خاطرم با خاطرات خود تبانی می کند ...

یه پست بلند نوشتم راجب این چند روز که نبودم و تولد آجی کوچیکه ولی ثبت موقت زدم و حال گذاشتنش توی وب رو دیدم ندارم . یعنی حالم به نوشته نمی‌خورد.

شاید فردا گذاشتمش شایدم پس فردا ! نمیدونم.

یه حال بدی ام امشباااا

شعر میخونم آروم نمیشم بشتر اشکم در میاد . موسیقی گوش میدم درست نمیشم بغضم بزرگتر میشه. دلم میخواد حرف بزنم ولی حرفم نمیاد . دلم میخواد بنویسم مغزم رو ولی نمیتونم .

میدونید چیه یکی از بدی های همیشه شاد و خنده رو بودن اینه که بقیه دیگه فقط همین رو از شما میخوان . اون وقته که دیگه نمیتونید ناراحتی خودتون رو نشون بدید و مجبور میشید یه ماسک بزنید روی غمتون و یه لبخند بکارید روی اون !

یه جورایی فکر میکنم باید یه مدتی از دور و وری هام فاصله بگیرم. حس میکنم زیادی خودم رو نزدیک کردم و این باعث شده آسیب ببینم . از اولم نباید قاطی میشدم . دنیای من با اینا همه متفاوت بود . دنیای منو نمی‌شناختن و هنوز هم درک نمیکنن و به سخره اش می‌گیرن. یکی نیست بگه نیک آفرید اینجا چه غلطی میکنی آخه تو دختر ...یکی تو رو می‌شناخت که الان نیست و قرارم نیست هیچ وقت برگرده . تا کی قراره تلاش کنی برای معرفی کردن خودت به کسایی که یه درصدم شبیه اون نیستن؟ها؟

لعنت به منی که از دوست داشتن خودم دارم دست میکشم ...

من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم ...

فرایز

نمیدونم مشکل خیل عظیمی از آدمای دور و اطرافم با زبان فارسی چیه؟

وسط فارسی حرف زدن کلمات زبان های دیگه رو از قصد میارن یا تمام مخاطب های گوشیشون رو انگلیسی ذخیره میکنن .

مگه فارسی چشه ؟ به این خوشگلی بنده خدا 😍

من خودمم ممکنه ناخودآگاه توی حرف زدنم از کلمه های انگلیسی یا مثلا عربی که دیگه حل شده توی زبانمون استفاده کنم ولی آخه دیگه بر نمیگردم به سیب زمینی بگم فرایز!🤦‍♂️

یا مثلا خودم موافق یاد گرفتن زبان های پر کاربرد دنیام ولی خب استفاده اش هم باید به جا باشه نه اینکه تو زبان قشنگ و پر از شگفتی خودت رو ول کنی بری یکی دیگه رو بچسبی .

امروز یکی پیشم گفت وااااو ویوی یونی وایب پرفکتی بهم میده !

من این این شکلی بودم که هان؟ الان چی شد ؟

خدایی نباید با پشت دست می‌زدم تو دهنش؟؟؟؟

حیف نزدم ... حیفففف

بیچاره فردوسی و اون همه عمری که صرف کرد 🤦‍♂️

سوال عجیب

هوا اینجا خیلی باحاله مثلا آخر پاییز هستیم ولی ما فعلا در هفته فقط یکی دو روز بخاری روشن می‌کنیم. تازه اگه فرهنگ استفاده از انرژی رو هم تصمیم بگیریم رعایت کنیم اصلا دیگه نیازی به بخاری واسه اون دو روز هم نیست .

اجی کوچیکه از مامان مقدار زیادی پول خواست و مامان بهش گفت توی این فصل که حتی پرنده ها هم دون واسه خوردن ندارن از من انتظار داری پول داشته باشم؟ جواب حقی بود 🤣

البته خداروشکر شنیدمش چون برنامه ام این بود عصر از مامان پول بگیرم ولی خب دیگه خودم رو ضایع نمیکنم 😁

امروز متوجه شدم خانم های روستا کاملا با قبل و بعد از ازدواجشون متفاوتن . یعنی یه جوری قبل ازدواج به خودشون میرسن که انگارقراره توی مراسم اسکاری چیزی شرکت کنن . بعد کافیه ازدواج کنن میشن شبیه کارتن خواب های کالیفرنیا 😅

حالا به نظر من باید دقیقا برعکس باشه ولی خب چه کنم که اونا اینطور فکر نمیکنن.

یه چیز دیگه هم فهمیدم مردای روستا انتظار دارن خانوماشون خوش فرم و ورزشکاری و فلان باشن ولی محض رضای خدا یکیشون باشگاه نمیره و هیکل خودشو خوب نمیکنه 🤦‍♂️

این خیلی رو مخمه. خب یکم به خودت نگاه بنداز مررررد.

تولد آجی کوچیکه دیگه از رگ گردن بهم نزدیک تره و فعلا هیچ تصمیمی برای هدیه نگرفتم . مغزم درد گرفته انقدر بهش فکر کردم . رفتم از خودش راجب کتاب پرسیدم و گفت جون جدت از من بگذر و کتاب نگیر من حوصله اش رو ندارم . این دختر خیلی متفاوته با خانواده، کلا انگار از فضا اومده 😅😂

ولی جدیدا سوالای عجیب غریب زیاد میپرسه مثلا همین دیشب ازم پرسید اگه در آیندگان یارت هیچ علاقه ای به فیلم ،موسیقی،کتاب و شعر و کلا هنر نداشته باشه چیکار میکنی؟

خدایی خودمم تو فکر رفتم و حتی یکم ترسیدم . فکر کن مثلا یکی که نتونی راجب فیلم مورد علاقت یا شعری که تازه پیدا کردی باهاش حرف بزنی و اصلا توی بورس اینا نباشه ! وحشتناکه

هیچ جوابی ندادم یعنی جوابی نداشتم !

ولی بعدش رفتم همینو از مامان پرسیدم و تهش گفتم اون وقت چیکار کنم؟

گفتش اولا موقع انتخاب کردن باید حواست به همه این موردای هرچند کوچیک باشه چون ممکنه بعدا واقعا دردسر ساز بشه ! دوما خاصیت دوست داشتن و ازدواج اینه که ادما باهم ترکیب میشن و خلق و خوی همدیگه رو می‌گیرن. یعنی تو خیلی کار هارو مجردی اصلا دوست نداری ولی وقتی ازدواج میکنی . علاقه طرفت رو به اون مورد میبینی تو هم ناخودآگاه به اون موضوع علاقه مند میشی و دنبالش میکنی . مثل سلیقه غذایی که توی بیشتر ازدواج ها بعد از مدتی عوض میشه و تغییر میکنه . هرچند این فقط برای موضوعات این شکلیه و توی موارد خیلی بزرگ اینطوری نیست .

چند روز پیش رفتم توی یه جمعی و بحثشون کشید به یه زنی که میگفتن خرابه و توی شهرستان همه میشناسنش و اینا ...معمولا توی این بحثا شرکت نمیکنم و سکوت میکنم . ولی توی ذهنم اومد که این آدمایی که حالا دارن این شکلی راجب این آدم حرف میزنن آیا تا به حال خودشون به چشم خودشون رفتار بدی از این آدم دیدن ؟

اگه ندیدن که الان حرفشون میشه غیبت و تهمت و اگه هم دیدن که میشه غیبت و آبروی یه آدم رو بردن .

واقعا چرا خیلی ها راجب حرفی که میزنن یه ذره فکر نمیکنن . بیخیال ...

پیاده روی رو شروع کردم و دیروز اولین باری بود که پیاده روی کردم . از بیست دقیقه شروع کردم و البته حدودا ده دقیقه هم دویدم ‌. توی روزهای آینده باید برسونمش‌ به یک ساعت و اون موقع دیگه خوبه .

رژیم هم شروع کردم . همه چی میخورم ولی کمتر از همیشه . هله هوله و ناخونک و فلان رو هم حذف کردم .

ببینم از گردالی بودن خلاص میشم یا نه .

وقتی یادم میاد دورانی که ورزش حرفه ای انجام می‌دادم چقدر رو فرم بودم خیلی حسرت میخورم . کاش زندگی همیشه روی دور خوبش میموند. کاش اون اتفاق نمی افتاد کاش و هزاران کاش دیگه ... باز هم بیخیال

به قول سهراب :

زندگی رسم پذیرایی از تقدیر است

فاز روحی

امروز خوندم آدم با رنگ بندی کمد لباساش روحیاتش مشخص میشن . مثلا رنگ های گرم ادم های سرزنده و شاد و رنگ های سر آدم های آرووم و ساکت و غمگین!

حالا من که کمدم انگار یه بسته صد و سی و شیش تایی مداد رنگی فابرکلاسه چی هستم؟

لباس دارم آنقدر رنگش جیغه نمیتونی یه دقیقه پشت سر هم نگاش کنی و کلی طیف از همین رنگای شاد از اون ور هم لباس دارم انقدر رنگش سرده یخ میزنی دلمرده میشی تازه تعدادشون هم زیاده 🤣

حالا تکلیف چیه؟

آش رشته

این چند وقت کم حوصله ام و انگار پاییز تازه این آخر ها یادش افتاده من را بگیرد . حالا کو جان فرار از دستش؟

البته درگیر هم بوده ام و وقت فکر کردن به بی حال و حوصلگی ام را نداشته ام .

دو روز پیش مادری آش رشته نذری داشت . همه خانه را ساعت پنج صبح بیدار کرد . من را درون آشپزخانه هل داد و مسئولیت ساخت و پاخت کردن با مخلفات آش را روی دوش من گذاشت و خودش به نماز ایستاد . همیشه این قسمت را دست من می‌دهد و می‌توانم به جرئت بگویم هرچقدر در آشپزی صفر باشم سلطان درست کردم پیاز داغ و سیر داغ و نعناداغم 🤣

شب قبلش سه کیلو پیاز پوست کنده و خلال کرده بودم برای همین انگار توی چشمهایم سوزن میزدند آنقدر که میسوخت . پیاز ها را دور از چشم مادر در دریایی از روغن ریختم و منتظر نتیجه کار شدم . حالا درست است از آشپزی هیچ سر در نمیآورم ولی خب از سلطان پیاز داغ بد نیست یه نکته یاد بگیرید.

حالا یک راهنمایی از نیک آفرید داشته باشید و آن هم این هست که راز پیاز عسلی و به قول خارجکی ها کریپسی روغن زیاد و صبر است و دیگر هیچ . وقتی حس کردید قاشق که به پیاز ها می‌خورد صدا می‌دهد آنها را از روغن بگیرید. و روی آبکش بیاندازید . کمی که بگذرد طرد و خوردنی می‌شوند 😍

سیر و نعناع و کشک را هم درست کردم و کار من تمام شد .

مادر هم از سر سجاده اش بلند شد و بساط قابلمه آش را توی حیاط زیر درخت لیمو بار گذاشت .

هوا نسبتا سرد بود ولی خب عطر آش مجابم کرد روی تخت فلزی ایوان بنشینم و زل بزنم به بخاری که از دیگ بزرگ بلند و لابه لای شاخه های درخت لیمو گم میشود.

همزمان خورشید داشت از پشت کوه های اطراف سربلند می‌کرد. دیدن طلوع آفتاب حس خوبی دارد و آدم فکر می‌کند دنیا برای خودش است و می‌تواند حتی کوه ها را هم جا به جا کند .

حالا فکر کنید صدای شجریان پدر هم از داخل خانه به بیرون می‌آید و روحتان را نوازش میکند . کنارش صدای گنجشک ها و پرنده های کوچولوی دیگر هم به گوشتان می‌خورد.

خلاصه ده صبح آش آماده بود . البته اواسط کار حس کردیم اتفاقات بدی برای آش ما دارد می‌افتد ولی خداروشکر بخیر گذشت و حل شد .

مادر قرار بود آش را برای یکی از مدرسه های روستا ببرد . آن را در دو قابلمه کوچکتر ریختیم تا در صندوق عقب جا شود و به مدرسه رفتیم . محیط قشنگی بود . کوچک، تمیز و خوش رنگ ! بوی خوبی هم می‌داد.

از همه می‌شنوم دوست دارند دوباره به مدرسه برگردند ولی من هیج وقت این حس را نداشتم و به نظرم هرچیزی فقط بار اولش خوب است و بعدش دیگر فایده ندارد .

آش را بین دانش آموزان پخش کردیم . آنقدر در جواب تشکر هایشان نوش جان عزیزم گفتم که شب وقتی مادری به خاطر آوردن کنترل تلوزیون از من تشکر کرد در جوابش گفتم نوش جان عزیزم😅

تازه یکی از دانش آموزان به مادری گفت به جایش لپ من را ماچ کند 🤣 حیا را از دانش‌آموزان نسل جدید این مملکت گرفته اند و در کمدی قفل دار پنهان کرده اند 🤣

هوا سرد بود و پخش کردن آش و دیدن لذت بردن بچه ها واقعا به جانم چسبید ولی متوجه شدم چقدر آدم بدغذا وجود دارد و دلم برای مادر هایشان سوخت . مثلا یکی سیر نمی‌خورد یکی پیاز نمی‌خورد یکی انگار با کشک پدر کشتگی داشت یکی کلا با نام آش حساسیت داشت و انگار ارث پدرش را آش بنده خدا بالا کشیده بود .

البته خب ما دیکتاتور نیستیم و همه این هارا در ظرف های جداگانه گذاشته بودیم و هر کس هرچه دوست داشت بر می‌داشت. ولی خب ظلم واقعی در حق آش رشته بنده خدا شد که بعضی ها آن را بدون پیاز داغ و کشک و نعنا می‌خوردند. بیچاره آش رشته !

برای خودش شخصیتی داشته از ازل ولی حالا به دست این بچه های فسقلی به محضرش بی احترامی می‌شود. یک جورهایی مثل این است که یک نیم وجبی برود و سبیل شاه را بکشد و با آن بازی کند .

به خانه که برگشتیم مادر برای همسایه بغلی هم کاسه ای آش برد . گفت بوی آش به خانه‌شان رفته و اینطوری بهتر است . مادری گفت یک کاسه هم برای کاف نفرت انگیز ببرم چون باردار است و ممکن است دلش آش بخواهد . از کاف بدم می‌آید ولی با مادری موافق بودم چون هرچه باشد کاف در شرایط ویژه قرار دارد و در این مورد باید از بد بودنش صرف نظر کنم . بماند که خانه نبود و من هم کاسه آش را سر راه به خانه عمه خانم بردم و گفتم قسمت شما شده 😅

عمه اصرار کرد بمانم ولی خب چه چیزی بهتر و واجب تر از وصال عاشق به معشوقه اش؟! آش رشته عزیزم توی خانه منتظرم بود و صدایم میکرد .

به خانه که آمدم لبالب یک کاسه سفالی آبی را آش ریختم . با کلی کشک و پیاز داغ و کمی نعنا و سیر و با کسب اجازه از وجود بزرگوارش به آن حمله کردم ‌.

البته پیاز داغ های عسلی و طرد معرفی شده در اول نوشته همان توی مدرسه تمام شد و مجبور شدم کمی پیازداغ از فریزر بردارم و استفاده کنم.

شب هم یک پفک بزرگ خریدم و رفتم خانه مادربزرگم تا باهم سریال ببینیم و پفک بخوریم . دو تا کار مورد علاقه اش!

هرچند کلک زد و زیاد از پفک به من نداد و بیشترش را خودش خورد . گفت تو میوه بخور برایت خوب است پفک برای تو ضرر دارد !

حالا او نزدیک به هشتاد است و من نوه فسقلی او 🤦‍♂️🤣

خلاصه که روز زیادی خوبی بود و همه چی داشت . بماند به یادگار...

دیشب

دیشب خونه تنها بودم . چون شهادت حضرت زهرا بود یه غمی توی دلم بود که با هیچی پایین نمی رفت . از بچگی فاطمیه برام سخت تر از محرم یا شب های قدر بوده . چون فاطمیه داستان یه مادره ! داستان درد و مظلومیت و غریبی دوتا عاشق هستش و شروع زیر پا گذاشتن حق !

کمی مداحی گوش کردم . خدا وکیلی حالا دیگه مداحی ها هم شبیه اهنگ ها شدن باید خیلی بگردی که یه خوبشو پیدا کنی . یکی که محتوا رو فدای زمینه و فلان نکرده باشه . یه چیز جدید بهت یاد بده و درکت رو بیشتر کنه نه فقط اشکت رو .

این روز ها مهدی رسولی عجیب خوب میگه . هر کلمه اش رو میشه ساعت ها بهش فکر کرد و تهش به جاهای خوبی هم رسید . البته ادم اهنی هم نمیتونه با مداحی هاش گریه نکنه . شعر و شعور و شور رو همه باهم داره و من اینو دوست دارم ^_^

برای شام خودم پیتزای خونگی درست کردم . خوش‌مزه بود ولی فقط دوقاچ خوردم چون سیر بودم . یدونه خوبشو هم درست کردم و به عنوان نذری دادم به خانم همسایه . بچه هاش عاشق پیتزا هستن و به نظرم خوشحال شدن ‌. اطرافیانم همه نذری رو فقط توی آش و قیمه و قورمه میدونن . ولی به قول مامان گاهی اوقات لبخند زدن به جماعت هم میشه نذری که کلی جلو میندازه ادم رو :)

از تنهایی و بیکاریم استفاده کردم و خونه رو مرتب کردم تا وقتی مادری و آبجی کوچیکه اومدن خونه مرتب باشه . کمد شال و روسری ها طبق معمول به خاطر آبجی کوچیکه شلخته بود اون رو هم مرتب چیدم . شست ظرف ها هم که افتضاح بود ولی مجبور بودم بشورم /:

کمی درس خوندم و چون مادری جایی بود که به نت دسترسی نداشت . برنامه امتحان های دانشگاهش رو چک کردم و براش پیامک کردم . مادری کمال‌گرا هستش و دوست نداره توی دانشگاه نمره بدی بگیره هرچند به نظر من توی دانشگاه فقط قبولی مهمه ولی مادری میگه نمره الف بودن یه مزه دیگه ای داره . 🤷‍♂️

عود اسطوخودوسی که همیشه استفاده می‌کنیم برام مدتیه تکراری شده و دوست دارم برم رایحه لیمو بگیرم . هرچند مریم هم خیلی خوبه ...

خونواده که اومدن انقدر خسته بودن که فقط اومدن منو بغل کردن بعدش مستقیم رفتن خوابیدن .

مامان رو بیشتر بغل گرفتم ! دلم براش تنگ شده بود خیلی ...

آخرم رفتم بغل مامان خوابیدم و تا صبح بغلش کردم . صدای ضربان قلبش واسم همون شکلات داعیه که زیر بارون میخورم و میچسبه به روحم .

همون نقطه کوچولوی سفید!

میگن اگه کار بد هم میخوای بکنی یه اصولی واسه خودت بزار . واقعا به چشم دیدم که چقدر متفاوت میشه در نظر مردم و قبح کار بدت یکم (یه ذره هاااا) کم میشه .

مثلا ارازلی که با بچه ها ، خانما و سالمندان کاری ندارن .

دزدایی که از فقرا دزدی نمیکنن

دختر و پسر های بدی که واسه تفریح سراغ دخترا و پسرای خوب نمیرن .

معتاد هایی که به دیگران مواد تعارف نمیزنن .

عرق خور هایی که یه جاهایی و پیش یه کسایی عرق نمیخورن .

آدمای عصبانی و تند مزاجی که جلوی مادر و همسرشون هیچ وقت کنترلشون رو از دست نمیدن .

آدمای بی ادب و دهن هرزی که جلوی یه سری افراد محترمانه صحبت میکنن.

و در کل آدمایی که عادات و خصلت های بدی دارن که هنوز راجبشون حیا دارن و دوست ندارن یه جاهایی برملا شن یا انجامشون بدن .

اینا آدمایی هستن که یه ذره (به اندازه همون استثنا ها) امید هست به برگشتن و خوب شدنشون. یه راه باریکه ای هست برای ترک کردن کارشون . برای همینه که بین گناه آشکارا و گناهی که یکم ازش شرم داریم زمین تا آسمون تفاوته .

مثلا طرف یه کار بدی میکنه هر جا هم میشنه میگه و به خودش بابت اون کار میباله هیچ ابایی هم از انجام دادنش نداره .

ولی حالا یکی دیگه هست همون کار رو انجام میده ولی در خفا و واقعا از انجام دادنش بعدا ناراحت میشه و دوست نداره کسی بفهمه . این دوتا آدم قضیه اشون کلی متفاوته و قطعا امید به خوب شدن دومی بیشتر از اولیه .

حالا من اینو به چشم خودم دیدم . یه بنده خدایی بود سیگاری سفت و سخت بود یعنی از نوجوونی! . یه بار توی یه شلوغی از کنارش رد شدم و دیدن سیگارش رو طوری که اتیشش سمت خودش باشه بین انگشتاش چرخوند و دستش رو جمع کرد برای اینکه نکنه به من بخوره یا لباسم بسوزه طوری که خاکسترش ریخت توی دستش. از این کارش خیلی خوشم اومد . اون حس ترس همیشگی که وقتی از کنار یه آدم که سیگار دستشه رد میشم بهم دست میداد رو بهن انتقال نداد . وقتی هم واسه بقیه تعریف کردم اونا هم گفتن همینطوریه . تازه جلوی بچه ها و ادمای مسن و پدر و مادرش هم سیگار نمیکشه .

همون موقع با اینکه از سیگار متنفرم تو دلم بهش یه آفرین گفتم که حداقل یه سیگاریه جنتلمن تشریف داره

و امروز فهمیدم ترک کرده و دیگه نمیکشه . یعنی کسی که نصف عمرش سیگار دستش بوده الان کنارش گذاشته و رهاش کرده .

خیلی خوشحال شدم . اونقدر که دوست داشتم بهش زنگ بزنم و بگم ایول داری پسر . بوس به کلت ولی خب یه شرمی گفتن یه حیایی گفتن😅

خلاصه که پند عبرت آموز امروز برای خودم این باشه که :

نیک آفرید !

حتی اگه تا کله توی توی لجن فرو رفتی بزار یه سانت از کله ات بیرون بمونه . شاید همون باعث نجات پیدا کردنت بشه .

پلشت

میم الان زنگ زد با مامان کار داشت .

ولی خیلی باهام تند حرف زد اونم بی دلیل ! زود قطع کردم .

حقیقتا اشکم در اومد و الان ناراحتم ):

شب نشینی با چاشنی ۵ دهه اخلاف !

دیشب هم من هم پسرخاله مهمون خونه پدربزرگ بودیم . من پدربزرگم رو بابا صدا میزنم . اینطوری بیشتر دوست دارم . وقتی رسیدم پسر خاله داخل یکی از اتاق های خونه درگیر مجازی بود و پدر بزرگ هم پای تلوزیون سریال نگاه می‌کرد. عادت داره من رو که می‌بینه سرم رو می‌بوسه. کنارش نشستم و باهم کمی سریال دیدیم . بعد از سریال دیدن کمی گپ زدیم . پدربزرگم گفت و گو رو به سمت تاریخ ایران برد . همین موقع پسرخاله که از بچگی یک دل نه صد دل عاشق تاریخ بوده هم به جمع ما اضافه شد . پدر بزرگ پرسید کی میتونه اسم شاه های ایران از باستان تا معاصر رو بگه ؟ من ده پونزده تایی بلد بودم ولی پراکنده ! پسرخاله از پهلوی تا صفویه رو خوب گفت ولی بعدش دیگه ذهنش یاری نکرد و تنهاش گذاشت 😁 . پدربزرگ اما از پهلوی تا اولین موئسس حکومت ایران رو گفت ! من و پسر خاله هیچ ما فقط نگاه 😂 . البته میدونستیم پدربزرگ حافظه خوبی داره ولی همیشه وقتی با این موضوع مواجهه می شیم یکی باید بیاد فکمون رو از روی زمین جمع کنه. پسرخاله که اندوخته هاش بیشتر برای روم باستان و یونان و امپراطوری هاش بود بحث را به سزار کشید شاید خودی نشان بده .(خود شیرینِ کله آلبالویی🤐) اما همون اول کار که برای خودنمایی بیشتر نحوه به دنیا اومدن سزار روگفت و واژه سزارین را ریشه یابی کرد پدر بزرگ با رندی تمام همون کلمه سزارین را گرفت و دوباره به ایران برگشت (اخ دمت گرم بابا) به شاهنامه گریزی زد و گفت در اصل این روش به دنیا امدن رستم است و رستمینه عنوان درستشه. همین شد که از روم به ایران درون شاهنامه اومدیم و دوباره بحث ها خودمونی شد . پدر بزرگ قصه رستم و اسفندیار رو گفت و بینش به چند سوال منم جواب داد . (کلمات شاهنامه قصارن و واقعا بعد این همه سال یه سری کلماتش برام سختن) من هم از روی کتاب، نبرد سهراب و گرد آفرید رو خوندم البته وسطش خنده ام گرفت . یعنی همیشه به مکالمه سهراب و گردآفرید که میرسم خنده ام می‌گیره ‌. اخه فردوسی بدجور اینجا سهراب رو سوزانده قشنگ ایستگاهشو گرفته بیت به بیتش معلومه🤣

از تاریخ و شاهنامه که خسته شدیم پدر بزدگ برای من و پسرخاله کلاس همسرداری گذاشت و گفت یکی از مهم ترین چیز هایی که باعث میشه زندگی انسان گل و بلبل بشه احترامه . می گفت قوی ترین سلاح ها هم در برابر احترام مجبور به شکست هستن . می گفت یک سری چیز ها هستند که اصلا درمان ندارن و باید خط قرمز انتخاب همسر بشن . بدگمانی ، خست ، بد زبانی و چشم چرانی . گفت غرور توی زندگی مشترک مزخرفه ‌. آدمیزاد ممکنه از خیلی کارها بدش بیاد یا اصلا وظیفه اش نباشه انجام دادنش، ولی خب چون می‌دونه با انجام دادن این کارها طرف مقابلش رو خوشحال می‌کند برای خوشحالی طرف مقابلش اونارو باید نجام بدهه. چون اسمش روشه عاشقه . خلاصه کمی هم راجب معیار های انتخاب همسر هم حرف زدیم و اینجا هم موضوع بحث این بود که همسرتان خوش پوش باشه و به خودش خوب برسه و خوشتون بیاد نگاهش کنید همش نگاش کردید بگید ایول به سلیقه ام چه چیزی انتخاب کردم 😂 . و آخرسر هم من پدر بزرگ رو بلند کردم و کنارش وایسادم . اونم بازوش رو طرف من گرفت تا دستم رو دور بازوش حلقه کنم بعد هر دو نقش ورود یک لیدی و جنتلمن رو موقع عبور از فرش قرمز بازی کردیم .اخرش هم گفتم بابا خدا یکی هم قد تو به من بده من راضی ام ازش تا ته دنیااااا 😁 گفتم شاید بخواد بخوابه . همین رو هم به زبون آوردم ولی گفت تا مامان بزرگ نیاد خوابش نمی‌بره! عشق و احترام بینشون رو خیلی دوست دارم .

پسر خاله شب رفت خونه چون فرداش کار داشت و خلاصه منتظر موندیم تا مادربزرگ هم رسید ‌. دو قناری عاشق که همدیگه رو دیدن دیگه وقت خواب شد و به هر دوشون شب بخیری گفتم و رفتم خوابیدم . یه خواب آرووم و قشنگ توی خونه ای که عشق از در و دیوارش میریزه ...

بماند به یادگار به یاد آقای میم محترم .

امروز صبح تا وقتی بیدار شدم خواب خانم میم رو می دیدم . خانم میم دوست مادرم هستش و از بستگان خیلی دور ما هم محسوب میشه . توی خوابم خانم میم همش بی قرار بود . راه می‌رفت و گریه میکرد . صبح که از خواب بیدار شدم برای مادرم تعریف کردم و گفتم اگه تونستی یه زنگ بهش بزن و احوالش رو جویا شو .

مادرم اول مدتی سکوت کرد بعد گفت پدر خانم میم دیشب فوت کرده !

حقیقتا ناراحت شدم . پیرمرد خوب و دوست داشتنی بود . خانواده من رو خیلی دوست داشت و ماهم ایشون رو دوست داشتیم .

ویژگی خیلی بلد شده اش توی مغزم اول مهربونی بعد تمیزی بیش از اندازه اش بود.

همیشه شق و رق بود .

اکثر اوقات پیراهن و شلوار کرم رنگ می‌پوشید.

خط اتوی شلوارش به قول آجی کوچیکه هر چیزی رو دو نصف می‌کرد. تازه به اتو زدن کس دیگری هم اطمینان نداشت و خودش لباس هاش رو اتو می‌کرد.

همیشه بوی ادکلن می‌داد و سر و صورتش اصلاح شده بود .

کفشاش واکس خورده و جوراب هاش نو و بدون پرز بود .

یک دستمال داشت و وقتی وارد خونه ای می‌شد کف عصای جلا داده شده اش رو تمیز می‌کرد تا مبادا خونه کثیف بشه و صاحب خونه رو به زحمت بندازه.

خدابیامرز تن صدای خیلی بلندی هم داشت . بدون استثنا با همه بلند صحبت می‌کرد ولی به من و آجی کوچیکه که می‌رسید صداش رو تا جایی که می شد آروم می‌کرد.

شانس باهاش یار نبود و خانومش زودتر از خودش فوت کرد و بعد از دست دادن خانومش به معنای واقعی کلمه افتاد . و حالا بعد یکسال تحمل بیماری و درد و رنج دنیا رو رها کرد و با همه چی خداحافظی کرد .

اول صبحی خیلی حالم گرفته شد و تازه برآم عجیب بود که اینطور خوابی و دیدم و واقعا هم حال خانم میم رو توصیف کرده خوابم .

جز فاتحه و کمی افسوس واقعا کاری از دستم بر نمیومد. پس ترجیح دادم اینجا یکم راجبش بنویسم .

به نظرم مرگ واسه کسایی که عزیز از دست دادن یه هدیه اس ‌. یه هدیه قشنگ برای رهایی از حس انتظار و درد...

هدیه تولد

میخوام برآی هدیه تولد یه نوجوون چهارده ساله دختر که خیلی هم سر به هوا هستش کتاب رمان تهیه کنم .

به نظرتون چه کتابی بگیرم خوبه ؟

اینم بگم از افسانه های اساطیری و رمان های فلسفی

خوشش نمیاد .

ممنون میشم کمک کنید .

روغن زیتون وحشی

امروز عزممون رو جزم کردیم و رفتیم شهرستان . تقریبا ۲۵ دقیقه تو راه بودیم و هوا کم کم داره سرد میشه . اینجا هیچیش طبیعی نیست و اصلا پائیز نداشت امسال اینجور معلومه قراره یهویی وارد زمستون شیم .

دنده ماشین خوب جا نمیگیره و چراغ های سن و سال دارش هم نامیزون شدن . صداهای عجیب از خودش درمیاره و گمون نکنم این دفعه واقعا یه مرگیش هست !

با دایی وسطی و بزرگه مشورت کردم و گفتن دست بهش بزنی راحت بیستا توی خرجی و فعلا کاری به کارش نداشته باش .

وقتی رسیدیم اول رفتیم تا مامان پارچه ای که خریده بود رو بزاره پیش خیاط رفیقش. خیاط جوون ومهربون به تازگی مغازه اش رو عوض کرده بود . از مغازه قبلی دلباز تر و بزرگتر بود. آینه بزرگی که قسمت پرو لباس قرار داده بود همان آینه مورد علاقه من بود که قرار است در آیندگان برای اتاقم تهیه کنم . ولی خب حدودا سه چهارتومنی می‌شود و به همین خاطر از اولویت ها نیست .

اندازه های مامان را که گرفت یک مشتری دیگر هم آمد و البته انگار ارث پدرش پیش خیاط جامانده بود و حالا آمده بود پسش بگیرد . حرف های مزخرفی زد ولی خب دم خیاط گرم که به کتف چپش هم حسابش نکرد!

بعد از خیاطی رفتیم تا مامان کفش بخرد . مامان یک سلیقه خاص دارد. و آن این است که کفش باید صدا ندهد . پاشنه اش کمتر از چهار سانت و بیشتر از پنج سانت نباشد .برق نزند ، جنسش خوب باشد. و در آخر شیک و مدرن باشد .

حالا یکی نیست بگوید مادر من همه خوبی ها توی یک کفش جا نمی‌شود. بلاخره کفش مورد نظر بعد از کلی این مغازه و آن مغازه رفتن انتخاب شد و می‌توانم بگویم قشنگ بود. البته قیمتش قشنگ تر ...بماند که وقتی خانه آمدیم متوجه شدیم به جای شماره سی و هشت یک سایز بزرگتر برایمان بسته بندی کرده و باید فردا دوباره به مغازه اش سر بزنیم .

بعد از خریدن کفش مادری رفتیم و از پلاسکوی بزرگ شهرستان کمی خرید کردیم . البته چیز هایی که من میخواستم بخرم مثل ماگ دسته گوزنی و دیزی پز سفالی و گلدان بلور مدرن همه از جانب مادر دیسلایک گرفت و در نتیجه من یک جا سرکه ای کوچولو شیشه و چوب خریدم و مثلا خودم را گول زدم تا از مامان ناراحت نشوم .

سری به بوتیک های لباس زدیم و اینجا جا دارد با فحش کل زندگی را به گند بکشم ولی اگر بخواهم هم نمی‌توانم چون نیک آفرید محض رضای خدا یک فحشِ به قول بقیه آبدار هم بلد نیست . بماند...

برای تشکر از زحمات خاله جان که تمام مدت بعد از عمل مامان زحمت همه خانه روی دوشش بود . یک شال خریدیم. اول من خواستم اسپرت بگیرم ولی دوباره یادم افتاد خاله تازگی ها یک پیراهن مجلسی خریده و حتما یک شال نخودی مجلسی برای تکمیل شیتان پیتانش می‌خواهد. برای همین یک شال نخودی مجلسی شد هدیه ما .

آخر سر هم به عطاری پدر و مادر دار شهرستان رفتیم و من روغن زیتون وحشی خریدم . یک جایی نوشته بودند برای جلوگیری از سفید شدن موها و حتی سیاه شدن موهای سفید موثر است. ببینم چقدر می‌تواند قوی ظاهر شود .

همین دیگر . در انتها هم چون یک بحث لفظی سر اینکه وقتی مامان با من بیرون می آید دکمه نه گفتنش زده می‌شود کردیم و به همین خاطر خوراکی نخریدیم که بخوریم و هیچ قسمت خوشمزه ای نداشت گشت و گذارمان .

وقتی رسیدیم شب شده بود. اول کادوی خاله جان را پیچیدم و توی باکس گذاشتم تا خیالم راحت شود بعد رفتم خوابیدم تا همین الان .

الان یادم افتاد قرار بوده آیوایکس بخرم و چند چیز دیگر ولی خب یادم رفته بودند.

همین .

وای چقدر این شکلی نوشتن سخت شده واسم به زور تا آخرش رسوندم خودم رو . تازه فکر کنم یه چند جا از دستم رفت و پریدم وسط نوشتن . قبلا خیلی بهتر این مدلی می‌نوشتم 😅

راه امشب میبرد سویت مرا...

میدونی چیه ؟

وقتی به نبودنت فکر میکنم همه تنم گر میگیره ! وقتی به مغزم سیلی میخوره و یادم میاد نیستی... امان از اون لحظه ، فقط میتونم بگم امان ...

حس ندیدن چشم های قشنگت ، نشنیدن صدای آرومت و حس نکردن گرمای آغوشت منو تبدیل میکنه به یه کولی مست توی کوچه های تنگ و تاریک مغزم !

یه چیزی جدیدن کشف کردم . و اون اینه گریه هام واقعی شده!

حالا از کجا فهمیدم ؟ الان وقتی گریه میکنم خیلی طول میکشه و اصلا بند نمیاد . بغضم گاهی اونقدر سنگین میشه که تحملش کار حضرت فیله و قلبم درد میگیره .تازه دیگه نیاز نیست پنج دقیقه منتظر شم قطره بعدی اشکم سرازیر شه الان اونقدر پشت سر هم و تند تند میان که حوصلشو رو ندارم.

نمیدونم خبر داری ولی دور و وریات واقعا به نیک‌آفریدت رحم نکردن و زدن داغونش کردن ! همین قدر راحت چینی گل سرخ امانتی تو رو زدن زمین و تازه از روش هم رد شدن .

میدونی نه ؟ کسایی که تو و من باعث خوشحالی و راحتی خیالشون می‌شدیم الان از نبودنت سواستفاده میکنن و تا میتونن اشک منو درمیارن .

خنده من رو خیلی دوست داشتی و عاشقش بودی؟

نترس هنوز اون رو دارم ولی دیگه کسی مثل تو براش ذوق نمیکنه.

امشب گریه کردم . طولانی ، عمیق، رقت انگیز...

دلم خواست باشی . با نگاه کردن بهت آروم شم و با خنده هات خنده ام بگیرد ولی خب ... نبودی!

میبینی چقدر ترسناکه قضیه ؟

#برای‌او

لطفا

فردا رئال بازی داره و امیدوارم کسی خونمون نیاد تا راحت بازیم رو ببینم . خدایا ببینم این یکی رو برآورده میکنی ؟

حالا علاوه بر اون یه نتیجه خوشگلم اون وسط برای دیزاین کار خیلی خوب میشه 😁

ببینم چیکار میکنی پروردگارا...

آمین .

یک نمونه از نفرت انگیز بودن

خانم کاف تقریبا نفرت انگیز اومده پیش مامان و ازش پرسیده راسته پسر فلانی از نیک‌آفرید خواستگاری کرده؟

مامانم گفته آره

کاف هم پرسیده خب جوابتون چی بود

مامان هم گفته نه

کاف هم ته فضول بودن رو نمایان کرده و گفته چرا؟؟؟

مامان هم برگشته گفته پسر فلانی پسر خوبی هستش و خدا به مادرش ببخشدش ولی دختر من هنوز آمادگی ازدواج نداره و خودمم فعلا برنامه ای برای عروس کردنش ندارم .

کاف بیشتر سمج شده و مامان هم در جواب گفته

جدا از این ها تایپ پسرفلانی و خانوادش به تایپ دختر من و خانواده ما نمیخوره . نه اینکه بد باشن یا ما خوب باشیم‌ . نه ! فقط متفاوت هستیم و بعدا مشکل ساز میشه .

فکر کنید منم این قضیه رو نمیدونستم و اصلا خبر نداشتم تا شبی که کاف از مادرم پرسید .

حالا امروز متوجه شدم خانم کاف رفته پیش فامیلای پسر فلانی و گفته مامان نیک آفرید گفته فلانی و پسرش بی کلاس( واقعا متوجه این کلمه از بچگیم نشدم اصلا یعنی چی؟) و بی فرهنگن و اصلا به ما نمیخورن و فلان و بهمان .

فکر کن ! آدم در این حد بی اصالت باشه که نه تنها خبرچینی کنه بلکه دوتا بزاره روش و تازه حرف دروغم وسطش بگه!

واقعا درک نمیکنم چرا!!؟

واقعا کاش صاحب یه گیوتین بودم با یه مجوز برای کشتار چنین آدمایی....

جناب قهوه

از بچگی وقتی دوستام راجب خوردنی های مورد علاقشون حرف میزدن جزو لاینفک لیستشون قهوه بود . و آنقدر راجبش حرف میزدن که انگار هر ده دقیقه یکبار توی خونه مراسم قهوه خوردن برگزار میکنن. دومی نوشابه و انرژی زا بود و سومی هم سوسیس و ‌کالباس و غذاهای فست فودی .

اون موقع با حسرت بهشون نگاه میکردم و برام سوال بود چرا توی خانواده ما اینا به رسمیت شناخته نمیشن؟ مثلا قهوه برای بزرگتر ها بود اونم با فاصله زمانی زیاد . نوشابه فقط برای مهمانی ها بود .فست فود ها فقط ماهی دوماهی یکبار و سوسیس و کالباس هم که توی خونه ممنوع بود .

البته همشون به جز قهوه برام قابل درک بود و میدونستم مضر هستن و همین روند بهتره !

بعد ها به این وضع عادت کردم و با درک این قضیه که هر خانواده ای قانونی داره از قانون خونه خودمون دفاع کردم . البته بماند که جناب پدر گاهی یواشکی با عملیاتی غیر ممکن طور بسته اجناس ممنوعه را به اتاق من می‌آورد و همراه آجی کوچیکه و من بساط عیش و نوش را دور از چشم مامان برگزار میکردیم . آخه مامان قانون گذار خورد خوراک خونه ما هستش .

ولی هیچوقت توی بسته اجناس ممنوعه قهوه نبود . و خب ما عادت کرده بودیم . یعنی تقریبا عادت کرده بودیم .

وارد متوسطه اول که شدم وقتی توی کافه مدرسه همه رفیقام اسپرسو سفارش میدادن و من شیر کاکائو احساس می‌کردم خیلی رفتارم مزخرفه و این شد که کم کم خوره این که چرا نباید قهوه را امتحان کنم به جونم افتاد و چون به قول مامان اگه میخوای توی چاه بیوفتی بهتره اول با یه نفر مشورت کنی که حداقل بدونه داری میری خودت رو بکشی بعدش کارت رو انجام بده ! رفتم و از بابا پرسیدم که چرا نمیشه قهوه و متعلقاتش رو بخورم ؟

همه رفیقام روزی سه چهارتا ماگ میخورن و من عین بز نگاهشون میکنم .

پدر محترم من هم نامردی نکردن و گفتن بلانسبت بز 😅

ولی بعدش گفت دیدی توی کشور هایی که الکل توی نوشيدني هاشون مصرف میکنن این مدل نوشيدني ها برای زیر هجده سال ممنوعه؟ حالا قضیه قهوه توی خونه ماهم اینه . قهوه کافئین داره ، اکثر مردم برای سرحال شدن و در رفتن خستگیشون استفاده اش میکنن چون وقت ندارن استراحت کنن و باید کار کنن. تو نوجوونی با کلی وقت آزاد خستگی تو با یکم خوابیدن یا خوردن یه غذای خوشمزه بر طرف میشه کسل شدنت با یکم رقصیدن یا فیلم دیدن از بین میره پس دلیلی نداره کلی کافئین به بدنت وارد کنی اونم بی دلیل ‌. مگه معز خر خوردی جانم ؟

توضیح اون روز بابا منو از دزدکی خوردن قهوه منصرف کرد ‌. و بعد ها هم که مجاز به مصرف قهوه شدم اونقدر بهش بی علاقه بودم که مثل مامان و بابا فقط چند وقت یکبار اونم با ترکیب چیزای دیگه میخوردمش . که البته حس خوبی بهم نمی‌داد ولی خب من بهش بی توجه بودم .

و خب چند وقت متوجه شدم به کافئین حساسم و باعث میشه ضربان قلبم بالا بره و تپش قلب بگیرم . یعنی دیگه کلا باید دور قهوه و نوشابه و هر چیزی که کافئین داره رو بزنم برای همین دوباره اگر دلم قهوه بخواد یا باید دزدکی بخورم و یا اخم و تخم های خانواده رو به جون بخرم .

کلا زیاد با ما حال نمیکنه این جناب قهوه ! ماهم زیاد باهاش حال نمی‌کنیم.

ولی بوش خوبه !

قال نیک آفرید

یه نقل قول دارم که تقریبا توی کل فامیل پیچیده و همه هم میگن قال نیک آفرید و بعدشم اونو میگن

حالا چیه ؟

من همیشه میگم غذا و تمام خوراکی ها معجزه ای هستن از طرف خدا برای ما آدما یعنی یه جور نعمت خیلیییی خوشمزه که نباید از خودمون دریغش کنیم . اگه قرار باشه توی این زندگی سخت و تقریبا جهنمی از غذا خوردن لذت نبریم پس باید بمیریم .

همین .

حالا همین نقل قولم باعث گردالی شدنم شده ها ولی خب حقه تا آخر دنیا !

ولی برام جالبه که همه فامیل ازش استفاده میکنن و بعدم هر هر میخندن و تاییدش میکنن. حالا اون وسط دوتا بی ذوق رژیمی هم سر افسوس تکون میدن ولی خب...

البته واقعا عاشق غذام و به قول بقیه وقتی راجب یه غذا حرف میزنم سریع گشنشون میشه یا نگاه کردن به خوردنم باعث میشه بیشتر غذا بخورن وقتی کنارم هستن .

مثلا همه نزدیکانم میدونن وقتی راجب غذای مورد علاقه من ازشون سوال میشه باید بگن همه غذاهااااا

البته پشت بندش باید جمله [البته در زمان و مکان درست] رو حتما بگن . چرا ؟

چون به نظر من هر چیزی ، حالا میخواد غذا باشه یا چیزای دیگه اگر در زمان و مکان درست قرار بگیره منحصر بفرد میشه ‌. و برای همینه که همه چیز مورد علاقه منه ولی در زمان و مکان درست .

مثلا همین غذا شما نوشابه رو بزار کنار آش دوغ اصلا طرفش نمیری ولی بزارش کنار الویه‌ با کله میری سمتش .

همه چیزای دیگه هم همین شکله . از من گفتن بود ‌.

الان با اجازتون من با نون محلی که بوی بهشت میده و گرماش مثل گرفتن دست مامانا برای رد شدن از خیابونه و یکم روغن محلی که از قضا اونم بوی بهشت میده البته شاید طبقه های بالاترش چون خیلی خوشبو و خفنه‌ و یه کمم شیره انگور یه لقمه بهشتی بگیرم میل کنم و این بشه شام امشب من ...

بدجنسی از خودتونه دوستااان😁

بوی تن ماهی

امروز صبح که داشتم پست بچه چیه رو می‌نوشتم توی اتاق بودم ‌. وسطای نوشتن احساس کردم بوی تن ماهی میاد ‌!

صبح از مامان پرسیدم ناهار چی داریم و اونم جوابش قیمه بود. برام سوال پیش اومد بوی تن ماهی از کجا میاد ولی دوباره بیخیالش شدم . نوشتم رو که پست کردم دیدم نه بوی سوختگی هم میاد سریع درو باز کردم دیدم کل خونه رو دود سفید گرفته انگار مه بود .

رفتم دیدم بعلههههه غذا تبدیل به کربن شده و الانه که خونه به آتیش کشیده شه . زیر گازو خاموش کردم و هود رو روشن کردم در و پنجره رو هم باز کردم .

اومدم در قابلمه رو باز کنم دیدم دسته در قابلمه ذوب شده افتاده ...

مامانم از بیرون اومد اول شوکه شد بعدم عصبانی که پس تو توی این خونه چیکار میکنی😅

خلاصه که ناهار همون قیمه شد ولی خب ساعت سه بعد از ظهر آماده شد.

پیش آمده و مجبوریم بهش خوش آمد بگیم 😁

بچه چیه ؟

مدتی هست که دارم در یک روستا زندگی میکنم . اینجا مثل تمام جاهای دیگه مردم ازدواج میکنن و زندگی تشکیل میدهند و بعد هم باردار میشن .

به نظرتون اولین سوالی که از یه خانم باردار اینجا پرسیده میشه چیه؟

بچه چیه ؟

خب قطعا بچه هندونه یا پرتقال نیست حتی عروسک کوکی یا چیتا هم نمیتونه باشه قطعا یه ادمه

منظور از بچه چیه یعنی ایا بچه فقط یه دختره یا نه پسرهههههههه

اگر مادر بگه پسره که همه ماشالله ماشالله دورش رو میگیرن و شکر خدارو میکنن

اگر مادر فلک زده بگه دختره

صورتشون در کسری از واحد تیره رنگ میشه و میگن اشکالی نداره هرچی باشه چه اشکالی داره خدایی که دختر میده بعدا پسرم میده

البته این واکنش یکم رسمی به این ماجرا بود و در بعضی مواقع شیون و داد و بیداد از طرف مادران و خواهران زوج رو میبینیم و حتی کنایه و فلان و اینا

در سال خیلی ها از همین روستا که اگه بهشون بگی میشه دستی یه تومن بهم بدید عصری برمیگردونم میگن نداریم میرن دکتر و تعیین جنسیت میکنن تا بچشون حتما پسر باشه و رضایت و مصلحت خداهم که بیخیال...

حالا جالبه که این روستا نسبت به جمعیتش خیلی از لحاظ علمی بالاعه خیلی ها به واسطه مدارک علمیشون مهاجرت کردن خارج از کشور . توی روستا دانشمند ، محقق، دکتر، مهندس، رتبه تک رقمی و دورقمی ، هنرمند، فت و فراوون هست . ولی فرهنگ و تفکر اجتماعی؟؟؟ نزدیک به صفر

چرا نزدیک به صفر؟ چون آدم خوب و عاقل همه جا پیدا میشه و این روستا هم از این قائله مستثنی نیست.

حالا بیاید یه مثال بزنیم .

چرا حجم حماقت بعضی ادما واسم قابل درک نیست ؟

خانم کاف و آقای قاف بعد سیزده سال انتظار بلاخره صاحب یه نی نی کوچولوی ناز میشن و این خودش یه معجزه اس از نظر من .

ولی فکر می‌کنید اولین حرف آقای قاف راجب بچش چی بود؟

الحمدلله که صاحب فرزند شدم و سالمه و بلاخره میتونم حس پدر شدن رو تجربه کنم ؟ خییییییییر

اول گفتش: باید پسر باشه چون من وارث میخوام . حالا انگار آقای قاف الدوله پادشاه کوروشِ و پسرش قراره نصف جهان رو به ارث ببره و پادشاهی کنه!

خانم کاف و مادرش از استرس اینکه بچش دختر نشه سی بار سونو رفتن و دعا و ثنا و با راحت شدن خیالشون که بچه پسره رنگشون از زرد به گل‌بهی تغییر کرده

پدر و مادر آقای کاف تا وقتی فهمیدن بچه پسره مثل پروانه دور خانم و آقای کاف میچرخن و یه جا شنیدم که گفتن که آدم باید زندگیش ثمر داشته باشه و پسر داشته باشه خوبه .

حالا انگار کسایی که دختر دارن زندگیشون بی‌ثمره و باید برن بمیرن .

و فاجعه اینجاست که توی این روستا از هرصد نفر نود نفرشون این تفکر رو دارن و محکم ازش دفاع میکنن. و تازه به نسل های کوچیکتر خودشون هم اینو تزریق کردن.!

به جای اینکه دعا کنن خدایا به ما یه بچه سالم و پاک و شاد و دانا بده هی میگن پسر بده پسر بده

امان از جهل ...

خداروشکر که مامان و بابا هیچوقت اینطور تفکری نداشتن و به من و آجی کوچیکه هم انتقالش ندادن . درصورتی که هردو، خانواده هاشون مثل مردم همین روستا فکر میکنن . البته دوز این تفکر توی آدمای خانواده بالا پایین میشه ولی خب هست .

مامان همیشه تعریف میکنه که هردو از مجردی آرزو داشتن دختر داشته باشن . و وقتی منو باردار بوده مطمئن بوده دخترم و برای همین از دکتر سونوگرافی فقط پرسیده سالمم یا نه

دکتر هم تعجب کرده که براش مهم نیست بچش چیه؟

اونم جواب دادم نه زیاد حسم بهم میگه دختره امیدوارم درست باشه

دکترم خندیده و تایید کرده .

میگه بابا کلی شیرینی خریده و پخش کرده که بچش دختره و آنقدر ذوق کرده که انگار آسمون باز شده و یه دختر فقط برای اون فرستادن پایین 😂 و دقیقا رفتارش با من بعد دنیا اومدنم هم همین شکلی بود قشنگ انگار فقط بابا دختر داره و دیگه هیچکی نداره😁

برای آجی کوچیکه هم دقیقا همینطور با این تفاوت که مامان خوشحال‌تر بوده چون اسم دومی رو نوبت مامان بوده که انتخاب کنه و بابا از اینکه دومین دخترش قرار نیست مثل اولی به سلیقه خودش نامگذاری بشه ناراحت بوده😅

البته نکته تلخ ماجرا ، همون تفکر مسموم مزخرف ، اینجا هم شادی مامان و بابا رو یکمی بهم ریخت .

وقتی رفیق فاب بابا میفهمه بچه بابا دختره خودش و خانمش یه جعبه شیرینی میارن و میان خونه ما تبریک و فلان که چشمت روشن بیشتر از من دختر داری و خوش به حالته و اینا .

همون لحظه عموی بابا میاد و میگه مبارکه خبریه آنقدر شاد هستین و شیرینی پخش میکنید؟(فکر کرده بچه پسره)

رفیق بابا هم میگه فلانی مگه خبر نداری خوشبختی به این دوتا روکرده بچشون دختره

عموی بابا هم با تمام بدجنسی شیرینی رو میزاره سرجاش و میگه مگه دختر داشتن خیری داره که دارین شیرینی پخش میکنید؟

بابا هم میگه عمو احترامه شما واجبه و روسر من جاداری ولی من دارم رویاهام و زندگی میکنم مشکل شما چیه؟

(از همین جا دمت گرم بابا بیست سال پیش این جملت سوسماس داشته 😎)

عموی نسبتا گرامی هم عصبانی میشه و با اخم و تخم از خونه میره بیرون .

حالا جالبه هم من هم آجی کوچیکه قشنگ درک کردیم و یاد گرفتیم که دختر و پسر قطعا با هم فرق دارن و متفاوتن . هردو عزیز هستن و برتری به همدیگه ندارن . یعنی این شکلی نشده چون پدر من فقط دختر داشته پسرارو بکوبه یا برعکس. در واقع این قضیه رو برامون جا انداختن والدینمون که خوب یا بد بودن به دختر یا پسر بودن نیست بلکه به انسانیت هستش .

مثلا الان آجی کوچیکه عاشق اینه بچه اولش پسر باشه چرا؟

چون پسر بهتره؟ چون وارث و فلان و بهمان؟ نه

چون به نظرش گوگولی میشه اگه یه پسر موفرفری تپلوی لپ گلی داشته باشه

حالا من دوست دارم بچه اولم دختر بشه چرا؟

چون دختر بهتره و اینا؟ نه

چون از تصور اینکه یه سالش بشه و لباس عروسکی تنش کنم و باهم بشینیم موهامون رو خوشگل کنیم دلم قیلی ویلی میره .

ولی در کل همیشه اول انسانیت ،عاقبت بخیری و نیک نامی برامون مهم تر از جنسیت و ظاهره قطعا .

وقتی اومدم اینجا خیلی سعی کردم راجب این موضوع با مردم حرف بزنم و روشن‌شدن کنم ولی وقتی دیدم ناراحت میشن و راجب من فکرای بدی میکنن دیگه ادامه ندادم و فقط توی مغزم به حال جهالتشون افسوس میخورم.

یکی نیست بگه حضرت فاطمه یه دختر بود ولی الان چنان نامش عالم گیر شده که قابل وصف نیست

حضرت زینب خودش یه تنه مثالی برای شجاعت هستش .

مادر سهراب و رستم و زال و سام همه زن بودند و اینطور پهلوان هایی تربیت کردن

من از بچگی وقتی مامان و بابا راجب تاریخ ایران باستان برام حرف زدن همونقدر که به آرش و سورنا افتخار کردم همونقدرم به آرتمیس و گردآفرید افتخار کردم .

مریم میرزاخانی یک دختر بوده و الان افتخار ریاضی جهانه

و کلییییی نابغه که دارن تاریخ سازی میکنن و دختر هستن .

البته که همینقدر هم پسر تاریخ ساز داریم که بهشون باید افتخار کرد و نتیجه گرفت دختر و پسر نداره و انسانیت همون گمشده این روزهای جهانه ...

ممکنه بعدا راجب تفاوت تربیتی که در جامعه بین پسر و دختر رواج داره بنویسم ‌.تفاوتی که نه شرع قبولش داره نه علم روانشناسی.

از هر دری...

دیشب بعد مدت ها نماز نخوندن رفتم وضو گرفتم و نماز خوندم . خیلی حس خوبی بهم داد . وقتایی که نماز میخونم خیلی احساس رضایتم بالا میره . یه اتصال، یه رابطه که میدونی قرار نیست توش آسیب ببینی یا شکست بخوری و مهم تر از همه اینکه طرف مقابلت از خودت بهتر میشناسه تورو و هرکاری برای خوش حالی تومیکنه. میگن مادرا راحت میبخشن و دعاهاشون گیراست میخوام روز شهادت حضرت فاطمه یه عهد با خودشون ببندم و نمازم رو همیشه سر وقت بخونمشون . مطمئنم کمکم ميکنه و هوام رو داره .

آجی کوچیکه رفته یه اردو دو روز و یک شبه و نبودنش قشنگ حس میشه توی خونه البته نه خیلی زیاد 😅

فردا برمیگرده و دوباره میشه همون بلای جون خودم 🤦‍♂️😂

ديشب کنار مامان خوابیدم و یه فیلم ترسناک باهم دیدیم. مامان که وسطایی فیلم خوابش برد ولی من تا تهش رو دیدم. بدک نبود. همین که واقعا ترسناک بود و چندش بازی قاطیش نکرده بودن خوبه.

امروز موقع صبحانه خوردن یه بحث کوچولو با مامان و مادربزرگم داشتم و حقیقتا از حرفاشون ناراحت شدم ولی خب به روی خودم زیاد نیاوردم و ترجیح دادم جمعشون رو ترک کنم و برگردم توی اتاقم.( ̄ー ̄)

فردا آزمون فیزیک دارم و بیخودی نگرانم. آخه یکی نیست بگه تو که نمیخونی دیگه استرس و نگرانیت واسه چیه:/

هنوز نتونستم دیدن سریال های آسیای شرقی رو از زندگیم حذف کنم و درگیرشونم.درحالی که میدونم دیدنشون خیانت به عقل و هنر فیلم سازی و داستان نویسی کل جهانه ولی خب ...

حالا کیدراما و سیدراما یه چیزی باز خداروشکر درگیر کیپاپ نشدم جای شکرش باقیه واقعا.

امروز دقت کردم پلی لیستم قشنگ یه پیرمرد کت و شلواری نشسته روی صندلی کنار گرامافونه !از بس سنتی و بی کلام گوش میدم . حالا اون وسطا یه چنتایی پاپ خوب و دل پسند دارم .ولی خب غالبا سنتی پرسنم(^_^)

بچه که بودم یه سنتور اسباب بازی داشتم. از همون موقع عاشق سنتور زدن شدم ولی بزرگ شدم یادم رفت تا الان که چند ساله دوباره تو فکرش افتادم و عشقش برگشته . برنامه ام اینه وقتم آزاد بشه برم یا سنتور یا سه‌تار یاد بگیرم. صداشون که محشره!

میخوام از امروز پیاده روی رو شروع کنم. شدم یه گردالی خنگ طور که فقط میخوره و مامانش با افسوس نگاهش میکنه . یه بدی هم صورتم داره چاق که میشم خنگ میزنه 😂 و خب اینو دوست ندارم و فعلا انگیزه لاغر کردن این باشه .

انگیزه بهتری ندارم فعلا 🤣

همین بسه دیگه . زیاد شد

چرا؟

دقت کردین چای درست کردن چقدر سخته؟

منم نمیدونستم تا این چند وقت که مامانم دستشو عمل کرد .من مسئول پذیرایی بودم فهمیدم قشنگ باید حرفه ای باشی تا بتونی به همه چایی رو برسونی. من که کلا چایی درست میکردم فقط به شیش لیوان می رسید یعنی یکی از اون شیش نفر دوباره هوس چایی دوم رو می‌کرد قوری خالی بود کلا 😅

بدبختانه هم آدم رکی ام یکی دو روز دیدم اوضاع خیط داره میشه دیگه همون اول کاری قشنگ سری اول چایی هارو که می بردم میگفتم بلد نیستم خوب چایی درست کنم و دیگه چایی نیست توی قوری پس به همین بسنده کنید تا یه قوری دیگه دم بکشه 🤦😂

حالا مامانم یه مهمونی سی نفره رو با یه قوری می‌گردونه همه استکان ها هم دونه اناری🤷‍♂️ فعلا وقت نشده بپرسم رازش چیه😂

یه چیز خنده دار

امروز آنقدر خندیدم و همزمان حرص خوردم فکم درد میکنه

واقعا گناه من چیه که هرکدوم از هم سن و سالای دوست و آشنا که یه سلام علیکی باهاشون دارم ازدواج میکنن همسرشون قبلش از من خواستگاری کرده؟

گیر افتادیم به خدا . امروز زنگ زدم به یکی از همین مدل ادما با شوق و ذوق بهش تبریک گفتم و کلی آرزوی خوشبختی....

اول که گفت ببخشید شما ؟

منم گفتم نیک‌آفریدم نشناختی ؟

اونم دیگه نه گزاشت نه برداشت خیلی خشک گفت آها شماره هام حذف شدن . نوک دماغ آدم دروغ گو جوش بزنه.

بعدم قبلا منو نیک صدا میزد الان چنان رسمی و گرفته باهام حرف زد خودم مونده بودم چی بگم . وسط مکالمه از مامانم با چشم و ابرو کمک خواستم که بتونم مکالمه رو ادامه بدم یه جای خوب تمومش کنم🤣

پشیمون شدم از زنگ زدن والا ...

تو مکالمه اش همش منو شما صدا می‌کرد 🤦 تازه تهش گفتم دیگه مزاحمت نشم حتما درگیر خرید و مراسم و فلانی.

اصلا زحمت نداد بگه مراحمی این چه حرفیه ! برگشت گفت آره خداحافظ‌🤐

در عجبم از این طور آدمایی آخه ازدواج کردی مغزت که تکون نخورده حافظه ات بپره

بعدم هر آدمی ببینی قبلا یا چند جا خواستگاری رفته یا چندبار ازش خواستگاری شده پس انقدر حساس بودن روی یه خواستگاری واقعا نیاز نیست . وقتی طرف اومده از تو خواستگاری کرده یعنی تو جدا از همه خواستگاری های قبلیش باب دلش هستی و رویای یه زندگی قشنگ رو با تو ، توی مغزش چیده پس اصلا نباید به موردای گذشته فکر کنی .

تقریبا یه شیش همتایی از دور و وری هام رو سر این موضوع از دست دادم و دیگه ارتباطی باهام برقرار نمیکنن و خب این یکم واسم غیر قابل درکه/:

بیخیال بابا ...

نمیدونم چرا همه مسیر های زندگی من از جهنم رد میشه !

واقعا نمیدونم