بعد عمری اومدم 😄

زندگی اونقدر عجیب ، غریب و شگفت انگیزه که حتی نمیتونی یه ثانیه توی آینده رو پیش بینی کنی ! برای خودش جلو میره و به تنها چیزی که اهمیت نمی‌ده ادما و قلب های همون ادماست . انقدر نامطمئن هست که تقریبا هیچ کسی بهش اطمینان نداره و تقریبا همه باور دارن که میگذره و چیزی برای ادما باقی نمیذاره!

الان که بیست سال از زندگی کردن رو توی دنیای فعلی تجربه کردم متوجه شدم که زندگی دقیقا شبیه یه پرورش دهنده ادما رو بزرگ میکنه . کم کم ، اروم اروم و پیوسته رشدشون میده و طبق همون قانونی که هرچیزی بهایی داره در ازای هر باری که ادمیزاد رو رشد میده بهای اون رو هم از ادم میگیره . بهای رشد ادم ها هر بار متفاوت ، کم یا زیاده ! میتونه یه ادم باشه یه احساس باشه یه فرصت باشه و حتی یه دیدگاه باشه .

امروز بعد از گذروندن یک هفته پر از اتفاقات عجیب غریب متوجه شدم ابدیده شدم ! شاید بخوام بیشتر توضیحش بدم یعنی اینکه وقتی دورم پر میشه از سیاهی اولین فکری که به سری میزنه این نیست که بیچاره شدم . اینه که قطعا این وضعیت میگذره و دنیا به عادی در میاد سخته، جونم رو بالا میاره ولی میگذره .

یه جورایی دیگه دنیا مطمئنم کرده که هیچ چیزی دائمی نیست. ادمی که جلوی روی تو داره می خنده میتونه در عرض نیم ساعت بلاهایی سرش بیاد تو حتی فکرش رو هم نمیتونی بکنی . اتفاقات انی هستند و یه روزی هم سراغ تو میان پس براشون اماده باش !

دنیا بهم فهمونده که زندگی بی ارزش تر ازاونی هستش که دل کسی رو بشکنم یا چیزی رو از کسی دریغ کنم . باید رها کرد و جلو رفت و دید چی میشه ...

قطعا شادی میاد . پشت بندش غم میاد دوباره خوشبختی میاد بعید نیست بعدش ترس و اظراب بیاد و دوباره امید و خنده های از ته دل میان و ... این چرخه همینطوری ادامه داره و فقط ادمان که واردش میشن یا ازش خارج میشن .

همین دیگه ...

+ یه هفته نبودم و واقعا دلم برای بلاگفا و بچه هاش تنگ شده بودهااااا یه خبر خوش هم بخوام بهتون بدم اینه که بنده دو کیلو دیگه کم کردممممممم😁😁 جالبه فقط با یکم کم کردن غذام و حذف کردن ریزه خواری هفته ای یک کیلو کم میکنم و این واقعا از ته دل خوشحالم میکنه 😍

خبر خوووووووب

خب صبحی که شروعش با نیمروی محلی و نون محلی داغ داغ باشه و تازه شب قبلش هم بارون زده باشه قطعا تبارک و تعالی هست و نمیشه نادیده اش گرفت .و همینطور روز جدیدی که روز قبلش موعد وزنکشی بوده و متوجه شده باشی دو کیلو کم کردی که دیگه نور علی نورههههه باید به اطلاع به رسونم که از خوشی بال دراوردم و قلبم اکلیلی شدهههه... بلاخره ریاضت هام در باب غذاخوردن داره به نتیجه میرسه و دارم وزن کم میکنم . البته هنوز اول راهه ولی خب شروع همیشه سخته و اینکه از پس اول راه براومدم خیلی خوبه 😍

آجی کوچیکه دیگه امروز به طور رسمی خرید لباس برای سال نو رو شروع کرد و از مامان پرسید چقدر میتونه بودجه در اختیارش قرار بده تا برای همون برنامه ریزی کنه . اختلاف بین چیزی که اجی کوچیکه میخواست و چیزی که مامان میتونست در اختیارش قرار بده زیاد بود برای همین یه ربعی چون زدن و اخرش یکم اجی کوچیکه پایین اومد و یکم مامان دست و دلبازی کرد و در نهایت درست شد . اجی کوچیکه هم خندان و شادان رفت که انلاین شاپ های بخت برگشته رو زیر و رو کنه و لیستش رو سفارش بده .

اینجا متاسفانه نه تنها بازار بزرگی نداره و تنوعی هم نمی‌بینی واقعا لباس هاش با سلیقه خیلی ها جور در نمیاد و اکثر مردم دیگه اینترنتی خرید میکنن البته بیشتر به خاطر نبودن تنوع داخل بازار اینجا نه راحتی و ...خودمونیم ها جدیدا واقعا بازار پر شده از لباس های بی قواره و بد دوخت ... یعنی فقط دوتا پارچه بهم دوختن به عنوان لباس می‌فروشند به مردم. واقعا موندم این طراح های جوون خوش سلیقه کجا غیب شدن 🤦خودم چون وزنم بالاعه تصمیم دارم تا به وزن تقریبا مناسبی نرسیدم واقعا لباس نخرم . چون بگیرم هم به خاطر کاهش وزنم بعدا به دردنخور میشن پس به مامان گفتم من امسال خرید نمیکنم . نمیدونم چرا خندید و باور نکرد فکر کنم پارسال یادش افتاد که من قرار بود لباس نخرم ولی از همه بیشتر گرفتم 😅 البته اوضاع اقتصادی هم تقریبا داغونه و حقیقتا اگه رو حرفم بمونم خیلی خوب میشه .

ناهار عدس پلو داشتیم و با ته دیگ سیب زمینی طلایی و ترد همراه با سالاد شیرازی که معلوم بود سازنده اش اعصاب نداشته و خیلی شیرازی طور نشده بود (شیرازی های عزیز درک می‌کنید چی میگم؟) . اینجا عدس و همراه پلو میزارن بپزه و باهم ابکشش میکنن درنتیجه رنگ پلو صورتی میشه . هیچ ادویه ای هم داخلش نمیزنن . من اولین بار دیدم همش برام سوال بود چطوری عدس پلوی اونا صورتی میشه مال ما طلایی اومدم از مامانم پرسیدم دلیلشو بهم گفت .

حقیقتا من اون مدلی دوست ندارم و حتما باید علاوه بر طلایی بودنش هم داخلش کشمش باشه هم میخک و دارچین و کلی ادویه دیگه . تازه اگر مامان سر کیف باشه براش پیاز داغ و مخلفات هم درست کنه که دیگه بهشتهههه😍

امروز دقت کردم تقریبا از هر ده نفری که میبینم هفتاشون صورت هاشون عملیه و دقیقا شبیه هم . واقعا زیبایی و جذابیت یه صورت به اینه که با بقیه متفاوت باشه نمیدونم مردم چرا میرن خودشون رو شبیه هم میکنن! الله و اعلم...

ملایم پیش بریم امروز...

الان در لت و پار ترین و خسته ترین و کوفته ترین حالت ممکن توی اتاقم روی فرش دراز کشیدم . پتوی مسافرتیم که کلی درخت الو با شکوفه های باز شده داره رو روی تنم کشیدم و بعد از تقریبا ده ساعت بلاخره خونه خلوت شده و تونستم بیام وبلاگم ... امروز خاله و بچه هاش اومده بودن که از صبح تا عصر دور هم باشیم . پسر خاله برای جشنواره خوارزمی نوشته و ویدئو یکی از ازمایش هاش رو اورده بود تا من براش ادیت بزنم . اولش بهش میگم باید دوباره انجامش بدی . ویدئو افتضاح شده قابل درست شدن نیست . بعد هی اصرار پشت اصرار که نه یه کاریش بکن . دو ساعت روش کار کردم و وقتی گفتم تموم شد میبینم رفته وسایل اورده که نه واقعا راست میگی باید دوباره فیلم بگیرم /: همونجا جا داشت کله خودمو و خودش رو بزنم تو دیوار ولی خب لعنت به شیطون برای همین موقع هاست .

بهش گفتم دو سه ساعتی نزدیکم نشه بعدش بیاد براش کارش رو انجام میدم . بعد از ناهار خودم ازش فیلم گرفتم و بعدش ادیت کردم و تحویلش دادم . بماند که وسط ازمایش خواست چراغ الکلی رو روشن کنه دستکش خودش رو اتیش زد و دستش رو سوزوند . الان فیلم خام موقعی که ازمایشو ول کرده انگشتش رو گرفته و داره داد میزنه سوختم سوختم جلو دستمه و هر نیم ساعت یه بار بهش میخندم 🤣 حقش بود .

خاله اینارو تا خونه رسوندم و از اون طرفم سری به دختر عمه زدم . صبح مامان گفت دیشب حالش بد شده و رفته بیمارستان بهش یه زنگ بزن ولی زنگ زدم خاموش بود دیگه رفتم ببینمش قطعا حضوری بهتره ... طفلک هنوز اثار مورفین توی بدنش بود و خواب الود بود . درد کلیه واقعا عذاب اوره و اصلا دلم نمیخواد امتحانش کنم . برگشتنم مصادف شد با زمانی که دامدار های روستا گله هاشون رو از چرا برمیگردونن و منم نزدیک بود بزنم به یه بزِ واقعا بز ! یهو پرید جلوی نازک نارنجی ولی خب خدا رحم کرد و زود زدم روی ترمز . باز الحمدالله اتفاق بدی نیوفتاد .

روز دوم رژیم از روز اولش سخت تر بود و یکم رعایت نکردم . فقط یکم هاااا البته اصلا ولش نمیکنم و همچنان رژیمم . ورزش رو ولی هنوز موفق نشدم . شاید امشب انجام دادم . چون به یه دوست وبلاگی هم قول دادم باهم پیش بریم و ورزش کنیم .

امروز که همه جا برف قدم رنجه فرموده و سرما به قولی استخوان سوز شده ما داریم از خورشید خانم پذیرایی می‌کنیم و اسمون ابی با ابرای پشمکیه 😍 راستش رو بگید چه هیزم تری به خورشید فروختین که سمتتون نمیاد تلپ شده خونه ما؟ البته تمام کوه رو برف پوشونده و فقط توی روستا برف نیومد و الان کوه سیاه و بزرگی که دور روستا رو گرفته از زیر برف پیدا نیست .

یه چیزی که امروز چشیدم و به لیست خوشمزه جاتم اضافه شد یه نوع خوراکی باحال محلی هست . که اینجا درست میشه و به عنوان صبحانه و میان وعده استفاده میشه . هم سرد و هم گرمش خفنه و از لحاظ طبعی هم اگر اشتباه نکنم کلی مصلح داره و خیلی مفیده. مامان دیروز درست کرد یه مقداری و امروز به عنوان صبحانه یکمش رو گرم کرد و روی سفره اورد . حالا چطوری درست میشه ؟ کشک رو وقتی هنوز خیسه دیگه قالب نمیدن و همون شکلی خشک میکنن پس دیگه سفت و به هم چسبیده نیست ‌و شبیه اینه که کشک رو اسیاب کردین ولی نه خیلی ریز . بعد با خرما و شیره انگور یا خرما چرخش میکنن . بعدش بهش ترکیب دارچین ، گل سرخ ، هل رو که پودر شدن اضافه میکنن و در نهایت با یکم روغن محلی تفتش میدن در حدی که بوی خامیش بره ... بعدش دیگه توی یخچال نگهداری میشه و کلیییییی هم میمونه ... البته بعضیا هم داخلش انواع مغز رو میریزن که خب مامانم استفاده نکرد . یه مزه خاصی داره ولی خوشمزه اس و خیلی مقوی هستش !

یه چیزی که امروز متوجه شدم اینه که از ادمای فضول حس خوبی نمیگیرم خواه عزیز ترین کسم باشه ... به نظرم یه صفتی هست که ادم رو کریه و مرخرف نشون میده ! باز خداروشکر راحت میتونم بگم دارم از فضولیتون اذیت میشم و بحث رو تموم کنم .

+آیه ۲۷-۲۹ تکویر حفظ شد.[اتمام تکویر]

30kg-

خب این یه برنامه ریزی هستش که برای کاهش وزن خودم نوشتم . قراره رژیم و ورزش رو در کنار هم ادامه بدم تا زمانی که لاغر شم .

ورزشم حدودا بین نیم ساعت تا یک ساعت در روز هستش چون وقت بیشتری ندارم و به این شکل هستش که دو سوم زمانی که به ورزش اختصاص دادم رو پیاده روی تند انجام میدم[یه برنامه گام شمار از بازار دانلود کردم ] و یک سوم باقی مونده رو تمرکزم رو میزارم روی حرکات ورزشی لاغری [ یه برنامه کاهش وزن با ورزش از بازار دانلود کردم].تمام روز های هفته، ورزش جزو برنامه ام هست به جز روز جمعه که ازاد نگهش میدارم تا خودمو خوشحال کنم 😁

بحث رژیم هم این شکلی هست که همه چی میخورم ولی کم و در حدی که احساس سیری نکنم . البته چیزاهایی مثل نوشابه ، چیپس و پفک و سس و در کل هله هوله رو حذف میکنم چون نبودشون هیچ اسیبی به بدنم نمیزنه و تازه بهتر هم هست . ریزه خواری و ناخونک زدن به غذاهای مامان و یخچال هم ممنوعه. در مورد رژیم چون میترسم وسوسه شم و گول بخورم جمعه رو روز ازاد قرار نمیدم و قانونم اینه که بعد از هر چهار کیلویی که کم کنم یعنی جمعه چهارمین هفته هر ماه ازادم هرچی دلم میخواد به هر اندازه که عشقم میکشه بخورم . باشد که رستگار شوم😅

میدونم سخت و طاقت فرسا هست ولی قطعا نتیجه قشنگه و من امیدوارم 😍💜

+آیه ۲۲-۲۶ تکویر حفظ شد.

ادامه نوشته

گردالی بودن اصلا قشنگ نیست حقیقتا

مدیریت یه موضوعی از کنترلم خارج شده و احساس میکنم در رابطه با حل کردنش ناتوانم . به همین خاطر امروز یکم ، فقط یه کوچولو، گریه کردم .

حالا موضوع چیه؟ وزن زیادم !

دقیقا بعد از قطع کردن سال ها ورزش حرفه ای ، اضافه شدن استرس و کم شدن فعالیت هایم روزمره ام و در نهایت خونه نشین شدنم وزنم روز به روز بیشتر شد و از پنجاه و شش کیلو رسیدم به نود !

الان با اینکه ادم به شدت بیخیال و خونسردی هستم و اعتماد به نفسم بالا هست ولی گاهی اوقات سعی میکنم توی یه سری جمع ها ظاهر نشم و یا مثلا یکی از کابوسام اینه که استاد ها و یا بچه های باشگاه رو ببینم .

دلم میخواد رژیم بگیرم و دوباره ورزش رو شروع کنم ولی یا هی میگم از فردا ، از شنبه ،از اول ماه ... یا اینکه شروع میکنم ولی به سه روز نکشیده ولش میکنم... قضیه برام عذاب اور شده و نگاه اطرافیان و بعضی ادما هم یکم قلبم رو اذیت میکنه .

قطعا این مسئله مثل روز روشنه که سیرت زیبا به از صورت زیباست و اخلاق مداری درجه اول انسانیت هست و همه چی به تناسب اندام نیست ولی خب قطعا این حجم از چاق شدن نه تنها به نظرم اصلا زیبا نیست بلکه سلامتیم رو هم به خطر میندازه در اینده و واقعا برام مشکل میشه.

نمیدونم از کجا شروع کنم . اصلا جواب میده یا نه ؟ میتونم دوباره این همه وزن رو کم کنم یا نه 🤦

واقعا امروز بهش بیشتر از همیشه فکر کردم و حس میکنم نمیتونم کنترلش کنم و اوضاع داره بدتر میشه ...

خیلی با خودم کلنجار رفتم این موضوع رو بنویسم یا نه ؟ اخرش به این نتیجه رسیدم که من دقیقا به همین دلیل این وب رو زدم که ابایی از کسی نداشته باشم و خودم رو بنویسم . حالا چه خوب چه بد چه قوی چه ضعیف ! چاق یا لاغر و زیبا یا زشت !

+آیه۱۶ـ۲۱ تکویر حفظ شد.

کُلُهُمْ آبگوشت 😆

امروز هرچقدر مادری اصرار کرد از پتوی قشنگم دل نکندم و سفت چسبیدمش. ولی در زدن و صدای دایی بزرگه که داشت منو آجی کوچیکه رو صدا میزد به گوشم خوردم . عین تیری که از کمان رها میشه بلند شدم و جوری نشون دادم انگار یک ساعتی هست که بلند شدم . چرا؟ این دایی ما یکی از تفریحات صبح گاهیش دیدن مادرم و بیدار کردن من و آجی کوچیکه از خوابه . البته اولین تلاش با زبون خوشه ولی دومین بار به پارچ اب یخ و فلان متوسل میشه قطعا بعد چند تجربه این چنینی مرض ندارم که بزارم ایشون بیاد بیدارم کنه 😂🤦

دایی با اینکه کار داشت و باید می‌رفت به اصرار من صبحانه رو پیشمون موند و باهم نیمرو خوردیم . از اون نیمرو هایی که کاملا همزده هستن و حجمشون زیاده و لایه لایه روی هم میوفته😍 آجی کوچیکه هم چون امروز تعطیل بودن حتی با روش های دایی هم از خواب بیدار نشد و فقط یه بار بلند شد و پرسید نیمروی صبحانه زرده یا نه؟ این بشر از سفیده متنفره و باید نیمرو رو فقط با زرده برای درست کرد . البته جوابشم یه دونه خیییرررر خوشگل بود چون قطعا این سوسول بازی ها به من و دایی نمیاد 😆

رفتم پشت سیستم و گفتم بسم الله که کارم رو شروع کنم برق و اینترنت هردو قطع شد و قشنگ قیافه خبیث سیستم رو دیدم که داشت به ریش نداشته من می‌خندید .

نبودن برق و اینترنت مجبورم کرد یکم برم توی نقش کوزت و کمد لباس ها و اتاق خودم رو مرتب کنم . البته برای اینکه کمی قابل تحمل شه هدفونم رو گذاشتم کلی اهنگ گوش دادم و به خدمت عزیزانی مثل شجریان ، ویگن ، اصفهانی و چاووشی رفتم و انصافا هم خیلی خوب پذیرایی کردن . در انتها هم چون کتاب حافظ آخرین کتابی بود که دستمال کشیدم و گذاشتم توی کتابخونه ام بازش کردم و این دو بیت اومد :

هر آن کو خاطرِ مجموع و یارِ نازنین دارد / سعادت همدم او گشت و دولتْ همنشین دارد

حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است/ کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد

امروز یکی از کتابام که خیلی دنبالش میگشتم این مدت ولی پیداش نمیکردم رو دیدم . کتاب خیلی قوی، خاص یا عجیبی نیست . ولی یادمه ابتدایی که بودم داستاناش برام عجیب بودن و کمی ذهنم را مشغول میکردن. دلم خواست دوباره بخونمش کاش وقت بشه !

ناهار اول قراربود مادری مهمونمون کنه به یه مرغ ترش فرد اعلی ولی بابابزرگ زنگ زد به مادرم و گفت مادربزرگم دندونشو درست کرده و اگه میشه براش یه غذایی که راحت بشه خورد رو درست کنه . مادربزرگم مثل عروسش که مادرم باشه سوپ رو به رسمیت نمیشناسه برای همین مادری براش آبگوشت درست کرد که تیلیت کنه و راحت بخوره . در نتیجه ناهار شد یه آبگوشت خوب که متاسفانه یه دوغ خفن کنارش کم داشت ولی خب همیشه که همه چیز تکمیل نیست.

مادربزرگم یه دونه سنسوریا شمشیری خیلی خوشگل داره که پاجوش های زیادی زده مدتیه دارن بهم چشمک میزنن بیا مارو ببر واسه خودت ولی خو از مادربزرگم میترسم فعلا جرئت نکردم نزدیکش شم ... شاید یه روز چنتا پاجوشش رو کش رفتم 😅

یه خبر ناگوار هم که ترازوی عزیز ولی نامحبوب خونمون بهم داد این بود که یه کیلو اضافه کردم و دقیقا یک هفته به مدتی که باید رژیم بگیرم تا خوش فرم شم اضافه شده 🤦😢 البته کاری که نتیجه رفتارای خود ادمه تاسف خوردن نداره ولی خب این انصاف نیست رفیق من یه گالن غذا بخوره یه گرم اضافه نکنه و من تا یه قاشق غذا بردارم بخورم یه کیلو اضافه کنم 😶

داخل روستا توی هفتاد درصد خونه هایی که کمتر از پونزده بیست سال از ساختشون گذشته ، حمام داخل ساختمون قرار میگیره ولی همچنان دستشویی بیرون و بقیه سی درصد هم کلا سرویس بهداشتی بیرون توی حیاط قرار میگیره . عرضم به حضورتون که متاسفانه یا خوشبختانه ما جزو سی درصد بیرون هستیم (اینو میگم چون هم خوبی داره هم بدی) 😅 دیشب خواستم برم حمام ولی تا رفتم دیدم یه یا کریم اومده قسمت رختکن و پناه گرفته که زیر بارون خیس نشه . انقدر هم خسته بود حتی من رفتم داخل عکس العملی نشون نداد . منم دلم نیومد زیر بارون بیرونش کنم و و بنابراین از خیر حموم کردن گذشتم . نیک آفرید مهربون لعنتی 😂

برای شام مادرم برای مادربزرگ باز غذا درست کرد و فرستاد . ولی یه اتفاق خوشمزه ای افتاد اونم این بود که مادربزرگ مادری من بی خبر از اینکه ما خودمون ناهار آبگوشت داشتیم فقط به این دلیل که آجی کوچیکه و من این غذارو دوست داریم برامون آبگوشت درست کرده بود و فرستاده بود 😍🤣 پس ما باز آبگوشت خوردیم و کیف کردیم . آبگوشت های مادربزگم قشنگ مختص خودشه و مزه اش میبرتت به دور ترین خاطره هایی که یادت میاد ...دل انگیز و خوشمزه !

قطعا باید خجالت بکشم که دارم به خدا و ترازوی خونه گیر میدم بابت وزنم ! چون مقصر خودمم و این همه ذوق و شوقم برای غذاها 😁🤦 ولی خدایی اگه لذت غذا خوردن نبود دیگه ساعتای صبحانه و ناهار و شام با چی خوشگل میشد؟!

+ آیه ۳۹-۴۲ نازعات حفظ شد.

تازه این نصف امروزه😂🤷

یکشنبه هم یکشنبه های قدیم جان خودم این جدیدا به هرچی میخورن جز یکشنبه ! صبح سرمای هوا غافلگیرم کرد و اصلا دلم نمیومد از زیر پتو بیرون بیام . ولی متاسفانه این توی کت مادری نمیرفت و بیدارم کرد . از قصد از من سوال میپرسید تا بیدار بشم و حالا فکر میکنید سوالش چی بود؟ تایمر توستر را روی پنج دقیقه تنظیم کنم یا ده دقیقه ! آخه مادر من یه نون گرم کردن که کار هر روز شما هستش سوال کردن داره؟

واقعا خیلی دوست داشتم مامانم شبیه این بلاگر ادایی های آشپزی بود صبح ها خودش نون تافتون تابه ای یا بربری فری درست میکرد ولی خب اعتقاد داره دیگه زیادی خوش به حالمون میشه و برامون خطرناکه 🤣

البته امروز متوجه شدیم یکی از خانم های همسایه نون محلی درست میکنه و میفروشه . برای امتحان دوتا خریدیم و خیلی خوشمزه بودن ! مامان گفت از این به بعد هرازگاهی ازش نون میخریم . هم خیلی نون محلی میچسبه به روح و تن ادم و قشنگ یه جون به جونامون اضافه میکنه هم به اون خانم یه کمکی میشه.

صبحانه کمی از مربای سیب خوشگلی که مامان خودش درست کرده بود رو خوردم . حقیقتا از صبحانه های سرد خوشم نمیاد و حالم رو جا نمیاره ... چرا وقتی آش و کله پاچه و عدسی و املت و هزارتا غذای خوشمزه گرم برای صبحانه هست ادم بره پنیر بخوره؟

بماند... امروز کلی کار دارم که باید بهشون برسم و خسته کننده ترینشون مرتب کردن اتاقمه ! از خداوند متعال یه چند ساعتی توان و انگیزه و حوصله برای اینکار میخوام چون واقعا رو مخمه/:

امروز داشتم فکر میکردم توی صحبت با آدمایی که موقع قضاوت دیگران یا تحلیل رفتار بین دونفر دیگه احساسشون به عقلشون غلبه میکنه یکم اذیت میشم . فکر کن دو نفر ، یکی از یکی بدتر باهم دعوا کردن . بعد خانم ایکس چون یکیشون فامیلشه داره طرفداریشو میکنه و حق رو به اون میده . درحالی که هردو اشتباه کردن و هردو مقصرن ! اوووف خدایا دنیای آدما خیلی پیچیده است .

چند روز پیش مامان یه گلدون بزرگ کاج مطبق از دوستش هدیه گرفته بود و امروز پام پیچ خورد نزدیک بود بیوفتم روش ولی خداروشکر هنوز عمرم به این دنیا بود و افتادم اینورش . البته یکم بدنم کوفته شده ولی خب اگر میوفتادم روی گلدونه قطعا مامانم منو میکشت و از بهشت براتون پست میزاشتم . یعنی تمام تلاشم این بود روی گلدونه نیوفتم شده حتی اگه بیوفتم اینور و چش و چالم دربیاد 😂

زندایی کوچیکه دیشب اومده بود چنتا سوال ریاضی ازم بپرسه برای امتحان دانشگاهش و باید بگم به معنای واقعی کلمه ریاضی حل کردن با کسایی که رشتشون هنر یا فنی بوده افتضاحهه و قشنگ تیلیت میشه مغزتون ! چرا؟ چون عملا از راهنمایی به بعد دیگه درگیر ریاضی نبودن و فقط چهار عمل اصلی رو یادشون مونده ...

مامان دیروز رفته بود خرید و برگشتنی با یه لبخند بدجنس کیسه کدو سبز ها رو به من نشون داد همون موقع فهمیدم خطر در کمینه ولی خب کار از کار گذشته بود و بله امروز خبر داد ناهار خوراک کدو و ماش داریم . اگر نمیدونید این چه نوع غذایی هستش باید بگم غذای ابداعی مامان هست برای فصل سرد و انداختن کدو به من و آجی کوچیکه بیچاره ... حالا دقیق نمیدونم بقیه مناطق کشور دارن این غذارو یا نه ولی سمت ما کسی ندیدم درست کنه .

چجوری پخته میشه؟ ماش رو میپزه خوب و اون پوسته های بی ریختش رو جدا میکنه . بعد کدو حلوایی یا سبز رو بهش اضافه میکنه و میزاره باهم خوب بپزن . بعد که پختن با بلندر میکسشون میکنه بعدش رب انار میزنه بهش و بعدم یه پیاز داغ فراوون با کلی ادویه که نمیدونم چی هستن . اخر کارم اب یه نارنج رو میگیره و میریزه داخلش . بعدم باید خوب بزارید جا بیوفته و قشنگ خودشو بگیره . باید بگم طعمش فوق العاده میشه و برای فصل سرد خیلی خوبه . من از کدو بدم نمیاد خوشم هم نمیاد. یعنی به خودم باشه نمیخورم ولی این غذا رو دوست دارم و برای همین مامان اینجوری درستش میکنه تا من بخورم .

دیروز پیاده روی نکردم ولی امروز سعی میکنم حتما انجامش بدم . سختیش اینه که همراهی ندارم و خودم باید تنهایی انجامش بدم . اصلا انگیزه ای برای شروعش جز لاغری ندارم . حالا جالبه خودمم میدونم ورزش یکی از اون اصل کاری هایی هست که وقتی درگیرشم همه میفهمن چون خیلی روحیاتم عوض میشه و کلا رنگ روحم بیشتر میشه ! خودم میدونم مرض دارم که دلم نمیخواد انجامش بدم .

در اخرم برای اینکه قشنگ تصور کنید این پست رو کجا نوشتم باید بگم منظره رو به روم پنجره اتاقمه و تمام چیزی که من میبینم یه آسمون پر از ابرای سفید پشمکی هستش که روی یه آبی یواش ، برای خودشون ارووم وول میخورن. درخت های همساده کوچه پشتی هم معلومه و صدای چنتا گنجشک و قار قار یه کلاغم به گوشم میخوره . البته دوتا گنجشک گوشه پنجره اتاقم لونه دارن و صدای اونا بیشتر از بقیه توی اتاقمه !

اها یادم رفت بگم یکم پیش دلم یه سریال عاشقانه بی نمکِ لوس خواست ولی فکر میکنید رفتم چی دانلود کردم؟ نابغه رو ! البته اونم عاشقانه اس یه طورایی ولی نمیخواستم فیلمی باشه نصفش رو گریه کنم 🤦

+آیه ۳۹ـ۴۰ نبأ حفظ شد . [ اتمام سوره نبأ]