ملایم پیش بریم امروز...

الان در لت و پار ترین و خسته ترین و کوفته ترین حالت ممکن توی اتاقم روی فرش دراز کشیدم . پتوی مسافرتیم که کلی درخت الو با شکوفه های باز شده داره رو روی تنم کشیدم و بعد از تقریبا ده ساعت بلاخره خونه خلوت شده و تونستم بیام وبلاگم ... امروز خاله و بچه هاش اومده بودن که از صبح تا عصر دور هم باشیم . پسر خاله برای جشنواره خوارزمی نوشته و ویدئو یکی از ازمایش هاش رو اورده بود تا من براش ادیت بزنم . اولش بهش میگم باید دوباره انجامش بدی . ویدئو افتضاح شده قابل درست شدن نیست . بعد هی اصرار پشت اصرار که نه یه کاریش بکن . دو ساعت روش کار کردم و وقتی گفتم تموم شد میبینم رفته وسایل اورده که نه واقعا راست میگی باید دوباره فیلم بگیرم /: همونجا جا داشت کله خودمو و خودش رو بزنم تو دیوار ولی خب لعنت به شیطون برای همین موقع هاست .

بهش گفتم دو سه ساعتی نزدیکم نشه بعدش بیاد براش کارش رو انجام میدم . بعد از ناهار خودم ازش فیلم گرفتم و بعدش ادیت کردم و تحویلش دادم . بماند که وسط ازمایش خواست چراغ الکلی رو روشن کنه دستکش خودش رو اتیش زد و دستش رو سوزوند . الان فیلم خام موقعی که ازمایشو ول کرده انگشتش رو گرفته و داره داد میزنه سوختم سوختم جلو دستمه و هر نیم ساعت یه بار بهش میخندم 🤣 حقش بود .

خاله اینارو تا خونه رسوندم و از اون طرفم سری به دختر عمه زدم . صبح مامان گفت دیشب حالش بد شده و رفته بیمارستان بهش یه زنگ بزن ولی زنگ زدم خاموش بود دیگه رفتم ببینمش قطعا حضوری بهتره ... طفلک هنوز اثار مورفین توی بدنش بود و خواب الود بود . درد کلیه واقعا عذاب اوره و اصلا دلم نمیخواد امتحانش کنم . برگشتنم مصادف شد با زمانی که دامدار های روستا گله هاشون رو از چرا برمیگردونن و منم نزدیک بود بزنم به یه بزِ واقعا بز ! یهو پرید جلوی نازک نارنجی ولی خب خدا رحم کرد و زود زدم روی ترمز . باز الحمدالله اتفاق بدی نیوفتاد .

روز دوم رژیم از روز اولش سخت تر بود و یکم رعایت نکردم . فقط یکم هاااا البته اصلا ولش نمیکنم و همچنان رژیمم . ورزش رو ولی هنوز موفق نشدم . شاید امشب انجام دادم . چون به یه دوست وبلاگی هم قول دادم باهم پیش بریم و ورزش کنیم .

امروز که همه جا برف قدم رنجه فرموده و سرما به قولی استخوان سوز شده ما داریم از خورشید خانم پذیرایی می‌کنیم و اسمون ابی با ابرای پشمکیه 😍 راستش رو بگید چه هیزم تری به خورشید فروختین که سمتتون نمیاد تلپ شده خونه ما؟ البته تمام کوه رو برف پوشونده و فقط توی روستا برف نیومد و الان کوه سیاه و بزرگی که دور روستا رو گرفته از زیر برف پیدا نیست .

یه چیزی که امروز چشیدم و به لیست خوشمزه جاتم اضافه شد یه نوع خوراکی باحال محلی هست . که اینجا درست میشه و به عنوان صبحانه و میان وعده استفاده میشه . هم سرد و هم گرمش خفنه و از لحاظ طبعی هم اگر اشتباه نکنم کلی مصلح داره و خیلی مفیده. مامان دیروز درست کرد یه مقداری و امروز به عنوان صبحانه یکمش رو گرم کرد و روی سفره اورد . حالا چطوری درست میشه ؟ کشک رو وقتی هنوز خیسه دیگه قالب نمیدن و همون شکلی خشک میکنن پس دیگه سفت و به هم چسبیده نیست ‌و شبیه اینه که کشک رو اسیاب کردین ولی نه خیلی ریز . بعد با خرما و شیره انگور یا خرما چرخش میکنن . بعدش بهش ترکیب دارچین ، گل سرخ ، هل رو که پودر شدن اضافه میکنن و در نهایت با یکم روغن محلی تفتش میدن در حدی که بوی خامیش بره ... بعدش دیگه توی یخچال نگهداری میشه و کلیییییی هم میمونه ... البته بعضیا هم داخلش انواع مغز رو میریزن که خب مامانم استفاده نکرد . یه مزه خاصی داره ولی خوشمزه اس و خیلی مقوی هستش !

یه چیزی که امروز متوجه شدم اینه که از ادمای فضول حس خوبی نمیگیرم خواه عزیز ترین کسم باشه ... به نظرم یه صفتی هست که ادم رو کریه و مرخرف نشون میده ! باز خداروشکر راحت میتونم بگم دارم از فضولیتون اذیت میشم و بحث رو تموم کنم .

+آیه ۲۷-۲۹ تکویر حفظ شد.[اتمام تکویر]

سلاااام

خب امروز عالی ام و همین عالی شدن باعث شده دلم بخواد زیاد حرف بزنم و بنویسم 😁

دروز که انقدر شلوغ پلوغ بود خودمم یادم رفت چه برسه به نوشتن و فلان . همینو بگم که در اقدامی شجاعانه‌ رفتم توی آشپزخونه و یه حلوای شیر درست کردم . چند وقت پیش یکی از دوستام بهم گفت چه مدلی درست میشه و خدایی خفن شد . البته من روغنش رو زیاد ریختم و شیرینیش هم کم بود . بافتشم یکم نرم از حالتی که باید باشه بود . شاید الان بپرسید پس کجاش خوب در اومد؟ باید بگم بلاخره همین که عزمم رو جزم کردم و تلاش کردم برای بار اول حلوای شیر درست کنم خودش کلیه 😆 البته از خدا و مامان اینا که پنهون نیست از شما چه پنهون وسطای کار به غلط کردن افتاده بودم :دی از فرق سر تا نوک پا اردی بودم و مامان جوری نگام میکرد که گفتم الانه نیست و نابود شم 😉

اها اینم بگم که از پریشب تا همین الانی که دارم مینویسم یه ریز باد و باروون داشتیم و بعد از سپاس از خداوند عزیز بابت نعمتش باید بگم گند خورد به حیاط و هرچی توی حیاط بود از جمله نازک نارنجی 🤦 چون رسما گِل بارون داشتیم . دو ساعت طول کشید تا همه جا رو مامان تمیز کرد . البته الان هوا آفتابی و انگار اول فروردینه 😁 ولی شما هم از افتاب بعد از بارون خوشتون میاد ؟ من که یه جون به جونام اضافه میشه و انگار دنیا همه خوشیاش واسه منه 😅

کاف نفرت انگیز دیشب کار کمد دیواری های خونش تموم شد و ماهم رفتیم مبارک بادایی بگیم یه وقت ناراحت نشه . ساده و تقریبا شیک زده بودشون و خونش مرتب شده بود خوشحال شدم براش . به نظرم تا قبل از فارغ شدنش باید خونش رو تکمیل کنه تا راحت باشه . وقتی ما رفتیم کلی ادم اونجا بودن و کمکش کرده بودن تا حدی ریخت و پاش ها رو جمع کنن . آجی کوچیکه هم کمد لباساش رو چید. منم رفتم آشپزخونه و مرتبش کردم و ظرفارو شستم و چایی درست کردم . درسته که خوشم ازش نمیاد و رفتاراش رو مخمه ولی خب عضوی از خانواده ام هستش و به خاطر حاملگی و شرایطش دلم نیومد کمک نکنم و در اخرم کی جرئت داره رو حرف مامان حرف بزنه . وقتی مامان میگه ادما اگه بدی کردن شما دل خودتون رو گنده کنید احترام نگه دارید و موقع نیاز کمک کنید کیه که بگه نه این کار رو نمیکنم !

اها یه چیزی شما هم دقت کردین بعضی خونه حاشیه امن ندارن یا فقط من این طوری ام ؟ یعنی داخلشون هرجا بشینی حس نا امنی بهت دست میده و راحت نیستی!

امروز رفتم روی ترازو و بالاترین وزنی که بدنم تا الان به خودش دیده رو نشون داد . خقمه اشکم دربیاد ولی خب کاری که بشه جبران کرد رو حیفه براش گریه کرد پس بهتره به جای ابغوره گرفتن یه ورزشی رژیمی چیزی رو با اراده صد از صد شروع کنم . یه بار یکی از دوستام میگفت اراده هم تمرین میخواد و اگه بهش نرسی ضعیف میشه مثل الان من . میگفت مثلا عاشق سیبی سیب بخر تو یخچال بعد بگو من تا یه هفته سیب نمیخورم . یا مثلا همیشه با دست راست کارات رو انجام میدی یه هفته خودتو مجبور کن با دست چپ انجام بده . یه جورایی به مغزت حالی کن که حرف حرف منه و منم که به تو و بدنم دستور میدم . مثلا روزه یکی از تمرین های اراده اس . فکر کنم این چیزا الان به دردم بخورن و بتونن کمک کنن یکم اراده ام رو درست کنم .

همین دیگه بریم ببینم امروز دنیا چه خوابی برامون دیده و قراره چه مدلی بهمون بخنده ...

+آیه ۶ـ۱۰ تکویر حفظ شد[دیروز]

+آیه ۱۱ـ۱۵ تکویر حفظ شد .

چهارشنبه ای که گذشت

امروز صبح ساعت هفت وسط خواب های عجیب و غریبم که داخلشان قهرمان ملی تکواندو بودم و داشتم برای اینکه رنگ قرمز را برای فینال به من نداده اند گریه میکردم بیدار شدم . هوا کمی سرد بود و باد های شدید درختان بینوای حیاط را چنان تکان میدادند که دلم من یکی به حال درخت ها سوخت . صبحانه را به میمنت لق شدن دندانم و دردش به یک لیوان چایی بسنده کردم و البته با هر مکافاتی بود یک عدد کیک یزدی هم همراهش خوردم . کیک یزدی لامصب از انهایی است که رنگ رخساره اش خبر میدهد از سر درونش و خیلی هم خوب خبر میدهد . مثلا امروز داد میزد که من تازه نیستم و حیف نیست من را بخوری و خودت را ازار بدهی؟! از صبح خانواده مادری که نمیدانم از کجا متوجه بودند مامان برای فشارش دکتر رفته است یکی یکی امدند و رفتند و کلی قربان صدقه مامان رفتند و لوسش کردند . تا الان که من دارم مینویسم دایی ها چند باری امده اند و صد و چند باری تماس گرفته اند و خاله هم یک بار امده و تلفنی هم یک دعوای حسابی با مامان کرده است که چرا حرص و جوش میخورد و حواسش به خودش نیست . البته بماند که دایی بزرگه که از مامان بزرگ تر است دیشب ساعت یک شب متوجه شده بود و امده بود خانه‌مان که مطمئن شود حال مامان خوب است. عمه هم که همیشه خودش و ما را فدای مامان میکند تا فهمیده بود زنگ پشت زنگ که حالا خوبی و مطمئن باشم فلان و بهمان ...غول مرحله اخر فهمیدن مادر بزرگم بود که تا ظهر سعی کردیم نفهمد و موفق شدیم ولی اخرش دوست مامان از دهنش در رفته بود و قضیه را لو داده بود و مادر بزرگ به خانه‌مان امد و اولش هی عجیب به مامان نگاه میکرد بعد پاشد برود دوباره دلش نیامد وسط راه برگشت و تند پرسید راست میگن حالت بده دکتر میری؟! همین را که بپرسد من و مامان زدیم زیر خنده و پوکیدیم . البته بعدش با گریه مانی ناراحت شدیم و سعی کردیم حالش را خوب کنیم همه این ها فقط برای نوسان فشار خون! ارزش داشتن خانواده و کسانی که از ته قلبشان دوستت دارند را اینجور مواقع به چشم می بینم و حقیقتا لذت میبرم . خداوند خانواده ام را برایم نگه دارد . سالم و سلامت ،با دلی خوش و لبی خندان چون به قول مادرم در جهنم دنیا خانواده همان سایه درخت جادویی است که نمیسوزد و‌زندگی می‌بخشد !ناهار قرار شد سوپ بخورم . البته سوپ اماده ،چون ساعت دوازده بود و وقتی برای سوپ خانگی نبود . حقیقتا سوپ را خوردم دیدم نه نمیشود و غذای روی سفره بیش از حد چشم سفید است و هی چشمک میزند . ماهم دلش را نشکستیم و با وجود دندان لق بی نوایمان یک لقمه چپش کردیم و یک اخییشششش از ته دل گفتیم . بعد از ظهر با مادری به شهرستان رفتیم . البته نازک نارنجی را نبردیم چون چراغ هایش خراب شده اند و برگشتنی به شب می خوردیم و نمیشد . با دایی کوچیکه زن دایی رفتیم . وقتی به شهر رسیدیم دایی با مامان رفت تا پیش متخصص بروند و من و زن دایی هم رفتیم پیش دندانپزشک ! حقیقتا وقتی مریض خودت باشی محال است نترسی و باید بگویم از زمانی که جلوی کلینیک پیاده شدم تمام اندام هایم شروع به لرزیدن کرد این هم درد بی درمانی است و اصلا هم خنده ندارد 😄😆 خب به میمنت و مبارکی دکتر نبودش و ما را ارجا دادند به یک دندانپزشک دیگر و دلمان را شاد کردند البته که معتقدم از این ستون به ان ستون فرج است و ممکن است موقع طی کردن صدمتر فاصله بین دو مطب دندانم خود به خود خوب شود و زیر دست دکتر نروم .... این دفعه که نشد و رفتم زیر دست دکتر و او هم خدا خیرش بدهد اصلا اجازه نداد به خودم بیایم تق دندانم را کشید و تمام ... البته یک تکه اش را کشید و گفت هروقت بقیه اش خراب شد برگرد ایمپلنت کن ! چشم عزیزم فقط یک ندا می دادی یه بسم اللهی چیزی زهره ترک شدم خوووو... بعد با زن دایی به یک فروشگاه لوازم ارایشی رفتیم و چند کرم و رژ تست کردیم و زن دایی چنتایی را برای سالنش خرید .البته خودش دست کم اورد برای تست و یکی از دست های من را قرض گرفت و روی پوستش رژ مایع و پودر فیکس را تست کرد . با اینکه چندبار دستم را شسته ام هنوز هم بوی مواد ارایشی میدهد و حس خوبی ندارد بعد دایی سراغمان امد و رفتیم و مامان را هم سوار کردیم و مناظر شدیم ببینیم دکتر تشخیص چه داده است . مامان گفت کنی قرص فشار داده و گفته است مشکل از قلبت نیست و به احتمال زیاد عصبی باشد !به خانه که زسیدیم هوا تاریک شده بود . مادربزرگ شام پخته بود و برایمان فرستاده بود تا مامان اذیت نشود و استراحت کند . حقیقتا یک ماچ پس کله ای حقش بود حیف در دسترس نبود . امروز تماما ناوک مژگان شجریان در ذهنم پلی میشد . احوال خوبی دارد و مجابتان می‌کند همراهش همخوانی کنید .اگر دوست داشتید زمانی که حالتان خوب بود شما هم گوشش بدهید.

+آیه ۱ـ۵تکویر حفظ شد .

دندانِ لق

سه شنبه را مثل تمام سه شنبه ها جذاب ، عجیب و کمی خفن گذراندم . صبح به لطف شب قبل که همان یازده شب خوابم برد هفت بیدار شدم و تقریبا با یک چشم خواب و یک چشم بیدار صبحانه را خوردم . ارده با کمی شیره انگور چند لولی از پنیر و ... بالاتر است ولی خب به املت و امثالهم نمی‌رسد!مادری برای چند کار اداری صبح زود به شهرستان رفت و منم تا چشم او را دور دیدم پریدم توی اتاق و دوباره گرفتم خوابیدم . خواب بابا را دیدم . شاداب و زیبا تر از همیشه به نظرم امد . مثل همیشه لبخند زدن را برایم یادآوری کردم و خوابم را شیرین کرد . صبح زود از زن دایی کوچیکه وقت خواستم برای کوتاهی موهایم و موخوره گیری . اوهم گفت نیازی نیست بروم ارایشگاهش و می اید خانه و کارم را انجام میدهد . بعد از ظهر امد و پنج سانت از موهایم را کوتاه کرد و بعد هم چند ساعتی درگیر گرفتن موخوره ها شد . لامصب ها اگر دوماه از مویت غافل شوی چنان حمله ور میشوند که انگار اجدادشان به مغول ها می‌رسد...وسط کار دخترعمه هم امد و گفت دلش برایمان تنگ شده و امده چند ساعتی کنارمان باشد. کلی باهم از این ور و ان ور و خودمان صحبت کردیم و وسطش کلی هله هوله هم خوردیم . از انجا که ادمیزاد خدای استفاده از همه چیز در وقت نامناسب است ماهم به پیروی از این خصلت کنار بخاری که شعله هایش زبانه می کشید بستنی میوه ای خوردیم و به ریشش خندیدیم!قبل از شام بحث دندان و دندان پزشک افتاد و من گفتم چندین سال پیش فلان دکتر یکی از دندان هایم را درست کرده ام و تا حالا ای نگفته است و در کمال خوش‌شانسی سر شام همان دندانم لق شد و شام را زهرم کرد . بختت دختر 🤦مادری عصر رفته بود دکتر و یک دستگاهی به دستش وصل کرده بودند تا بیست و چهار ساعت فشار خونش را ثبت کند و بعد دکتر تشخیص بدهد که چرا فشارش بالا و پایین میشود . کمی خنده دار بود هر نیم ساعت فشار میگرفت و الارم میداد و مامان با صدایش خنده اش میگرفت . صدای لباس شویی قود زمانی که کارش تمام میشد .امروز کمی فکر کردم و دیدم زیادی غیبت میکنم . خصلت بدی است و به تازگی دچارش شده ام . از فردا باید حتما مراقبه کنم و اخر شب هم حساب و کتاب کنم که دیگر انجامش ندهم . چندش اور است و بهتر است تا عادتم نشده ترکش کنم . حالا ببینیم چه میشود .‌

+آیه ۳۷-۴۲ عبس حفظ شد[ اتمام عبس]

نرگس

دردها را سربه‌سر انباشتند

انتظارِ سینه ما داشتند...

ادامه نوشته

مهمان آجی کوچیکه

آجی کوچیکه دیشب چند دور شادی میان خانه زد و بعد که ایستاد نفسی تازه کرد و گفت فردا به خاطر برودت هوا مدارس تعطیل است و قرار است تا لنگ ظهر بخوابد . حتی من راهم تهدید کرد که اگر صدای اهنگم را بشنود خودش میداند و من!

همین هم شد که تا دو شب باهم فیلم دیدیم و همانجا هم خوابمان برد . صبح سه شنبه روی فرش گل منگلی و قرمز رنگ پذیرایی از خواب بلند شدیم . البته آجی کوچیکه بعد از خوردن صبحانه دوباره و رفت توی اتاقش و گرفت خوابید . همانطور که خودش میخواست . تا لنگ ظهر!

خوابیدن روی فرش کمی اذیت کننده است ولی وقتی از خستگی بیهوش شده باشی به نظرم فرق زیادی نمیکند فرش هم سن خودت باشد یا پرقوهای خاندان سلطنتی بریتانیا .

اینجا حدودا هفتاد درصد مردم از مبلمان استفاده میکنند. ما وقتی به اینجا آمدیم مبل هایمان را فروختیم و دیگر نخریدیم . مادر اعتقاد دارد خانه ما و محیطی که در ان زندگی میکنیم و روابطمان زیاد با مبلمان و میز غذاخوری جور در نمی‌آید. اینجا انقدر رفت و امد ها زیاد و مهمانی های خانوادگی پرجمعیت است که حتی دو سرویس مبلمان هم یک چهارم جمعیت را پوشش نمیدهد . تازه شما اگر بخواهید سفره بیندازید باید حدودا یک محیط سی یا چهل متری خلوت در اختیار داشته باشید و در انجا سفره بندازید . این درحالیست که تمام پذیرایی خانه ما تقریبا سی و پنج متر است و اگر ان را مبل کنیم دیگر جایی برای سفره انداختن نمی‌ماند و اگر بخواهیم از میز غذاخوری استفاده کنیم باید یک میز پنجاه نفره بخریم 🤣 و دردسر بیشتر اینجاست که اینطور مهمانی ها سالی یکبار نیست و چندروز یکبار است 🤷😂

از ان طرف مادری خیلی روی دکور حساس است و اگر نتواند چیزی را باب میل خودش و با اصول کامل استفاده کند قیدش را میزند . متنفر است از مبل هایی که به دیوار چسبیده اند یا ردیفی دور تادور خانه را گرفته اند . در نتیجه خانه ما مبلمان نیست و فکر نکنم تا زمانی که اینجا باشیم هم بخریم.

کمی مانده به ظهر برق ها رفت و اینترنت هم قطع شد .همین شد که مجازی را برای چند ساعتی بوسیدیم و گذاشتیم کنار و کمی خانوادگی باهم حرف زدیم . گرم صحبت که بودیم مادربزرگ آمد و میان صحبت هایش خبر داد خواهر زاده اش ازدواج کرده . تبریک و تهنیتی گفتیم و من که اگر حرف نمیزدم کسی نمیگفت لالی برگشتم و در ادامه تبریکات گفتم که پسرک پسر خوبیست ولی خانواده اش نه ! کاش دخترش را به این خانواده نمی‌داد چون خانواده خیلی مهم است /: فکر نمیکردم مادربزرگ ناراحت شود . ولی شد و مامان از چشمهایش برایم لیزر پرتاب کرد که اگر جاخالی نمیدادم دود میشدم و به هوا میرفتم . قطعا من این حرف را پیش کس دیگری جز مادرم و مادربزرگم نمیگویم ولی فکر نمیکردم حتی نباید پیش مادربزرگم هم بگویم . هعی همین است که میگویم فعلا مانده تا بفهمم دنیای عجیب ادم ها دقیقا چطور است . ولی خب من دخترک مورد بحث را دوست داشتم و در نظرم لایق خیلی بهتر از اینها بود !

چند وقت پیش یک گلدان بلور زیبای خط دار خریدم تا داخلش چند قلمه پتوس قرار دهم خیلی شیک بود . ولی مادری به هیچ صراطی مستقیم نشد که از پتوس هایش به من بدهد . امروز شانس با من یار بود و یکی از قلمه هایش که مدتی بود با خاک گلدان ناسازگار بود را به من داد . گلدانم حالا فقط یک قلمه کج و معوج پتوس داخلش است ولی خیلی گوگولی و قشنگ است . قول داده ام هر روز برایش شعر بخوانم تا سریع تر جان بگیرد .

امشب شام را مهمان آجی کوچیکه هستیم به صرف پیتزای مرغ و ژامبون ! البته اگر به سرانجام برسد چون که قرار است برای اولین بار به آشپزخانه برود و غذا درست کند . من که تکلیف خودم را میدانم و قرار است قبل خوردن با اورژانس تماس بگیرم تا آماده باشند .همین حالا که دارم مینویسم میم هم امد و قرار است با ما ریسک خوردن دسپخت آجی کوچیکه برای اولین بار را بپذیرد .

اگر سالم ماندم که هیچ و فردا طبق معمول پستی در وبلاگم میگذارم ولی اگر شد و دعوت خداوند را لبیک گفتم خوبی یا بدی دیدید حلال کنید 😁😅💜

+ آیه ۷ـ۱۰ نازعات حفظ شد .

آش کشک خاله با چاشنی خانواده پدری

عزیزان خواننده وبلاگ پست امروزم کمی حس و حال خوبی نداره و گفتم از جلو بگم که اگر میدونید ممکنه اذیت بشید یا علاقه به خوندن این طور پستایی ندارید ادامه رو نخونید تا خدایی نکرده ناخواسته باعث ازارتون نشم . واقعا احتیاج داشتم که اینارو بنویسم و اگر اینجا ننویسم پس وبلاگ نیک‌آفرید به چه دردی میخوره؟!

ادامه نوشته

چه خبر؟

خب عرضم به خدمت همایونی عزیزان بلاگفایی به قول سلی تنهایی منو گرفته بدجوووور و واقعا دپ شدم . غمیگن، دل‌آزرده و ژولیده ... میدونم بعدا از آرزوی برگشتن آجی کوچیکه به غلط کردن میوفتم ولی خب ...

واسه منی که به شدت متنفرم از تنهایی این سه روز یه جورایی شکنجه بود و حقیقتا دکمه غلط کردم اگر داشت تا الان خراب شده بود انقدر زده بودمش !

دیروز خونه مادربزرگم مهمون بودم و ناهار جوج زدم و از بخت خوب روزگار شبم خان عمو عیالش اومدن از شهر و رفتن خونه مادربزگ و دوباره بساط کباب راه انداختن و منم بردن ... دقت کنید دیگه منم به زور و با اصرار فراوان بردن وگرنه منو چه به شکمو بودن 😁😅

شب بعد شام کلی با جیم عزیز حرف زدم و دلم یکم وا شد . جیم رو اندازه آجی کوچیکه دوست دارم . باهم بزرگ شدیم و همسن بودنمون باعث شده ارتباط خوبی داشته باشیم . البته در اینکه منم بچگیم زیادی شبیه پسرا بودم و با دخترا قاطی نمیشدم هم تاثیر داشت و برای همینه که الان ارتباط بهتری با پسرای خانواده دارم تا دخترا ! اصلا یه جورایی این ماجرا باعث شده از کلی دسیسه ها و خبیث بازی های بین دخترا دور بمونم و نه کسی و ناراحت کنم و نه کسی ناراحتم کنه و موهام رو بکشه😂

زن عمو دیشب به جیم گفت فردا برای مادربزرگ سمبوسه درست کنه چون خیلی دوست داره . قرار شد منم برم ولی یادم رفت و نمیدونم دیگه درست کرد یانه ...داخل سمبوسه هاش پنیر پیتزا می‌ریزه و من قبول دارم خوشمزه اس ولی دیگه اون سمبوسه نیست یه غذای دیگه اس ... کلا دوست ندارم اصالت غذا بهم بخوره :/

جیم در آشپزی مهارت نسبتا خوبی داره و اندازه من یکم بیشتره مهارتش ... با هم رقابت داریم و رسپی برای هم دیگه جور میکنیم . پروژه اخیرمون هم درست کردن پاستا آلفردو بوده که جیم اصرار داره مال اون خوشمزه تر بوده و منم تو دلم قبول دارم ولی خب جر زنی برای همین موقع ها هستش😈😉

آخر شب رفتم یه سر به مامان اینا زدم . متوجه شد که حالم زیاد خوب نیست و رو به راه نیستم ولی خب هرچی پرسید چی شده جوابی نگرفت . کلا جواب مشخصی هم نداشتم که بدم !

همه خانم هایی که اونجا بودن داشتن از دختراشون تعریف میکردن که دختر من یه مهمونی پنجاه نفره رو با چند مدل غذا مدیریت میکنه و فلان و بهمان و کلا خلاصه همه حرفا این بود که دخترای ما خیلی خانومن و کم تر از شف نباید صدا زده بشن...

حالا فکر میکنید توی این جو سمی دختر کی بالاتر از بقیه اس مادر بنده چی گفت ؟

با بخنده برگشته میگه نیک آفرید من وقتی مهمون بیاد و من خونه نباشم زمانی که میره اب چایی بزاره زیر کتری رو روی کمترین حالت ممکن تنظیم می‌کنه تا آب دیر جوش بیاد و من برسم و خودش مجبور نشه چایی دم کنه ... تخصصشم تو بحث غذا فقط تخم مرغ و هرچی تخم مرغ داشته باشه هست .

حالا قیافه من😐😶 نمیدونستم بخندم یا گریه کنم قشنگگگگ صاف کرد منوووو مادری و تازه یه دور برگشت دوباره از روم رد شد 😂😂 حالا درسته حقیقته ولی اخه مادر من انقدر حقیقت گو بودنم جا و مکان داره اخهههه😆

البته عادت همیشگی مامانمه یادمه بچگی هم فقط از اخلاق ما توی جمع تعریف میکرد نه توانایی های دیگه ما(راجب توانایی هامون فقط و فقط توی خونه خودمون وقتی غریبه ای نبود تشویق میشدیم ) اونم نه واسه شنیدن بقیه بیشتر واسه شنیدن من و آجی کوچیکه ... مثلا میگفت آجی کوچیکه به بزرگترا احترام میزاره یا نیک افرید فلان ... بعد این باعث میشد ما بفهمیم که این کاری که میکنیم لایق تعریفه و اگر انجامش بدیم تحسین میشیم برای همین دوباره و همیشه انجامش میدادیم تا از زبون مامان یا بابا تعریف خودمون رو توی جمع بشنویم و نهایتا عادت میشد .

این یه نکته تربیتی بود گفتم وسط ماجرا بگمش شاید کسی خواست استفاده کنه ...

امروز نسبتا زود بلند شدم . مامان خونه نبود پس با خیال راحت یه کاپوچینو بدون شکر و یه دونه بیسکوییت انتخاب کردم بخورم . تا اینجاش شبیه فیلما بودم ولی وقتی کاپوچینو و بیسکوییت رو با هم توی یه لیوان ترکیب کردم و یکمم شکر بهش اضافه کردم قشنگگگگ برگشتم به اصل خودم یعنی نیک‌آفرید 😁

ناهار رو کته نیک‌آفرید پز خوردم که ته دیگ خوشمزه داشت و زیر دندون قرچ قرچ صدا میداد . جای یه خورش قیمه بادجون خالی بود که ازش بریزم روی ته دیگ ها و دلی از عزا در بیارم ولی خب متاسفانه کمبود اشپز داشت آشپزخونه !. جات سبز قیمهههه ...

رفتم و گلادیاتور رو دیدم و تهشم به خودم لعنت فرستادم چرا دیدمش . خودم حالم کوک نبود اخرش قشنگ همه چی امروز رو تکمیل کرد .

کمتر از چند ساعت دیگه مراسم بازگشت پرشکوه مادری و آجی کوچیکه رو در پیش داریم و من باید برم تا یکم کوزت بازی دربیارم و برای استقبال هرچه شکوهمند تر از این دو عزیز آماده بشم 😁😁😁

+نمیدونم فاز خانواده های مادری و پدری چیه ... با مامان بابا ها خوبن. مامان بابا ها هم باهاشون خوبن . ولی با همدیگه عین کارد و پنیر ان بدون اینکه بحثی بینشون پیش اومده باشه 🤦 واقعا دارم وسط این ماجرا له میشم . هیچکدوم پیش مامان این حرفارو نمیزنن . خانواده پدری احترام مامان رو نگه میدارن و اگه میخوان بدجنس بازی نسبت به خانواده مادری در بیارن جلوش انجام نمیدن . خانواده مادری هم میدونن اگه حرفی جلوی مامان بزنن عصبانی میشه و دلش نمیخواد کسی از خانواده خودش راجب خانواده پدری حرفی بزنه و غیبتشون رو بکنه . حالا این وسط همه حرفا و غر هاشون رو دپر از چشم مامان سر من میزنن و این داره دیوونه ام میکنه ...این فشار ها بیشتر از سمت مادربزرگ مادری و پدر بزرگ پدریم هست و نمیدونم چیکار کنم . حقیقتا نزدیکه اشکم دربیاد و بزنم زیر گریه/:🤦

+ آیه ۲۶-۳۰ نبأ حفظ شد.

تنهایی تفلون است . خوب اما نچسب !

امروز هوا خیلی خوبه و قشنگ خوراک بیرون رفتنه . یکی از خوبی های اینجا اینه که مسافت بین روستا تا شهرستان بیشترش زمین های کشاورزی و کوه و دشته ... یعنی درسته که ما الان توی زمستونیم ولی کم کم داره همه جا سبز میشه و خیلی خفن شده . اسمونم که امروز ته رنگو دراورده و یه ابی خوشگل با ابرای خیلی سفید تحویل داده .

از دیروز که مامان و آجی کوچیکه رفتن اعتکاف ،خونه تنهام و دارم کیفش رو میبرم . البته چندان جالبم نیست . تنهایی غذا خوردن اذیت کننده است و از اون طرفم اون وروجک نیستش یکم اذیتش کنم دلم وا شه .

از نظر دو تا مادربزرگام ، خاله جان و عمه جانم هرچقدرم بزرگ باشی بازم وقتی تنها باشی انگار یه بچه پنج ساله تنها تو خونه ای . از دیروز تقریبا چند بار زنگ زدن یکی دوبار اومدن و خواستن برم خونشون بمونم تنها نباشم و کلی هم خوراکی و غذا برام اوردن 😁 حالا این مختص من فقط نیستا برای همه این شکلیه ...

دیروز من تنهایی رفتم پیش بابا دوباره و کمی باهاش حرف زدم . خیلی جالبه وقتی خواستم ماشین رو ببرم بیرون از کوچه یکی از همسایه هامون که تازه ماشین جدید خریده اومد و بهم فرمون داد . البته نیازم نبود نمیدونم چرا اومد . فکر کنم چون باید از کنار ماشینش توی کوچه تنگمون می گذشتم ترسید 😂 حالا قبلنا پرایدش رو پارک میکرد عین خیالشم نبود اصلااااا

بهش تبریک گفتم برای ماشینش و تشکر کردم بابت لطفش ولی خب دروغ چرا توی مسیر کلی بهش خندیدم .

دیشب رفتم مسجد و یه سر به مامان و آجی کوچیکه زدم. کلی مامان رو بغل کردم واقعا دلم براش تنگ شده بود ... آجی کوچیکه ولی هی خط و نشون میمشید و تهدیدم میمرد که اگه بیاد خونه و ببینه به قفسه خوراکی هاش دستبرد زدم پوستم رو غلفتی میکنه ! #جلاد کوچولو

ناهار مادربزرگم دعوتم کرده ‌و قراره برم . خونه مادربزرگم تنها بدیش اینه حتما باید گشنه باشی که بری . اخه اصلا نمیتونی هیچ چیزی و رد کنی و بگی نمیخورم ‌و اگه سیر باشی هم باید بخوری که قطعا نتیجه اش ترکیدنه 😂

حالا خوبیش اینه که اینطوری نیست که خودش نخوره و فقط بگه تو بخور . خودشم پا به پای تو میخوره و باهات توی خوردن مسابقه میده 😂 بعدم که مطمئن شد سیر شدی ظرفارو میندازه گردنت و میگه زیادم سرو صدا نکن که سریالم رو از دست ندم و خوب ببینمش😅

همین دیگه ...

+آیه ۲۱-۲۵ نبأ حفظ شد[دیروز]

+ بازم تاکیید میکنم دمپایی هام یه جور خنگِ قشنگی هستن که نگو. ‌ای خوداااا😂

دمپایی بنفش😍

جونم براتون بگه که امروز بسی حالم خوب و خوشه و ارزومند این حال خوش برای همه هستم .

باز بارون اومده و قطعا حال خوبم بعدش میاد دیگه . دیشب با خودم گفتم مامان فردا تا ظهر خونه نیست فردارو تا لنگ ظهر بخوام ولی از خودم اتوماتیک ساعت هفت و نیم پاشدم ! حالا همیشه به زور مامانم بیدارم میکنه ... بختت دختر🤦😅

اشکال نداره مهم اینه که بنده یک عدد دمپایی خیلییییی خفن خریدم واسه توی حیاطم و در پوست خودم نمی‌گنجم . رنگشون بنفش خوشگله و هربار میرم بیرون نگاشون میکنم ذوق میکنم و قربون صدقه رخ قشنگشون میرم😁😁😁

خنده نداره اصلا چون اینو بهش میگن لذت بردن از کوچیکترین چیزهای زندگی😂

البته بگم که این لذت چندانم مفت و مجانی نبود و وقتی فهمیدم قرار نیست مامان حسابشون کنه و داره از کارت خودم پولشو برمیداره کمی وجدانم به درد اومد ولی خب بیخیال...

فردا به احتمال زیاد باید برم شهرستان چون چنتا کار کوچیک دارم و از همین الان مغزم داره عاجزانه روم کار میکنه پشیمون بشم و نرم چون حوصله اش نمی کشه ولی خب باید برم .

+ سوره نباُ آیه ۷ـ۱۲ حفظ شد.(دیروز)ـ آیه ۱۲ـ۱۶ حفظ شد.(امروز)

بعدا نوشت :

خب مثل اینکه دنیا چشم خوشی من رو نداره باید به اطلاع برسونم یکم بعد گذاشتن این پست خانم کاف نفرت انگیز اومد خونمون و منم برای اینکه یه وقت از دهنم حرف تندی چیزی نپره یه سلام علیکی کردم و اومدم توی اتاق خودم . ولی متاسفانه صداش میاد و با هر تز احمقانه ای که میده دوست دارم کلم رو بکوبونم تو دیوار 🤦🤐🤬

دیروزی که گذشت

دیروز مادری همان اول صبح از ما خداحافظی کرد و برای شرکت در مراسم چهلم آقای میم محترم بیرون رفت . همین که مادری رفت مسجد روستا اعلام کرد قرار است اب روستا چند ساعتی قطع شود . اما اب که قطع شد به فاصله یک ربع برق هم رفت و اینترنت هم قطع شد . من که سرم را با کتاب ها گرم کردم ولی آجی کوچیکه انگار که چیزی توی سرش خورده باشد شروع کرد همه خانه را مرتب کردن . جارو کشید . آشپزخانه را برق انداخت . کمد لباس ها را مرتب کرد و بعدش از خستگی بیهوش شد . آخرش هم نگفت این اقدام فوق فداکارانه و مثبت را چرا انجام داده . البته بماند که اگر برای همه پتروس‌فداکار است برای ما اشنایدری بیش نیست و تنها اتاق من را مرتب نکرد ...

ناهار را که مادری قبل رفتن پخته بود تنهایی خوردیم . مادری مرغ را می‌اندازد داخل روغن بعد روی ان پیاز و انبوهی ادویه میریزد بعد درش را می بندد و چند ساعتی به حال خودش میگذاردش. نتیجه بسیار خوشمزه و حال خوب کن است . تکه های مرغ در عین نرم و لطیف بودن طلایی شده اند و خفن طور هستند . اینکه اصلا از اب در این غذا استفاده نمیکند برای من جالب است .

مادری به دلیل زیاد بودن مسافت حدودا عصر برگشت . البته عموی بزرگ بنده که از حالا اورا برای خفن تر شدن نوشته هایم در وبلاگم خان عمو مینویسم و خانومش و ته تغاریشان هم همراهش بودند .

تا خستگی مسیر از تنشان بیرون رفت و عصرانه ای خوردند شب شد و تصمیم جمعی این شد حالا که ماندگار شده اند و قرار نیست به شهرستان بروند شام را اخر شب بخوریم و همگی باهم به خانه دختر عمه جان برویم . چرا؟ چون دخترِ دختر عمه جان ، دستش شکسته بود و عیادت لازم بود .

اولش نخواستم بروم یعنی حالش را نداشتم ولی بعدش چه شد که رفتم بماند . تا رسیدیم بعد پنج دقیقه احساس کردم زیادی در جمع کسی شبیه من نیست و داشتم اذیت میشدم که دختر دختر عمه جان فرشته نجات شد و دعوتم کرد به اتاقش بروم . اولش خواستم بروم و سرم را بکنم توی گوشی ولی بعد فکر کردم میتوانم کمی با او بازی کنم و خوشحالش کنم . بچه بیچاره دستش را تا شانه گچ گرفته بودند و گناه داشت . تا رفتم داخل اول عروسک هایش را معرفی کرد و بعد نقاشی کشیدیم یک باب اسفنجی و یک پرنسس صورتی و بعد کمی باهم شعر خواندیم . وقت گذراندن با بچه ها را دوست دارم شیرین و خوردنی هستند .

بعد از مدتی دختر عمه کوچیکه هم به خانه خواهرش امد و من هم به خاطر او به جمع بزرگتر ها برگشتم . شخصیت دختر عمه کوچیکه کمی قلق دارد . مهربان و خوب است ولی در ارتباط باید کمی حواست جمع باشد و همیشه یک جاهایی عقب نشینی کنی تا ناراحت نشود و به دل نگیرد. ما ارتباط خوبی باهم داریم و خداروشکر تا الان مشکلی پیش نیامده . بعد از پنج دقیقه دختر عمه کوچیکه پیشنهاد دادم که برویم و دوری بزنیم . قبول کرد و باهم رفتیم بیرون . کمی هله هوله خریدیم و بعد کمی با ماشین دور زدیم و در نهایت یک جا ایستادیم و همان داخل ماشین حدود یک ساعت حرف زدیم . خدایی چسبید و خوش گذشت .

موقع برگشتن عمه جان یک قابلمه از حلیمی که درست کرده بود را به مادری داد و گفت برای صبحانه کیفش راببرید . خلاصه برگشتیم وساعت ده بود ولی چون هیچکدام شام نخورده بودیم مادری شروع کردبه غذا درست کردن و ما حدودا ساعت دوازده شام خوردیم . یک ساعتی بعدش حرف زدیم و در نهایت ساعت یک و نیم من خوابیدم .

صبح که چه عرض کنم ساعت ده با همان حلیم خوشمزه عمه جان کیفم را کوک کردم . خان عمو و عیالش بعد از صبحانه رفتند و هرچقدر اصرار کردم که بمانید دور هم باشیم نماندن و گفتند کار دارند و باید بروند.

تا یادم نرفته بگویم که قرار است با یکی از بلاگفایی های عزیز (گیلاس جانم) شروع به حفظ قران کنم . قرار است روزی نیم ساعت برایش وقت بگذاریم و برنامه گفته است ده سال و خورده ای طول میکشد . اولش رویایی به نظر میرسد ولی خب به قول گیلاس جان حداقل ده سال دیگر نمی‌گویم کاش ده سال پیش شروع کرده بودم الان کامل حفظ بودم .

به نظرم اینکه تو ایاتی که باعث ارامشت میشود را حفظ باشی و گاهی در مغزت به انها پناه ببری جالب است . انگیزه ام برای حفظ فعلا همین است .

پیشرفتی اگر داشتم اینجا مینویسم .

خوش گذشت

امروز صبح با صدای قطره های باران روی پنجره بیدار شدم . هوا گرفته بود و باران نرم می‌بارید . بوی خاک نم خورده بلند شده بود و اگر بگویم من عاشق بوی خاک نم خورده ام دروغ نگفتم . روستای ما پایین کوه است و موقع باران دیدن آبشار های فصلی که به لطف باران به راه می‌افتند از پشت پنجره خانه خالی از لطف نیست . بالای کوه برف درحال باریدن بود و سفیدی بیش از حدش چشم را جلا می داد . کوه بزرگ و عظیمی که روستا را بغل کرده واقعا با رنگ سفید محشر میشود . کاش میشد به او دستور داد همیشه سفید بپوشد .

هوا خوابی طولانی را می‌طلبید ولی مادری به زور بلندم کرد . روزه بود و صبحانه را به عهده خودم گذاشت . بعد از گفت و گوی مفصل با یخچال خانه نتیجه این شد که دو تخم مرغ محلی فسقلی را به هم زدم و در بغل کمی روغن انداختم. بعد که کمی خودشان را گرفتند با دو تا قاشق انها را پیچ و تاب دادم و در نهایت نیمروی گردبادی با اماده شد . زیرش را خاموش کردم تا به جلز و ولز نیوفتدو مثل سر اشپز های معروف از ارتفاع یک متری کمی فلفل سیاه روی سرش ریختم . در انتها هم با کمی نان لواش میل کردم و به روح تخم مرغ صلوات فرستادم که بودنش باعث خوشبختی و مایه مسرت خاطر من است .

خواستم کمی اهنگ گوش بدهم و خوش باشم ولی هنوز افتخاری عزیز بسم الله نگفته داد آجی کوچیکه که نصف نیمه خواب بود درآمد و شروع کرد با خدا صحبت کردن راجب اینمه هدفش از خلقت نیک چه بوده و می خواسته با این افرینشش به چه برسد . حقیقتا کمی ترسیدم و اهنگ را خاموش کردم و بیخالش شدم . قطعا به دعوا با اجی کوچیکه نمی ارزید . از پشت پنجره در سکوت کمی باران را به تماشا نشستم که چطور به در و دیوار و درختان میخورد و برای خودش مینوازد . اینجا باران که میآید همه در حیاط هایشان را باز می گذارند تا اگر کسی امد پشت در نماند و باران اذیتش نکن . در همه خانه ها بساط اش های گرم به پا میشود و بدون شک یک کاسه هم از همان آش سهم همسایه میشود . حتی اکر خودش روی سفره اش همان غذا را داشته باشد . این رفتار ها دوست دارم . مشغول لذت بردن از کلکسیون تکمیل باران بودم که مادری سخت ترین سوال دنیا را پرسید . : ناهار چی بپزم دخترا؟

آجی کوچیکه خودش را به خواب زد تا از زیرش در برود حالا من مانده بودم نگاه منتظر مادری !

حالا خوب است بگویم قیمه مادری قرمه درست میکند و اصلا گوشش بدهکار نیست و کار خودش را میکند . ولی میخواهد که ذهن مرا هم مشغول کند و به من بخندد . خداراشکر راضی اش کردم که چیزی نپزد و ما با چیزهایی که از دیروز در یخچال مانده خودمان را سیر میکنیم . هم روزه بود و هم امروز باید به شهرستان میرفت برای دانشگاهش . گناه داشت بیشتر از این اذیت شود . باز خداروشکر با میم میرود و کمتر برای رفت و امد اذیت میشود .

کمی قبل از رفتن مامان خبر رسید که دایی وسطی که همه میدانیم عشق ماشین های بزرگ است و نمیدانم او هم میداند عشق من است یانه بلاخره در ازمون پایه یک قبول شده است و قرار است شیرینی مهمانمان کند . خیلی خوشحال شدم و ارزو کردم که یک ولووی هجده چرخ قشنگ داشته باشد در اینده و کیفش را ببرد . دایی وسطی معتقد است دنیا فقط صد سال اولش سخت است😂 پس بیخیال دنیا باید از ثانیه با ثانیه اش لذت برد و هیچ ارزویی را در دل خود نگه نداریم و حسرتش زا نخوریم .

یک راز آشپزی امروز یاد گرفته ام ان هم این است که اگر به کته ای که سرد شده و مال دیروز است کمی فقط کمی اب اضافه کنیم و درش را ببندیم و زمان بدهیم گرم شود دقیقا مانند اولش میشود . حتی بهتر !

فقط لطفا نگویید که همه میدانستید و فقط من بود که امروز فهمیدم 😂🤦

ناهار که خوردم موهایم را با روغن زیتونی که چند پست قبل تر راجبش نوشته بودم ماساژ دادم و در نهایت رفتم تا دوساعتی که باید به روغن زیتون جان زمان بدهم تا اثری که میخواهد بگذارد را مفید بگذارانم و کمی درس بخوانم. بعدم موهایم را بشورم و دوباره بروم درس بخوانم 🤦

اگر بخواهید بدانید تا حالا اثری داشته یا نه ؟ باید بگویم که برای تار های سفید که فعلا زود است نتیجه بگیرم ولی بافت موهایم را از این رو به ان رو کرده و خدایی بهتر از هر نرم کننده ، براق کننده و هر کوفت و زهرمار صنعتی که قبلا استفاده میکردم است . حالا اگر نورعلی نور شد و موهای سفیدم را هم سیاه کرد حتما اینجا برایتان مینویسم تا اگر نیازتان شد استفاده کنید .

امروز حساب کردم و دیدم تقریبا تا اخر سال باید سی و پنج هزار صفحه کتاب بخوانم تا برنامه ام را تکمیل کنم و تحویل بدهم . حالا کتابی غیر تخصصی یا رمان بود خیلی راحت بود ها... خدا خودش توانم بدهد .

دیشب خواب می‌دیدم میخواهم اتاقم را رنگ کنم ان هم سبز بعد میخواستم رنگ قشنگ تری در بیاید بنابراین کمی سفید باید قاطی اش میکردم . حالا نکته جالب اینجا بود که هر بار سفید یا سبز را بیشتر از نیاز می ریختم و این روند هی تکرار میشد . در خواب برای خودم یک تنه پت و متی بودم و جالب بود این حجم از خنگ بودن 😂

مادری همراه میم عصر برگشتن و وقتی گفتم چرا انقدر طول کشیده؟ گفتن سوییچ داخل ماشین جا مانده است و کلی طول کشیده تا زاپاس به دستشان برسد ! میم یک بسته بزرگ کافی میکس برای من و اجی کوچیکه اورده بود و ماهم تشکر کردیم و دیگر نگفتیم زیاد استفاده نمی‌کنیم و فلان و بهمان ! همینکه به یاد ما بوده و برایمان چیزی که فکر کرده دوست داریم اورده خیلی ارزش دارد !

از همین جا یک امتیاز مثبت برای میم محترم .

میم به قدر خوردن یک چایی و کمی صحبت ماند و بعد رفت. مادری هم بعد رفتن او رفت تا کار های عقب مانده اش را انجام دهد .

شام خوراک مرغ و سیب زمینی داشتیم که مادری هوس کرده بود و ماهم بدمان نمی‌آمد. سر شام جیم زنگ زد و گفت شام برای یک نفر دارید و ماهم گفتیم اری و بیا قدمت روی چشم .

روستا این شکلی است باید همیشه برای یک نفر بیشتر غذا درست کرد چون هرلحظه امکان دارد کسی بدون اطلاع بیاید و مهمان سفره شود . و خب خیلی بد است ادم بگوید غذا تمام شده است . اوایل این سرزده امدن ها اذیتمان میکرد ولی به مرور عادت کردیم البته هنوز هم کمی اذیت میشویم .

خلاصه که یک روز بارانی نسبتا ارام با حالی خوش و راحت گذشت ...

رنگارنگ

امروز یه چهارشنبه نسبتا آروم رو گذروندم! مامان درگیر امتحان های دانشگاهشه و اجی کوچیکه هم درگیر امتحان های نوبت اول . زیادی کمالگرا شده و امتحانشو کمتر از نوزده بگیره ناراحت میشه . سعی کردم با کمک توییت های نسبتا حق بچه های ایکس یا همون توییتر خودمون بهش توضیح بدم که حتی چهارده هم بشه عالیه و میشه هفتاد درصد نمره کل و یعنی تلاشش خیلی خوب بوده و بهتره نسبت به این قضیه نمره بیخیال تر باشه ... مامان هم تایید کرد و به نظرم آجی کوچیکه بعد این حرفا اروم تر شد .

امروز ناهار خوراک مرغ مخصوص مامان رو داشتیم که خیلیییی خوشمزه شده بود . هرچند مامان میگفت ابش کشیده شده ولی به نظر من عالی بود . البته ترکیبش با کته و نارنج، بهشتی بودااااا

عصر مامان با عمه جان برنامه چید و رفتن دیدن بچه یکی از اقوام که تازه به دنیا اومده ، مامان اعتقاد داره مادری که زایمان رو تجربه میکنه نیاز داره بعد زایمانش کمی بهش وقت داده بشه که بفهمه دنیا از این بعد چه شکلیه و قراره چطور بگذره و بهتره حدودا ده بیست روز از زایمانش بگذره بعد ادم بره و مزاحمش بشه منم موافقم و تاییدش میکنم .

شب یه سر رفتیم خونه خاله و چند ساعتی دور هم بودیم . خاله واقعا دوست داشتنیه . البته یکم به یه موضوعی که من خوشم نمیاد زیادی اشاره میکنه و یکم اذیت میشم ولی خب دلمم نمیاد تو روش دربیام و بگم بحث رو تموم کنه !

خاله میگفت دختر دایی میم گفته حس میکنم حامله ام و چند روزه منتظره خبر قطعیشه که بهش بده ماهم از این خبر نصفه نیمه تمام وجودمون رنگی رنگی شد و ذوق کردیم . هرچی نباشه بچه میم میشه اولین نتیجه خانواده محسوب میشه و خب این خدایی خفنه . فکر کن بعد از چندین سال دوباره قراره یه فسقلی داشته باشیم .

امروز توی استوری یکی از مخاطب های مامان یه اهنگ لری دیدم که به شدت قشنگ بود . سریع یکم از متنش رو زدم گوگل و دانلودش کردم . حالا بعضی جاهاشو متوجه نمیشم ولی قشنگه . کلا موسیقی اقوام مختلف رو دوست دارم و به نظرم خیلی زیباست این اهنگم یکی از قشنگاست به نظرم ! بیست و چهار ساعتی هست قفلی زدم روش 😂 من از موسیقی لری استاد فرج علیپور و ایرج رحمانپور رو میشناسم . واقعا کاراشون حرف نداره .

به فکر اینم اتاقم رو در اینده نزدیک رنگ کنم . به نظرم تجربه باحالی میشه اخه خودم میخوام رنگش کنم و اولین بارمه . یه تجربه جدید و حال خوب کن!

فقط نمیدونم چه رنگی !?

میدونم الان سفید و کلا رنگ های این طیفی مده . اولم خواستم همین سفید و بزنم . بعد دوباره فکر کردم مکه دنیا چقدره که درگیر مد و فلان و بیسار بشم و از علاقه ام بگذرم؟

خلاصه الان بین ترکیب سبز سدری با لیمویی روشن و ترکیب دو طیف از ابی موندم . به نظرتون کدوم بهتره؟

عجباااا عجب!

دنیا خیلی عجیبه ! فکر کن منی که وقت سر خاروندن هم ندارم به خاطر جناب ایکس و میزبانی ازش که حتما بهش خوش بگذره و مبادا ناراحت بشه چهار ساعت از وقتم رو خالی کردم . کلی انرژی صرف کردم که شاد باشم و سرحال نشون بدم و در کل به جناب ایکس خوش بگذره توی خونمون فکر میکنید تهش برگشته چی میگه؟

وای تو چقدر حرف میزنی ...

کاری نداری بری بهش برسی ؟ چرا همش توی جمعی !

چقدر رومخی تو ...

برو درستو بخون تو درس نداری؟

در اینکه کلا همیشه عادت به کرم ریزی داره که شکی نیست ولی اخه ادم انقدر لعنتی؟

هی میخوام بهم برنخوره هی بهش فکر میکنم اعصابم بهم میریزه .

تصمیم دارم دفعه دیگه دیدمش یا اومد خونمون یه سلام بگم و برم خودمو سرگرم کاری کنم . ببینم منو نبینه خوبه دیگه؟

نوشته هام احمقانه اس ولی خب باید می نوشتم خالی شم .

پلشت

میم الان زنگ زد با مامان کار داشت .

ولی خیلی باهام تند حرف زد اونم بی دلیل ! زود قطع کردم .

حقیقتا اشکم در اومد و الان ناراحتم ):

شب نشینی با چاشنی ۵ دهه اخلاف !

دیشب هم من هم پسرخاله مهمون خونه پدربزرگ بودیم . من پدربزرگم رو بابا صدا میزنم . اینطوری بیشتر دوست دارم . وقتی رسیدم پسر خاله داخل یکی از اتاق های خونه درگیر مجازی بود و پدر بزرگ هم پای تلوزیون سریال نگاه می‌کرد. عادت داره من رو که می‌بینه سرم رو می‌بوسه. کنارش نشستم و باهم کمی سریال دیدیم . بعد از سریال دیدن کمی گپ زدیم . پدربزرگم گفت و گو رو به سمت تاریخ ایران برد . همین موقع پسرخاله که از بچگی یک دل نه صد دل عاشق تاریخ بوده هم به جمع ما اضافه شد . پدر بزرگ پرسید کی میتونه اسم شاه های ایران از باستان تا معاصر رو بگه ؟ من ده پونزده تایی بلد بودم ولی پراکنده ! پسرخاله از پهلوی تا صفویه رو خوب گفت ولی بعدش دیگه ذهنش یاری نکرد و تنهاش گذاشت 😁 . پدربزرگ اما از پهلوی تا اولین موئسس حکومت ایران رو گفت ! من و پسر خاله هیچ ما فقط نگاه 😂 . البته میدونستیم پدربزرگ حافظه خوبی داره ولی همیشه وقتی با این موضوع مواجهه می شیم یکی باید بیاد فکمون رو از روی زمین جمع کنه. پسرخاله که اندوخته هاش بیشتر برای روم باستان و یونان و امپراطوری هاش بود بحث را به سزار کشید شاید خودی نشان بده .(خود شیرینِ کله آلبالویی🤐) اما همون اول کار که برای خودنمایی بیشتر نحوه به دنیا اومدن سزار روگفت و واژه سزارین را ریشه یابی کرد پدر بزرگ با رندی تمام همون کلمه سزارین را گرفت و دوباره به ایران برگشت (اخ دمت گرم بابا) به شاهنامه گریزی زد و گفت در اصل این روش به دنیا امدن رستم است و رستمینه عنوان درستشه. همین شد که از روم به ایران درون شاهنامه اومدیم و دوباره بحث ها خودمونی شد . پدر بزرگ قصه رستم و اسفندیار رو گفت و بینش به چند سوال منم جواب داد . (کلمات شاهنامه قصارن و واقعا بعد این همه سال یه سری کلماتش برام سختن) من هم از روی کتاب، نبرد سهراب و گرد آفرید رو خوندم البته وسطش خنده ام گرفت . یعنی همیشه به مکالمه سهراب و گردآفرید که میرسم خنده ام می‌گیره ‌. اخه فردوسی بدجور اینجا سهراب رو سوزانده قشنگ ایستگاهشو گرفته بیت به بیتش معلومه🤣

از تاریخ و شاهنامه که خسته شدیم پدر بزدگ برای من و پسرخاله کلاس همسرداری گذاشت و گفت یکی از مهم ترین چیز هایی که باعث میشه زندگی انسان گل و بلبل بشه احترامه . می گفت قوی ترین سلاح ها هم در برابر احترام مجبور به شکست هستن . می گفت یک سری چیز ها هستند که اصلا درمان ندارن و باید خط قرمز انتخاب همسر بشن . بدگمانی ، خست ، بد زبانی و چشم چرانی . گفت غرور توی زندگی مشترک مزخرفه ‌. آدمیزاد ممکنه از خیلی کارها بدش بیاد یا اصلا وظیفه اش نباشه انجام دادنش، ولی خب چون می‌دونه با انجام دادن این کارها طرف مقابلش رو خوشحال می‌کند برای خوشحالی طرف مقابلش اونارو باید نجام بدهه. چون اسمش روشه عاشقه . خلاصه کمی هم راجب معیار های انتخاب همسر هم حرف زدیم و اینجا هم موضوع بحث این بود که همسرتان خوش پوش باشه و به خودش خوب برسه و خوشتون بیاد نگاهش کنید همش نگاش کردید بگید ایول به سلیقه ام چه چیزی انتخاب کردم 😂 . و آخرسر هم من پدر بزرگ رو بلند کردم و کنارش وایسادم . اونم بازوش رو طرف من گرفت تا دستم رو دور بازوش حلقه کنم بعد هر دو نقش ورود یک لیدی و جنتلمن رو موقع عبور از فرش قرمز بازی کردیم .اخرش هم گفتم بابا خدا یکی هم قد تو به من بده من راضی ام ازش تا ته دنیااااا 😁 گفتم شاید بخواد بخوابه . همین رو هم به زبون آوردم ولی گفت تا مامان بزرگ نیاد خوابش نمی‌بره! عشق و احترام بینشون رو خیلی دوست دارم .

پسر خاله شب رفت خونه چون فرداش کار داشت و خلاصه منتظر موندیم تا مادربزرگ هم رسید ‌. دو قناری عاشق که همدیگه رو دیدن دیگه وقت خواب شد و به هر دوشون شب بخیری گفتم و رفتم خوابیدم . یه خواب آرووم و قشنگ توی خونه ای که عشق از در و دیوارش میریزه ...

بماند به یادگار به یاد آقای میم محترم .

امروز صبح تا وقتی بیدار شدم خواب خانم میم رو می دیدم . خانم میم دوست مادرم هستش و از بستگان خیلی دور ما هم محسوب میشه . توی خوابم خانم میم همش بی قرار بود . راه می‌رفت و گریه میکرد . صبح که از خواب بیدار شدم برای مادرم تعریف کردم و گفتم اگه تونستی یه زنگ بهش بزن و احوالش رو جویا شو .

مادرم اول مدتی سکوت کرد بعد گفت پدر خانم میم دیشب فوت کرده !

حقیقتا ناراحت شدم . پیرمرد خوب و دوست داشتنی بود . خانواده من رو خیلی دوست داشت و ماهم ایشون رو دوست داشتیم .

ویژگی خیلی بلد شده اش توی مغزم اول مهربونی بعد تمیزی بیش از اندازه اش بود.

همیشه شق و رق بود .

اکثر اوقات پیراهن و شلوار کرم رنگ می‌پوشید.

خط اتوی شلوارش به قول آجی کوچیکه هر چیزی رو دو نصف می‌کرد. تازه به اتو زدن کس دیگری هم اطمینان نداشت و خودش لباس هاش رو اتو می‌کرد.

همیشه بوی ادکلن می‌داد و سر و صورتش اصلاح شده بود .

کفشاش واکس خورده و جوراب هاش نو و بدون پرز بود .

یک دستمال داشت و وقتی وارد خونه ای می‌شد کف عصای جلا داده شده اش رو تمیز می‌کرد تا مبادا خونه کثیف بشه و صاحب خونه رو به زحمت بندازه.

خدابیامرز تن صدای خیلی بلندی هم داشت . بدون استثنا با همه بلند صحبت می‌کرد ولی به من و آجی کوچیکه که می‌رسید صداش رو تا جایی که می شد آروم می‌کرد.

شانس باهاش یار نبود و خانومش زودتر از خودش فوت کرد و بعد از دست دادن خانومش به معنای واقعی کلمه افتاد . و حالا بعد یکسال تحمل بیماری و درد و رنج دنیا رو رها کرد و با همه چی خداحافظی کرد .

اول صبحی خیلی حالم گرفته شد و تازه برآم عجیب بود که اینطور خوابی و دیدم و واقعا هم حال خانم میم رو توصیف کرده خوابم .

جز فاتحه و کمی افسوس واقعا کاری از دستم بر نمیومد. پس ترجیح دادم اینجا یکم راجبش بنویسم .

به نظرم مرگ واسه کسایی که عزیز از دست دادن یه هدیه اس ‌. یه هدیه قشنگ برای رهایی از حس انتظار و درد...

یک نمونه از نفرت انگیز بودن

خانم کاف تقریبا نفرت انگیز اومده پیش مامان و ازش پرسیده راسته پسر فلانی از نیک‌آفرید خواستگاری کرده؟

مامانم گفته آره

کاف هم پرسیده خب جوابتون چی بود

مامان هم گفته نه

کاف هم ته فضول بودن رو نمایان کرده و گفته چرا؟؟؟

مامان هم برگشته گفته پسر فلانی پسر خوبی هستش و خدا به مادرش ببخشدش ولی دختر من هنوز آمادگی ازدواج نداره و خودمم فعلا برنامه ای برای عروس کردنش ندارم .

کاف بیشتر سمج شده و مامان هم در جواب گفته

جدا از این ها تایپ پسرفلانی و خانوادش به تایپ دختر من و خانواده ما نمیخوره . نه اینکه بد باشن یا ما خوب باشیم‌ . نه ! فقط متفاوت هستیم و بعدا مشکل ساز میشه .

فکر کنید منم این قضیه رو نمیدونستم و اصلا خبر نداشتم تا شبی که کاف از مادرم پرسید .

حالا امروز متوجه شدم خانم کاف رفته پیش فامیلای پسر فلانی و گفته مامان نیک آفرید گفته فلانی و پسرش بی کلاس( واقعا متوجه این کلمه از بچگیم نشدم اصلا یعنی چی؟) و بی فرهنگن و اصلا به ما نمیخورن و فلان و بهمان .

فکر کن ! آدم در این حد بی اصالت باشه که نه تنها خبرچینی کنه بلکه دوتا بزاره روش و تازه حرف دروغم وسطش بگه!

واقعا درک نمیکنم چرا!!؟

واقعا کاش صاحب یه گیوتین بودم با یه مجوز برای کشتار چنین آدمایی....

قال نیک آفرید

یه نقل قول دارم که تقریبا توی کل فامیل پیچیده و همه هم میگن قال نیک آفرید و بعدشم اونو میگن

حالا چیه ؟

من همیشه میگم غذا و تمام خوراکی ها معجزه ای هستن از طرف خدا برای ما آدما یعنی یه جور نعمت خیلیییی خوشمزه که نباید از خودمون دریغش کنیم . اگه قرار باشه توی این زندگی سخت و تقریبا جهنمی از غذا خوردن لذت نبریم پس باید بمیریم .

همین .

حالا همین نقل قولم باعث گردالی شدنم شده ها ولی خب حقه تا آخر دنیا !

ولی برام جالبه که همه فامیل ازش استفاده میکنن و بعدم هر هر میخندن و تاییدش میکنن. حالا اون وسط دوتا بی ذوق رژیمی هم سر افسوس تکون میدن ولی خب...

البته واقعا عاشق غذام و به قول بقیه وقتی راجب یه غذا حرف میزنم سریع گشنشون میشه یا نگاه کردن به خوردنم باعث میشه بیشتر غذا بخورن وقتی کنارم هستن .

مثلا همه نزدیکانم میدونن وقتی راجب غذای مورد علاقه من ازشون سوال میشه باید بگن همه غذاهااااا

البته پشت بندش باید جمله [البته در زمان و مکان درست] رو حتما بگن . چرا ؟

چون به نظر من هر چیزی ، حالا میخواد غذا باشه یا چیزای دیگه اگر در زمان و مکان درست قرار بگیره منحصر بفرد میشه ‌. و برای همینه که همه چیز مورد علاقه منه ولی در زمان و مکان درست .

مثلا همین غذا شما نوشابه رو بزار کنار آش دوغ اصلا طرفش نمیری ولی بزارش کنار الویه‌ با کله میری سمتش .

همه چیزای دیگه هم همین شکله . از من گفتن بود ‌.

الان با اجازتون من با نون محلی که بوی بهشت میده و گرماش مثل گرفتن دست مامانا برای رد شدن از خیابونه و یکم روغن محلی که از قضا اونم بوی بهشت میده البته شاید طبقه های بالاترش چون خیلی خوشبو و خفنه‌ و یه کمم شیره انگور یه لقمه بهشتی بگیرم میل کنم و این بشه شام امشب من ...

بدجنسی از خودتونه دوستااان😁

خونه مبارکی با چاشنی سالگرد عقد

دیشب همراه کل خانواده مادری رفتیم خونه مبارکی دختر دایی میم که همین یکی دوماه پیش عروسیش بود. این دختر دایی ما تک بچه است و بزرگترین نوه خانواده که تقریبا همه براش غش و ضعف میرن . حتی خود من😅

به خاطر خراب شدن چراغهای ماشین با دایی کوچیکه هماهنگ کردم و همراه اون رفتیم . واقعا درک نمیکنم چرا دایی کوچیکه صدای ظبطشو میبره تو دل آسمون🤷‍♂️

فاصله خونه میم با ماشین حدود یه ربع بیست دقیقه اس و خونه اشم خدایی خوشگل و تو دل برو بود. من عاشق فرش های میم و تراس خونه اش شدم (:

همین که رفتیم داخل و کادو هامون رو تقدیم کردیم متوجه شدیم سالگرد عقدشون هست و بساط کیک و شیرینی و شربت به راهه😍

بعد یکم عکس گرفتن و مسخره بازی کیک و برش زدن وطبق معمول من شدم مسئول تقسیم کیک و خیلیییییی عادلانه تقسیم کردم . فقط هر تیکه ای رو برش میزدم خودمم یه تیکه میخوردم 🤣

خلاصه شب خوبی بود و خوش گذشت. البته ما آقای تازه دوماد رو هم زیر نظر گرفتیم و فهمیدیم علاوه بر خوش رو بودن بسیار پسر کدبانویی هستش و توی مهمونی خیلی کمک دست خانومشه و خب این خوبه خداروشکر . البته در اینکه دختر ما لوس و یکمی تنبله و چاره ای هم نداره آقا دوماد شکی نیست.😂

+ چایی با کیک >>>>>>>>