چیکار کنم؟

دیروز متوجه شدم همکلاسی دوران مدرسه ام یه ماه پیش بچه اش به دنیا اومده و مادر شده . از دختر عمه پرسیدم تو رفتی پیشش ؟ گفت نه و منم گفتم اشتباه کردی بلاخره شما ارتباطتون بیشتر بوده الان که اینجوریه کاش همه بچه ها جمع شیم باهم بریم .

با مامانم در میون گذاشتم . مامانم گفت بقیه باید برن ولی فلانی حتی عروسیش تورو دعوت نکرد . یعنی اگر دوست داشت ارتباطی باهات داشته باشه حداقل عروسیش تورو دعوت میکرد بعد تو هلک و هلک بری خونش بگی اومدم بینمت !حالا در نهایت تصمیم با خودته ...

یکم فکر کردم دیدم داره درست میگه . همه کلاس رو دعوت کرد الا من ! الان موندم برم یا نرم .

دلیلشم نمیدونم چیه واقعا دختر مهربون و با نمکی بود و هیچوقت ارتباط بدی هم باهم نداشتیم . البته صمیمی هم نبودیم .

رمز رو فقط به کسایی که لینک دارم و یا به وبلاگ همدیگه رفت و امد داریم میدم .

ادامه نوشته

ملایم پیش بریم امروز...

الان در لت و پار ترین و خسته ترین و کوفته ترین حالت ممکن توی اتاقم روی فرش دراز کشیدم . پتوی مسافرتیم که کلی درخت الو با شکوفه های باز شده داره رو روی تنم کشیدم و بعد از تقریبا ده ساعت بلاخره خونه خلوت شده و تونستم بیام وبلاگم ... امروز خاله و بچه هاش اومده بودن که از صبح تا عصر دور هم باشیم . پسر خاله برای جشنواره خوارزمی نوشته و ویدئو یکی از ازمایش هاش رو اورده بود تا من براش ادیت بزنم . اولش بهش میگم باید دوباره انجامش بدی . ویدئو افتضاح شده قابل درست شدن نیست . بعد هی اصرار پشت اصرار که نه یه کاریش بکن . دو ساعت روش کار کردم و وقتی گفتم تموم شد میبینم رفته وسایل اورده که نه واقعا راست میگی باید دوباره فیلم بگیرم /: همونجا جا داشت کله خودمو و خودش رو بزنم تو دیوار ولی خب لعنت به شیطون برای همین موقع هاست .

بهش گفتم دو سه ساعتی نزدیکم نشه بعدش بیاد براش کارش رو انجام میدم . بعد از ناهار خودم ازش فیلم گرفتم و بعدش ادیت کردم و تحویلش دادم . بماند که وسط ازمایش خواست چراغ الکلی رو روشن کنه دستکش خودش رو اتیش زد و دستش رو سوزوند . الان فیلم خام موقعی که ازمایشو ول کرده انگشتش رو گرفته و داره داد میزنه سوختم سوختم جلو دستمه و هر نیم ساعت یه بار بهش میخندم 🤣 حقش بود .

خاله اینارو تا خونه رسوندم و از اون طرفم سری به دختر عمه زدم . صبح مامان گفت دیشب حالش بد شده و رفته بیمارستان بهش یه زنگ بزن ولی زنگ زدم خاموش بود دیگه رفتم ببینمش قطعا حضوری بهتره ... طفلک هنوز اثار مورفین توی بدنش بود و خواب الود بود . درد کلیه واقعا عذاب اوره و اصلا دلم نمیخواد امتحانش کنم . برگشتنم مصادف شد با زمانی که دامدار های روستا گله هاشون رو از چرا برمیگردونن و منم نزدیک بود بزنم به یه بزِ واقعا بز ! یهو پرید جلوی نازک نارنجی ولی خب خدا رحم کرد و زود زدم روی ترمز . باز الحمدالله اتفاق بدی نیوفتاد .

روز دوم رژیم از روز اولش سخت تر بود و یکم رعایت نکردم . فقط یکم هاااا البته اصلا ولش نمیکنم و همچنان رژیمم . ورزش رو ولی هنوز موفق نشدم . شاید امشب انجام دادم . چون به یه دوست وبلاگی هم قول دادم باهم پیش بریم و ورزش کنیم .

امروز که همه جا برف قدم رنجه فرموده و سرما به قولی استخوان سوز شده ما داریم از خورشید خانم پذیرایی می‌کنیم و اسمون ابی با ابرای پشمکیه 😍 راستش رو بگید چه هیزم تری به خورشید فروختین که سمتتون نمیاد تلپ شده خونه ما؟ البته تمام کوه رو برف پوشونده و فقط توی روستا برف نیومد و الان کوه سیاه و بزرگی که دور روستا رو گرفته از زیر برف پیدا نیست .

یه چیزی که امروز چشیدم و به لیست خوشمزه جاتم اضافه شد یه نوع خوراکی باحال محلی هست . که اینجا درست میشه و به عنوان صبحانه و میان وعده استفاده میشه . هم سرد و هم گرمش خفنه و از لحاظ طبعی هم اگر اشتباه نکنم کلی مصلح داره و خیلی مفیده. مامان دیروز درست کرد یه مقداری و امروز به عنوان صبحانه یکمش رو گرم کرد و روی سفره اورد . حالا چطوری درست میشه ؟ کشک رو وقتی هنوز خیسه دیگه قالب نمیدن و همون شکلی خشک میکنن پس دیگه سفت و به هم چسبیده نیست ‌و شبیه اینه که کشک رو اسیاب کردین ولی نه خیلی ریز . بعد با خرما و شیره انگور یا خرما چرخش میکنن . بعدش بهش ترکیب دارچین ، گل سرخ ، هل رو که پودر شدن اضافه میکنن و در نهایت با یکم روغن محلی تفتش میدن در حدی که بوی خامیش بره ... بعدش دیگه توی یخچال نگهداری میشه و کلیییییی هم میمونه ... البته بعضیا هم داخلش انواع مغز رو میریزن که خب مامانم استفاده نکرد . یه مزه خاصی داره ولی خوشمزه اس و خیلی مقوی هستش !

یه چیزی که امروز متوجه شدم اینه که از ادمای فضول حس خوبی نمیگیرم خواه عزیز ترین کسم باشه ... به نظرم یه صفتی هست که ادم رو کریه و مرخرف نشون میده ! باز خداروشکر راحت میتونم بگم دارم از فضولیتون اذیت میشم و بحث رو تموم کنم .

+آیه ۲۷-۲۹ تکویر حفظ شد.[اتمام تکویر]

سلاااام

خب امروز عالی ام و همین عالی شدن باعث شده دلم بخواد زیاد حرف بزنم و بنویسم 😁

دروز که انقدر شلوغ پلوغ بود خودمم یادم رفت چه برسه به نوشتن و فلان . همینو بگم که در اقدامی شجاعانه‌ رفتم توی آشپزخونه و یه حلوای شیر درست کردم . چند وقت پیش یکی از دوستام بهم گفت چه مدلی درست میشه و خدایی خفن شد . البته من روغنش رو زیاد ریختم و شیرینیش هم کم بود . بافتشم یکم نرم از حالتی که باید باشه بود . شاید الان بپرسید پس کجاش خوب در اومد؟ باید بگم بلاخره همین که عزمم رو جزم کردم و تلاش کردم برای بار اول حلوای شیر درست کنم خودش کلیه 😆 البته از خدا و مامان اینا که پنهون نیست از شما چه پنهون وسطای کار به غلط کردن افتاده بودم :دی از فرق سر تا نوک پا اردی بودم و مامان جوری نگام میکرد که گفتم الانه نیست و نابود شم 😉

اها اینم بگم که از پریشب تا همین الانی که دارم مینویسم یه ریز باد و باروون داشتیم و بعد از سپاس از خداوند عزیز بابت نعمتش باید بگم گند خورد به حیاط و هرچی توی حیاط بود از جمله نازک نارنجی 🤦 چون رسما گِل بارون داشتیم . دو ساعت طول کشید تا همه جا رو مامان تمیز کرد . البته الان هوا آفتابی و انگار اول فروردینه 😁 ولی شما هم از افتاب بعد از بارون خوشتون میاد ؟ من که یه جون به جونام اضافه میشه و انگار دنیا همه خوشیاش واسه منه 😅

کاف نفرت انگیز دیشب کار کمد دیواری های خونش تموم شد و ماهم رفتیم مبارک بادایی بگیم یه وقت ناراحت نشه . ساده و تقریبا شیک زده بودشون و خونش مرتب شده بود خوشحال شدم براش . به نظرم تا قبل از فارغ شدنش باید خونش رو تکمیل کنه تا راحت باشه . وقتی ما رفتیم کلی ادم اونجا بودن و کمکش کرده بودن تا حدی ریخت و پاش ها رو جمع کنن . آجی کوچیکه هم کمد لباساش رو چید. منم رفتم آشپزخونه و مرتبش کردم و ظرفارو شستم و چایی درست کردم . درسته که خوشم ازش نمیاد و رفتاراش رو مخمه ولی خب عضوی از خانواده ام هستش و به خاطر حاملگی و شرایطش دلم نیومد کمک نکنم و در اخرم کی جرئت داره رو حرف مامان حرف بزنه . وقتی مامان میگه ادما اگه بدی کردن شما دل خودتون رو گنده کنید احترام نگه دارید و موقع نیاز کمک کنید کیه که بگه نه این کار رو نمیکنم !

اها یه چیزی شما هم دقت کردین بعضی خونه حاشیه امن ندارن یا فقط من این طوری ام ؟ یعنی داخلشون هرجا بشینی حس نا امنی بهت دست میده و راحت نیستی!

امروز رفتم روی ترازو و بالاترین وزنی که بدنم تا الان به خودش دیده رو نشون داد . خقمه اشکم دربیاد ولی خب کاری که بشه جبران کرد رو حیفه براش گریه کرد پس بهتره به جای ابغوره گرفتن یه ورزشی رژیمی چیزی رو با اراده صد از صد شروع کنم . یه بار یکی از دوستام میگفت اراده هم تمرین میخواد و اگه بهش نرسی ضعیف میشه مثل الان من . میگفت مثلا عاشق سیبی سیب بخر تو یخچال بعد بگو من تا یه هفته سیب نمیخورم . یا مثلا همیشه با دست راست کارات رو انجام میدی یه هفته خودتو مجبور کن با دست چپ انجام بده . یه جورایی به مغزت حالی کن که حرف حرف منه و منم که به تو و بدنم دستور میدم . مثلا روزه یکی از تمرین های اراده اس . فکر کنم این چیزا الان به دردم بخورن و بتونن کمک کنن یکم اراده ام رو درست کنم .

همین دیگه بریم ببینم امروز دنیا چه خوابی برامون دیده و قراره چه مدلی بهمون بخنده ...

+آیه ۶ـ۱۰ تکویر حفظ شد[دیروز]

+آیه ۱۱ـ۱۵ تکویر حفظ شد .

بساط غیبت بلاگفایی ها

بعد از چند روز فرصت کردم و دوباره وبلاگم را باز کردم . حقیقتا بلاگفا اعتیاد است و اگر قصد ترک هم داشته باشی روحت نمیگذارد! این چند روز انقدر سرم شلوغ بوده که حتی فرصت نگاه کردن آینه را هم نداشتم انقدر شب دیر وقت خوابیدم و صبح زود بلند شدم که حس میکنم اصلا روی زمین نیستم و یک موجود فضایی هستم با حداقل درک از اطرافم ! یک بدی یا خوبی که اینجا دارد این است که اگر اتفاقی در روستا برای یک نفر بیوفتد حالا چه خوب چه بد ،اگر دور ترین نسبت فامیلی هم با ان فرد داشته باشید باید کمر همت را ببندید و کمک کنید و در جمع باشید . یکی از دلایلی که اینجا همیشه مراسمات غم و شادی با جمعیت خیلی زیادی برگزار می‌شود همین است . من هم این چند روز سعی کردم اگر کمکی از دستم برمی آید دریغ نکنم و شده حتی به اندازه یک چایی پخش کردن کمک کنم .بلاخره دیشب همه چیز تمام شد و من نیز سرم را به بالش خودم رساندم و گرفتم تخت خوابیدم ! تخت یعنی انقدر راحت و سنگین که تا ده یازده صبح حتی یک انگشتم را هم تکان ندادم . سر و ته صبحانه را با کمی چایی و کیک گردویی هم اوردم و رفتم تا به خروارها کاری که عقب مانده بودند برسم . این چند روز خانه مان کم از کاروانسرای شاه عباس نداشت و هر کسی احساس میکرد کمی استراحت میخواهد تلپ میشد اینجا و همین هم شد که حالا اتاقم فرقی با هیروشیما بعد از انفجار بمب ندارد ! دو ساعتی تمیز کردن اتاق طول کشید من دقیقا مانده ام با آجی کوچیکه چکار کنم تا یاد بگیرد وقتی از چیزی استفاده میکند بعد از اینکه کارش تمام شد انرا مرتب سرجایش بگذارد ؟! داخل کمد ها غوغایی بود ناگفتنی 🤦کمی کتاب هایم را ورق زدم و حقیقتا به جایی نرسیدم . فایل هایم را مرتب کردم و وقتی دیدم فعلا حس و حال کار و درس نیست رفتم و نشستم خلاصه بازی هایی که از دستشان داده بودم را دیدم . فعلا به این نتیجه رسیده ام در آیندگان اگر کسی را انتخاب کردم حتما ورزش به ویژه فوتبال را دوست داشته باشد .‌ چون به نظرم اینکه هردو همزمان سر بازیکن بخت برگشته داد بزنیم و فکر کنیم خودمان کنار زمین هستیم و چند برابر سرمربی درس پس داده با تجربه بارمان است باید خیلی خفن باشد . بعد از خوردن ناهار که مادری زحمتش را کشید با آجی کوچیکه بساط غیبت بلاگفایی های عزیز را پهن کردیم چون رفته بود لینک شده های وبلاگم را سری زده بود و از بعضی وب ها خوشش امده بود و در نظرش چنتا از وبلاگ ها عجیب بوده اند 😂چند تایی مثال را اینجا بگویم کمی از گناه غیبتمان کم شود . البته قبلش این را بگویم که آجی کوچیکه از همان نوجوان های اخر دهه هشتاد است که از هیچکس ابایی ندارند و رک و صریح حرفشان را میزنند پس لطفا اگر چیزی به مذاقتان خوش نیامد ناراحت نشوید و عذرخواهی مرا پذیرا باشید 🌹وبلاگ سلی را خوانده بود و میگفت روح این زن زیادی لطیف است ولی حس میکند در زمان و مکان اصلی خودش به دنیا نیامده است ! گفت شبیه مگ مارچ در زنان کوچک است ! البته گفت رنگ قالب وبلاگش چشمش را اذیت کرده و بهتر است عوض شود 😂 این را خودم خیلی وقت بود میخواستم به سلی عزیز بگویم هی یادم میرفت 😅یا وبلاگ هیچ او عزیز را خوانده بود و در کمال تعجب بیشتر از همه خوشش آمده بود . چرا میگویم تعجب کردم؟ چون هیچ او سربسته مینویسد و با روحیه آجی کوچیکه اصلا همخوانی ندارد . ولی در کل گفت به نظرش هیچ او یک دختر شبیه بازیگر نقش اول سینمایی جابه جایی شاهدخت ها هستش 🤷😄وبلاگ جناب پادشاه نیمه جان را هم خوانده بود و چیزی که باعث شد نزدیک دو دقیقه پیوسته من بخندم این بود که راجب پادشاه غیبت بیشتری کرد و یک تعریف میکرد و یک ایراد میگرفت 😂 ایراد هایی که اگر کامنت میشد و زیر پست های وبلاگ جناب پادشاه نوشته میشد باعث میشد جواب تندی بگیرد 😂 در اخرم گفت پادشاه شبیه دایی کوچیکه است و به ازای شش روز دیدنش باید یک روز نبیندش تا خدایی نکرده زد و خوردی بینشان پیش نیاید و با اودعوا نگیرد .😂 گفت اگر اهل بلاگفا بودم وب تو را لینک نمی‌کردم چون به نظرم جذابیتی ندارد و تازه راجب من هم بد مینویسی و این خودش اصلی ترین دلیل است . من گفتم به او ربطی ندارد و خدارا شکر که اهل بلاگفا نیست ! تازه پیشنهاد داد حالا که مد شده بلاگفایی ها برای ماشین هایشان اسم میگذارند . از دامبلدور و آقای قوامی گرفته تا ریگال و پاتریک ماهم برای پراید نازک نارنجی خودمان یک اسم انتخاب کنیم ولی هرچه بیشتر فکر کردیم کمتر به نتیجه رسیدیم و فعلا تا اسمی پیدا میکنیم قرار شد همان نازک نارنجی صدایش کنیم . برای خاتمه بحث هم به اطلاعتان برسانم که نرگس های باغچه بلاخره مارا شرمنده خودشان کرده و با کلی ناز و ادا از دو گل نرگس رونمایی کردند . از صد پیاز نرگس فقط دوتا گل 🤣 ولی خب همین هم نعمت است و جای شکر دارد .

همین...

+آیه ۴۴-۴۶ نازعات حفظ شد [۱۱/۱۱]

+آیه ۱ـ۸ عبس حفظ شد [دیروز]

+آیه ۹ـ۱۶ عبس حفظ شد [امروز]

کُلُهُمْ آبگوشت 😆

امروز هرچقدر مادری اصرار کرد از پتوی قشنگم دل نکندم و سفت چسبیدمش. ولی در زدن و صدای دایی بزرگه که داشت منو آجی کوچیکه رو صدا میزد به گوشم خوردم . عین تیری که از کمان رها میشه بلند شدم و جوری نشون دادم انگار یک ساعتی هست که بلند شدم . چرا؟ این دایی ما یکی از تفریحات صبح گاهیش دیدن مادرم و بیدار کردن من و آجی کوچیکه از خوابه . البته اولین تلاش با زبون خوشه ولی دومین بار به پارچ اب یخ و فلان متوسل میشه قطعا بعد چند تجربه این چنینی مرض ندارم که بزارم ایشون بیاد بیدارم کنه 😂🤦

دایی با اینکه کار داشت و باید می‌رفت به اصرار من صبحانه رو پیشمون موند و باهم نیمرو خوردیم . از اون نیمرو هایی که کاملا همزده هستن و حجمشون زیاده و لایه لایه روی هم میوفته😍 آجی کوچیکه هم چون امروز تعطیل بودن حتی با روش های دایی هم از خواب بیدار نشد و فقط یه بار بلند شد و پرسید نیمروی صبحانه زرده یا نه؟ این بشر از سفیده متنفره و باید نیمرو رو فقط با زرده برای درست کرد . البته جوابشم یه دونه خیییرررر خوشگل بود چون قطعا این سوسول بازی ها به من و دایی نمیاد 😆

رفتم پشت سیستم و گفتم بسم الله که کارم رو شروع کنم برق و اینترنت هردو قطع شد و قشنگ قیافه خبیث سیستم رو دیدم که داشت به ریش نداشته من می‌خندید .

نبودن برق و اینترنت مجبورم کرد یکم برم توی نقش کوزت و کمد لباس ها و اتاق خودم رو مرتب کنم . البته برای اینکه کمی قابل تحمل شه هدفونم رو گذاشتم کلی اهنگ گوش دادم و به خدمت عزیزانی مثل شجریان ، ویگن ، اصفهانی و چاووشی رفتم و انصافا هم خیلی خوب پذیرایی کردن . در انتها هم چون کتاب حافظ آخرین کتابی بود که دستمال کشیدم و گذاشتم توی کتابخونه ام بازش کردم و این دو بیت اومد :

هر آن کو خاطرِ مجموع و یارِ نازنین دارد / سعادت همدم او گشت و دولتْ همنشین دارد

حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است/ کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد

امروز یکی از کتابام که خیلی دنبالش میگشتم این مدت ولی پیداش نمیکردم رو دیدم . کتاب خیلی قوی، خاص یا عجیبی نیست . ولی یادمه ابتدایی که بودم داستاناش برام عجیب بودن و کمی ذهنم را مشغول میکردن. دلم خواست دوباره بخونمش کاش وقت بشه !

ناهار اول قراربود مادری مهمونمون کنه به یه مرغ ترش فرد اعلی ولی بابابزرگ زنگ زد به مادرم و گفت مادربزرگم دندونشو درست کرده و اگه میشه براش یه غذایی که راحت بشه خورد رو درست کنه . مادربزرگم مثل عروسش که مادرم باشه سوپ رو به رسمیت نمیشناسه برای همین مادری براش آبگوشت درست کرد که تیلیت کنه و راحت بخوره . در نتیجه ناهار شد یه آبگوشت خوب که متاسفانه یه دوغ خفن کنارش کم داشت ولی خب همیشه که همه چیز تکمیل نیست.

مادربزرگم یه دونه سنسوریا شمشیری خیلی خوشگل داره که پاجوش های زیادی زده مدتیه دارن بهم چشمک میزنن بیا مارو ببر واسه خودت ولی خو از مادربزرگم میترسم فعلا جرئت نکردم نزدیکش شم ... شاید یه روز چنتا پاجوشش رو کش رفتم 😅

یه خبر ناگوار هم که ترازوی عزیز ولی نامحبوب خونمون بهم داد این بود که یه کیلو اضافه کردم و دقیقا یک هفته به مدتی که باید رژیم بگیرم تا خوش فرم شم اضافه شده 🤦😢 البته کاری که نتیجه رفتارای خود ادمه تاسف خوردن نداره ولی خب این انصاف نیست رفیق من یه گالن غذا بخوره یه گرم اضافه نکنه و من تا یه قاشق غذا بردارم بخورم یه کیلو اضافه کنم 😶

داخل روستا توی هفتاد درصد خونه هایی که کمتر از پونزده بیست سال از ساختشون گذشته ، حمام داخل ساختمون قرار میگیره ولی همچنان دستشویی بیرون و بقیه سی درصد هم کلا سرویس بهداشتی بیرون توی حیاط قرار میگیره . عرضم به حضورتون که متاسفانه یا خوشبختانه ما جزو سی درصد بیرون هستیم (اینو میگم چون هم خوبی داره هم بدی) 😅 دیشب خواستم برم حمام ولی تا رفتم دیدم یه یا کریم اومده قسمت رختکن و پناه گرفته که زیر بارون خیس نشه . انقدر هم خسته بود حتی من رفتم داخل عکس العملی نشون نداد . منم دلم نیومد زیر بارون بیرونش کنم و و بنابراین از خیر حموم کردن گذشتم . نیک آفرید مهربون لعنتی 😂

برای شام مادرم برای مادربزرگ باز غذا درست کرد و فرستاد . ولی یه اتفاق خوشمزه ای افتاد اونم این بود که مادربزرگ مادری من بی خبر از اینکه ما خودمون ناهار آبگوشت داشتیم فقط به این دلیل که آجی کوچیکه و من این غذارو دوست داریم برامون آبگوشت درست کرده بود و فرستاده بود 😍🤣 پس ما باز آبگوشت خوردیم و کیف کردیم . آبگوشت های مادربزگم قشنگ مختص خودشه و مزه اش میبرتت به دور ترین خاطره هایی که یادت میاد ...دل انگیز و خوشمزه !

قطعا باید خجالت بکشم که دارم به خدا و ترازوی خونه گیر میدم بابت وزنم ! چون مقصر خودمم و این همه ذوق و شوقم برای غذاها 😁🤦 ولی خدایی اگه لذت غذا خوردن نبود دیگه ساعتای صبحانه و ناهار و شام با چی خوشگل میشد؟!

+ آیه ۳۹-۴۲ نازعات حفظ شد.

نرگس

دردها را سربه‌سر انباشتند

انتظارِ سینه ما داشتند...

ادامه نوشته

این پست را هم بگذاریم کنار مسائل حل نشده جهان!

امروز هوا گرفته بود. حسش مثل بیدار شدن بعد از خوابیدن عصر ها بود . تلخ و گرفته !

ابرها تیره بودند و با خساست کمی باران حواله کوچه پس کوچه های روستا کردند. صبح ها را خیلی زودتر از همیشه بیدار شدم و همراه مادری صبحانه خوردم . حقیقتا به جانم ننشست . دلیلش را هم نمیدانم . این را هم بگذاریم کنار مسئله های حل نشده جهان !

مادری تمام ظهر را برای حضور در مراسم خاکسپاری بیرون از خانه بود و من هم چند ساعتی درگیر بررسی چند فایل بودم و پدر چشم هایم را در آوردم. آجی کوچیکه هم تا ظهر خواب بود و به قول خودش تمام استفاده اش را از روز تعطیل میکرد. جمعه و میل به خوابیدن تا ظهرش را هم بگذاریم کنار مسئله های حل نشده جهان !

ناهار را همراه خانواده خان عمو خانه پدربزرگ خوردیم و بماند که ته دیگم را که گذاشته بودم اخر کار رویش خورش بریزم و نوش جان کنم در اقدامی ناجوانمردانه روی سفره زدند و اخرش نصیب میم شد .

ته دیگ و ترکیب عجیبش با خورش را هم بگذاریم کنار مسئله های حل نشده جهان !

چند ساعتی گپ زدیم و کمی هم مادر بزرگ را دسته جمعی اذیت کردیم . میم به یک عروسی یهویی دعوت شده بود و هیچ لباس مجلسی همراهش نبود برای همین یکی دوتا از کت های پدر بزرگ را تن زد و امتحان کرد . هیچکدام به او نمی امدند و اخرش گفت یکی از رفقایش در این نزدیکی تازه داماد است وهر چیز مجلسی دورش پیدا میشود و رفت که به همراه رفیقانش عروسی برود . با یک دورس و شلوار اسپرت 🤦🤣 دنیای پسر ها را هم بگذاریم کنار مسئله های حل نشده جهان !

خلاصه که تا عصر ماندیم و موقع رفتن هم کل خانه را مرتب کردیم و واقعا راست میگویند که تمیز کردن یک نوع تراپی است .واقعا نگاه کردن به یک خانه تمیز خیلی باحال است . در این عملیات جارو کشیدن و مرتب کردن کوسن ها که انگار سلاح جنگ جهانی اول بودند و هرکدام یک طرف افتاده بودند هم سهم من شد . لذت شنیدن صدای کشیده شدن پوست تخمه به لوله جاروبرقی را هم بگذاریم کنار مسئله های حل نشده جهان !

همین فعلا حال نوشتن بیشتر نیست...

+آیه ۱۵-۲۲ نازعات حفظ شد .

برای یک مادر

پیرزن نیک و مهربان محله در سکوت شب از میان ما رفت .

ناگهانی و در ناباورانه ترین حالت ممکن !

صورتش زیبا بود و سیرتش زیباتر .

غم عجیب مسری است و

حقیقتا درد قلب دخترانش دیشب در قلب تمامی اهالی روستا پخش شد .

امروز می‌گفتند چون در میان همسایگانش بچه هایی بودند که مادرشان را از دست داده بودند از بچگی به بچه هایش اجازه نداده است که مادر صدایش کنند . شاید برای همین بود که امروز همه ان بچه ها که حالا زن و مردهایی بزرگ شده بودند همراه بچه های خودش گریه میکردند و مادر صدایش می زدند .

از ادمی چیزی نمی‌ماند جز نام نیک و چه ثروتمند بود امروز پیرزن!

روحش شاد و یادش گرامی 🖤

من زنده ام

چهارشنبه این هفته را از یک ساعت مانده به ظهر شروع کردم . هوا قشنگ خودش را گم کرده و به جای نسخه بهمن نسخه فروردین ماه را اپلود کرده است . برف روی کوه ها خوابیده و زیر اسمان آبی جاندارِ امروز هرازگاهی چشمکی روانه روستا میکند .

در کامنت های پست قبل مشاهده کردم خواننده های گرامی نگران حال بنده شده اند و سوالشان این است که یا من جان سالم به در برده ام یا نه؟ همانطور که از ظواهر امر معلوم است من دیشب جان سالم به در بردم و دلیلش هم این است آجی کوچیکه در مراحل خورد کردن ژامبون ها و پختن سس زد زیر گریه و گفت نمیتوانم و سخت است و فلان و به دادم برسید . به همین دلیل بنده به سان یک عدد واندروومن به آشپزخانه رفتم و تمهیدات لازم را انجام دادم و شام دیشب را نجات دادم هرچند کمی مرغ ها مورد شکنجه قرار گرفته بودند و سس را هم انقدر آجی کوچیکه ترسانده بود که رنگ به رو نداشت البته کمی ارامش کردم و برایش حرف زدم تا درست شد. مدت هاست دارم روی مغز مادری کار میکنم تا خودش یاد بگیرد و برایمان خمیر پیتزا درست کند ولی حوصله اش نمیکشد و در نتیجه فعلا در همان مرحله سس خانگی مانده ایم.

امروز به خودم استراحت دادم و تقریبا هیچ کاری نکردم ولی خب تا اخر امشب باید چند برنامه بنویسم . اتاقم را که چند روز پیش قرار بود دستی به سر و رویش بکشم ولی نشد را تمیز کنم ‌. کتابخانه ام را مرتب کنم و درس بخوانم .

شنیدم راهنمایی و رانندگی ازمون آیین‌نامه را حذف کرده است . امیدوارم دروغ باشد چون هنوز که هنوز است دوست دارم پز اینکه بار اول و بدون هیچ غلطی در ائین نامه قبول شده ام را بدهم . البته محض ریا هم که شده است بهتر است بدانید بنده حقیر ازمون شهری را هم بار دوم قبول شدم و بر طبل شادانه کوبیدم 😎😂😆 تا از بخش گواهینامه خارج نشده ایم. یادم است بار اولی که رفتم برای ازمون شهری نفر جلویی ام یک پیرزن بود که وقتی پشت رول نشست اول عصایش را داد به افسر و گفت: ننه میشه اینو برام نگه داری 😂 من که یک دل سیر به قیافه افسر بنده خدا خندیدم ولی در کمال تعجب پیرزن یک دوبل حرفه ای رفت و قبول شد .

ناهار مادر لوبیا پلو درست کرده بود با ماست ! غذای مورد علاقه آجی کوچیکه که رویش زیادی حساس است و سرش دعوا دارد . برای درک بهتر شدت علاقه اش همین را بدانید که هروقت مادری لوبیا پلو درست میکند او یک بشقاب برای خودش میکشد و جدا میگذارد توی یخچال برای وعده بعدش و بعد به سفره حمله میکند .

آجی کوچیکه کلاس زبان انگلیسی میرود و استادش از انهایی است که تاروپود خودش و چند پشتش به کتاب و شعر و فرهنگ و هنر پیوند خورده و زیادی ادبی است . امروز که اجی کوچیکه سر کلاس انلاین بود و من هم توی اتاق بودم میانه های کلاس استادش یک بیت شعر زیبا از حافظ خواند و و چند دقیقه ای مغزم را درگیر کرد . شعرش زیبا بود و بد نیست با شما هم به اشتراکش بگذارم .

در پی آزار مباش و هرچه خواهی کن

که در شریعتِ ما غیر از این گناهی نیست

+آیه ۱۱ـ۱۵ نازعات حفظ شد .

مهمان آجی کوچیکه

آجی کوچیکه دیشب چند دور شادی میان خانه زد و بعد که ایستاد نفسی تازه کرد و گفت فردا به خاطر برودت هوا مدارس تعطیل است و قرار است تا لنگ ظهر بخوابد . حتی من راهم تهدید کرد که اگر صدای اهنگم را بشنود خودش میداند و من!

همین هم شد که تا دو شب باهم فیلم دیدیم و همانجا هم خوابمان برد . صبح سه شنبه روی فرش گل منگلی و قرمز رنگ پذیرایی از خواب بلند شدیم . البته آجی کوچیکه بعد از خوردن صبحانه دوباره و رفت توی اتاقش و گرفت خوابید . همانطور که خودش میخواست . تا لنگ ظهر!

خوابیدن روی فرش کمی اذیت کننده است ولی وقتی از خستگی بیهوش شده باشی به نظرم فرق زیادی نمیکند فرش هم سن خودت باشد یا پرقوهای خاندان سلطنتی بریتانیا .

اینجا حدودا هفتاد درصد مردم از مبلمان استفاده میکنند. ما وقتی به اینجا آمدیم مبل هایمان را فروختیم و دیگر نخریدیم . مادر اعتقاد دارد خانه ما و محیطی که در ان زندگی میکنیم و روابطمان زیاد با مبلمان و میز غذاخوری جور در نمی‌آید. اینجا انقدر رفت و امد ها زیاد و مهمانی های خانوادگی پرجمعیت است که حتی دو سرویس مبلمان هم یک چهارم جمعیت را پوشش نمیدهد . تازه شما اگر بخواهید سفره بیندازید باید حدودا یک محیط سی یا چهل متری خلوت در اختیار داشته باشید و در انجا سفره بندازید . این درحالیست که تمام پذیرایی خانه ما تقریبا سی و پنج متر است و اگر ان را مبل کنیم دیگر جایی برای سفره انداختن نمی‌ماند و اگر بخواهیم از میز غذاخوری استفاده کنیم باید یک میز پنجاه نفره بخریم 🤣 و دردسر بیشتر اینجاست که اینطور مهمانی ها سالی یکبار نیست و چندروز یکبار است 🤷😂

از ان طرف مادری خیلی روی دکور حساس است و اگر نتواند چیزی را باب میل خودش و با اصول کامل استفاده کند قیدش را میزند . متنفر است از مبل هایی که به دیوار چسبیده اند یا ردیفی دور تادور خانه را گرفته اند . در نتیجه خانه ما مبلمان نیست و فکر نکنم تا زمانی که اینجا باشیم هم بخریم.

کمی مانده به ظهر برق ها رفت و اینترنت هم قطع شد .همین شد که مجازی را برای چند ساعتی بوسیدیم و گذاشتیم کنار و کمی خانوادگی باهم حرف زدیم . گرم صحبت که بودیم مادربزرگ آمد و میان صحبت هایش خبر داد خواهر زاده اش ازدواج کرده . تبریک و تهنیتی گفتیم و من که اگر حرف نمیزدم کسی نمیگفت لالی برگشتم و در ادامه تبریکات گفتم که پسرک پسر خوبیست ولی خانواده اش نه ! کاش دخترش را به این خانواده نمی‌داد چون خانواده خیلی مهم است /: فکر نمیکردم مادربزرگ ناراحت شود . ولی شد و مامان از چشمهایش برایم لیزر پرتاب کرد که اگر جاخالی نمیدادم دود میشدم و به هوا میرفتم . قطعا من این حرف را پیش کس دیگری جز مادرم و مادربزرگم نمیگویم ولی فکر نمیکردم حتی نباید پیش مادربزرگم هم بگویم . هعی همین است که میگویم فعلا مانده تا بفهمم دنیای عجیب ادم ها دقیقا چطور است . ولی خب من دخترک مورد بحث را دوست داشتم و در نظرم لایق خیلی بهتر از اینها بود !

چند وقت پیش یک گلدان بلور زیبای خط دار خریدم تا داخلش چند قلمه پتوس قرار دهم خیلی شیک بود . ولی مادری به هیچ صراطی مستقیم نشد که از پتوس هایش به من بدهد . امروز شانس با من یار بود و یکی از قلمه هایش که مدتی بود با خاک گلدان ناسازگار بود را به من داد . گلدانم حالا فقط یک قلمه کج و معوج پتوس داخلش است ولی خیلی گوگولی و قشنگ است . قول داده ام هر روز برایش شعر بخوانم تا سریع تر جان بگیرد .

امشب شام را مهمان آجی کوچیکه هستیم به صرف پیتزای مرغ و ژامبون ! البته اگر به سرانجام برسد چون که قرار است برای اولین بار به آشپزخانه برود و غذا درست کند . من که تکلیف خودم را میدانم و قرار است قبل خوردن با اورژانس تماس بگیرم تا آماده باشند .همین حالا که دارم مینویسم میم هم امد و قرار است با ما ریسک خوردن دسپخت آجی کوچیکه برای اولین بار را بپذیرد .

اگر سالم ماندم که هیچ و فردا طبق معمول پستی در وبلاگم میگذارم ولی اگر شد و دعوت خداوند را لبیک گفتم خوبی یا بدی دیدید حلال کنید 😁😅💜

+ آیه ۷ـ۱۰ نازعات حفظ شد .

تازه این نصف امروزه😂🤷

یکشنبه هم یکشنبه های قدیم جان خودم این جدیدا به هرچی میخورن جز یکشنبه ! صبح سرمای هوا غافلگیرم کرد و اصلا دلم نمیومد از زیر پتو بیرون بیام . ولی متاسفانه این توی کت مادری نمیرفت و بیدارم کرد . از قصد از من سوال میپرسید تا بیدار بشم و حالا فکر میکنید سوالش چی بود؟ تایمر توستر را روی پنج دقیقه تنظیم کنم یا ده دقیقه ! آخه مادر من یه نون گرم کردن که کار هر روز شما هستش سوال کردن داره؟

واقعا خیلی دوست داشتم مامانم شبیه این بلاگر ادایی های آشپزی بود صبح ها خودش نون تافتون تابه ای یا بربری فری درست میکرد ولی خب اعتقاد داره دیگه زیادی خوش به حالمون میشه و برامون خطرناکه 🤣

البته امروز متوجه شدیم یکی از خانم های همسایه نون محلی درست میکنه و میفروشه . برای امتحان دوتا خریدیم و خیلی خوشمزه بودن ! مامان گفت از این به بعد هرازگاهی ازش نون میخریم . هم خیلی نون محلی میچسبه به روح و تن ادم و قشنگ یه جون به جونامون اضافه میکنه هم به اون خانم یه کمکی میشه.

صبحانه کمی از مربای سیب خوشگلی که مامان خودش درست کرده بود رو خوردم . حقیقتا از صبحانه های سرد خوشم نمیاد و حالم رو جا نمیاره ... چرا وقتی آش و کله پاچه و عدسی و املت و هزارتا غذای خوشمزه گرم برای صبحانه هست ادم بره پنیر بخوره؟

بماند... امروز کلی کار دارم که باید بهشون برسم و خسته کننده ترینشون مرتب کردن اتاقمه ! از خداوند متعال یه چند ساعتی توان و انگیزه و حوصله برای اینکار میخوام چون واقعا رو مخمه/:

امروز داشتم فکر میکردم توی صحبت با آدمایی که موقع قضاوت دیگران یا تحلیل رفتار بین دونفر دیگه احساسشون به عقلشون غلبه میکنه یکم اذیت میشم . فکر کن دو نفر ، یکی از یکی بدتر باهم دعوا کردن . بعد خانم ایکس چون یکیشون فامیلشه داره طرفداریشو میکنه و حق رو به اون میده . درحالی که هردو اشتباه کردن و هردو مقصرن ! اوووف خدایا دنیای آدما خیلی پیچیده است .

چند روز پیش مامان یه گلدون بزرگ کاج مطبق از دوستش هدیه گرفته بود و امروز پام پیچ خورد نزدیک بود بیوفتم روش ولی خداروشکر هنوز عمرم به این دنیا بود و افتادم اینورش . البته یکم بدنم کوفته شده ولی خب اگر میوفتادم روی گلدونه قطعا مامانم منو میکشت و از بهشت براتون پست میزاشتم . یعنی تمام تلاشم این بود روی گلدونه نیوفتم شده حتی اگه بیوفتم اینور و چش و چالم دربیاد 😂

زندایی کوچیکه دیشب اومده بود چنتا سوال ریاضی ازم بپرسه برای امتحان دانشگاهش و باید بگم به معنای واقعی کلمه ریاضی حل کردن با کسایی که رشتشون هنر یا فنی بوده افتضاحهه و قشنگ تیلیت میشه مغزتون ! چرا؟ چون عملا از راهنمایی به بعد دیگه درگیر ریاضی نبودن و فقط چهار عمل اصلی رو یادشون مونده ...

مامان دیروز رفته بود خرید و برگشتنی با یه لبخند بدجنس کیسه کدو سبز ها رو به من نشون داد همون موقع فهمیدم خطر در کمینه ولی خب کار از کار گذشته بود و بله امروز خبر داد ناهار خوراک کدو و ماش داریم . اگر نمیدونید این چه نوع غذایی هستش باید بگم غذای ابداعی مامان هست برای فصل سرد و انداختن کدو به من و آجی کوچیکه بیچاره ... حالا دقیق نمیدونم بقیه مناطق کشور دارن این غذارو یا نه ولی سمت ما کسی ندیدم درست کنه .

چجوری پخته میشه؟ ماش رو میپزه خوب و اون پوسته های بی ریختش رو جدا میکنه . بعد کدو حلوایی یا سبز رو بهش اضافه میکنه و میزاره باهم خوب بپزن . بعد که پختن با بلندر میکسشون میکنه بعدش رب انار میزنه بهش و بعدم یه پیاز داغ فراوون با کلی ادویه که نمیدونم چی هستن . اخر کارم اب یه نارنج رو میگیره و میریزه داخلش . بعدم باید خوب بزارید جا بیوفته و قشنگ خودشو بگیره . باید بگم طعمش فوق العاده میشه و برای فصل سرد خیلی خوبه . من از کدو بدم نمیاد خوشم هم نمیاد. یعنی به خودم باشه نمیخورم ولی این غذا رو دوست دارم و برای همین مامان اینجوری درستش میکنه تا من بخورم .

دیروز پیاده روی نکردم ولی امروز سعی میکنم حتما انجامش بدم . سختیش اینه که همراهی ندارم و خودم باید تنهایی انجامش بدم . اصلا انگیزه ای برای شروعش جز لاغری ندارم . حالا جالبه خودمم میدونم ورزش یکی از اون اصل کاری هایی هست که وقتی درگیرشم همه میفهمن چون خیلی روحیاتم عوض میشه و کلا رنگ روحم بیشتر میشه ! خودم میدونم مرض دارم که دلم نمیخواد انجامش بدم .

در اخرم برای اینکه قشنگ تصور کنید این پست رو کجا نوشتم باید بگم منظره رو به روم پنجره اتاقمه و تمام چیزی که من میبینم یه آسمون پر از ابرای سفید پشمکی هستش که روی یه آبی یواش ، برای خودشون ارووم وول میخورن. درخت های همساده کوچه پشتی هم معلومه و صدای چنتا گنجشک و قار قار یه کلاغم به گوشم میخوره . البته دوتا گنجشک گوشه پنجره اتاقم لونه دارن و صدای اونا بیشتر از بقیه توی اتاقمه !

اها یادم رفت بگم یکم پیش دلم یه سریال عاشقانه بی نمکِ لوس خواست ولی فکر میکنید رفتم چی دانلود کردم؟ نابغه رو ! البته اونم عاشقانه اس یه طورایی ولی نمیخواستم فیلمی باشه نصفش رو گریه کنم 🤦

+آیه ۳۹ـ۴۰ نبأ حفظ شد . [ اتمام سوره نبأ]

خورش بامیه

روزم به شدت زیبا شروع شده و امیدوارم همینطوری هم تموم بشه

صبح به خاطر روز قبل خیلی شلوغ و پرکاری که داشتم به خودم جایزه دادم و یکی دوساعت بیشتر خوابیدم البته مامان بلاخره اومد بیدارم کرد و گفت خوابیدن بسه لنگ ظهره ... حالا ساعت چند بود ؟ هشت !

به عادت همیشگی به محض بلند شدن ازش خواستم بغلم کنه و دوز روزانه بغلم رو بگیرم که انرژیم فول بشه برای بقیه روز...

برای صبحانه املت ربی خوردم با سنگک . به پای املت با گوجه که نمیرسه ولی خب برای مواقع بی حوصلگی جوابه . برای اینکه بوی خامی رب گرفته بشه یکی دو قاشق اب بهش اضافه کنید و بزارید ابش که دوباره کشیده شد تخم مرغ بهش بزنید . اینو جیم بهم گفته !

باید به اطلاع برسونم مادری و آجی کوچیکه برگشتن و خونه دوباره همون خونه همیشگی شده و اینو بیشتر می‌پسندم.

امروز به گفته هواشناسی قرار بود باد و باران و طوفان داشته باشیم ولی خورشید خانم فکر کنم ماشین زودتر گیرش اومده و راه به اون بنده های خدا نداده ... تازه برای رو کم کنی چنان داره از خودش مایه میزاره که کولر نیاز شدیم /:

همسایه برامون کارت عروسی خواهر زاده اش رو اورد و اول فکر کردم برای خودمونه ولی گفت برای عمو کوچیکه اس و لطف کنم بهش بدمش ! من همیشه از گل منگلی بودن کارت های عروسی شاکی بودم و سلیقه عروس دومادا رو نقد میکردم . میگفتم چی میشه یه کارت عروسی ساده و شیک انتخاب کنن ولی این دفعه از اون ور بوم افتادن و از سادگی زیاد بی ریخته ! یه صحفه سفید شبیه کارت های تبلیغ رستوران که فقط اسم عروس و داماد و آدرس تالار روش بود . با آرزوی خوشبختی و سلامتی برای زوج مورد نظر پاراگراف کارت رو به اتمام می‌رسونم.

آجی کوچیکه اخرین امتحانش که عربی بود رو امروز داد و با سری بلند و پر افتخار به خونه برگشت 😅 بگردم دیشب انقدر درس خونده بود توی خواب عربی حرف میزد 😆🤦

ناهار خورش بامیه داشتیم که محشر جا افتاده بود . قشنگ آشپزی ایرانی فقط و فقط به زمان و دما برمیگرده و معجزه میکنه... آجی کوچیکه یکم به خاطر بامیه نق و نوق کرد ولی بازم مثل یه دختر خوب اومد خورد . البته اینکه میدونست قرار نیست تا شام غذای دیگه ای توی منو خونه باشه هم بی تاثیر نبود . نمیدونم بامیه چه هیزم تری بهش فروخته که باهاش مشکل داره !

با یکی از گربه های محل که بیشتر گذرش به حیاطمون میوفته ارتباط برقرار کردم و مسالمت آمیز داریم باهم کنار میایم . این شکلی که وقتی اون توی حیاطمون داره استراحت میکنه یا اب میخوره من یا نزدیکش نمیشم و یا منتظر میمونم کارش تموم شه بره بعد میرم داخل حیاط در جواب اونم چون میدونه من میترسم وقتی توی حیاطم بیشترین فاصله رو ازم میگیره و سمتم نمیاد تا نترسم ! به نظرم خوبه ...

آقای همساده که گفتم ماشین جدید خریده رو یادتونه؟ ایشون ساکن شهره و فقط پنجشنبه جمعه ها میاد روستا . حالا دیروز خبر رسید از وقتی که ماشین جدید خریده قبلی رو داده دست خانومش ولی چون پارکینگشون جا نداشته توی خیابون پارکش کردن و شب تمام دم و دستگاه پراید بخت برگشته رو دزدیدن/:

واقعا دلم به حال پرایده خیلی سوخت . همون قضیه نو که اومد به بازار سر این بیچاره هم اومد و از ته دلم ناراحت شدم براش یه زمانی عزت و احترامی داشت برای خودش...

امروز قراره پیاده روی کنم و به نظرم یه هفته دووم بیارم برام عادی میشه و دیگه رهاش نمیکنم . حالا ببینم چی میشه

+ آیه ۳۷-۳۸ نبأ حفظ شد.

تنهایی تفلون است . خوب اما نچسب !

امروز هوا خیلی خوبه و قشنگ خوراک بیرون رفتنه . یکی از خوبی های اینجا اینه که مسافت بین روستا تا شهرستان بیشترش زمین های کشاورزی و کوه و دشته ... یعنی درسته که ما الان توی زمستونیم ولی کم کم داره همه جا سبز میشه و خیلی خفن شده . اسمونم که امروز ته رنگو دراورده و یه ابی خوشگل با ابرای خیلی سفید تحویل داده .

از دیروز که مامان و آجی کوچیکه رفتن اعتکاف ،خونه تنهام و دارم کیفش رو میبرم . البته چندان جالبم نیست . تنهایی غذا خوردن اذیت کننده است و از اون طرفم اون وروجک نیستش یکم اذیتش کنم دلم وا شه .

از نظر دو تا مادربزرگام ، خاله جان و عمه جانم هرچقدرم بزرگ باشی بازم وقتی تنها باشی انگار یه بچه پنج ساله تنها تو خونه ای . از دیروز تقریبا چند بار زنگ زدن یکی دوبار اومدن و خواستن برم خونشون بمونم تنها نباشم و کلی هم خوراکی و غذا برام اوردن 😁 حالا این مختص من فقط نیستا برای همه این شکلیه ...

دیروز من تنهایی رفتم پیش بابا دوباره و کمی باهاش حرف زدم . خیلی جالبه وقتی خواستم ماشین رو ببرم بیرون از کوچه یکی از همسایه هامون که تازه ماشین جدید خریده اومد و بهم فرمون داد . البته نیازم نبود نمیدونم چرا اومد . فکر کنم چون باید از کنار ماشینش توی کوچه تنگمون می گذشتم ترسید 😂 حالا قبلنا پرایدش رو پارک میکرد عین خیالشم نبود اصلااااا

بهش تبریک گفتم برای ماشینش و تشکر کردم بابت لطفش ولی خب دروغ چرا توی مسیر کلی بهش خندیدم .

دیشب رفتم مسجد و یه سر به مامان و آجی کوچیکه زدم. کلی مامان رو بغل کردم واقعا دلم براش تنگ شده بود ... آجی کوچیکه ولی هی خط و نشون میمشید و تهدیدم میمرد که اگه بیاد خونه و ببینه به قفسه خوراکی هاش دستبرد زدم پوستم رو غلفتی میکنه ! #جلاد کوچولو

ناهار مادربزرگم دعوتم کرده ‌و قراره برم . خونه مادربزرگم تنها بدیش اینه حتما باید گشنه باشی که بری . اخه اصلا نمیتونی هیچ چیزی و رد کنی و بگی نمیخورم ‌و اگه سیر باشی هم باید بخوری که قطعا نتیجه اش ترکیدنه 😂

حالا خوبیش اینه که اینطوری نیست که خودش نخوره و فقط بگه تو بخور . خودشم پا به پای تو میخوره و باهات توی خوردن مسابقه میده 😂 بعدم که مطمئن شد سیر شدی ظرفارو میندازه گردنت و میگه زیادم سرو صدا نکن که سریالم رو از دست ندم و خوب ببینمش😅

همین دیگه ...

+آیه ۲۱-۲۵ نبأ حفظ شد[دیروز]

+ بازم تاکیید میکنم دمپایی هام یه جور خنگِ قشنگی هستن که نگو. ‌ای خوداااا😂

روز پر رفت و امد

امروز صبح زود بیدار شدم و همراه مادری رفتیم شهرستان . اول رفتیم موسسه ای که من کار داشتم و یه سری فرم تحویل دادم . البته بماند که خیابون رو اشتباه رفتیم و تقریبا سه دور دور خودمون گشتیم .

بعدش رفتیم گلفروشی که گل بگیریم و متاسفانه گلفروشی که همیشه ازش گل میخرم بسته بود . با چه دردسری یه گلفروشی دیگه پیدا کردیم و اونم بسته بود . یه شماره تماس چسبونده بود به شیشه که هرچی زنگ زدیم برنداشت. تازه بعد دو ساعت پیام داده بود من کتابخونه ام نمیتونم جواب بدم . حالا درسته یکم روی مغزم پیاده روی کرد ولی ته دلم تحسینش کردم که هم شغل قشنگی داره هم اهل مطالعه اس!

دیگه زمان امتحان مامان داشت نزدیک میشد پس بیخیال شدیم و رفتیم دانشگاه مامان . واقعا برام سواله چرا انقدر دانشگاه ها رو توی جاهای پرت و بیابون می‌سازن. شبیه خونه جادوگرای دیزنی ...

یه یک ساعتی توی سالن دانشگاه نشستم تا مادری امتحان بده و بیاد و برای استفاده مفید از وقت رفتم و خلاصه بازی دیشب رو نگاه کردم . کم دیشب حرص خورده بودم اینجا با دیدن دقیق تر صحنه های گل کارد میخوردم خونم درنمیومد. اخه چطوری یه بازیکن میتونه یه تنه گند بزنه به یه تیم ها ؟ قطعا دیشب اگر انچلوتی جلوی دستم بود یه موی سالم تو سرش نمیموند. اخه مرد این چه وضعشه ؟

بیخیال... مامان که امتحانش تموم شد همراه دو تا از همکلاسی هاش اومد پایین و گفت اونا رو هم برسونیم . یکیشون خونش همون شهرستان بود یکیشونم با خودمون میومد روستا . اینجا یه چیز طبیعیه که اگه تو ماشین داشته باشی و یه نفر از روستا رو توی شهر ببینی که بخواد برگرده چه آشنایی باهاش داشته باشی چه نه برسونیش یا مثلا اگه سوار یه تاکسی شدی که بیای روستا و هم روستاییت فارغ از آشنا بودن یا نبودن هم توی همون ماشین بود یکی کرایه اون یکی رو هم حساب کنه . البته بیشتر اوقات آقایون کل ماشین رو حساب میکنن (حالا خبر ندارن توی بلایند دیتا سر دونگ کافه رفیقا هم دعوا شده 😂) من اولا که اومده بودم اینو نمیدونستم اون موقع گواهینامه نداشتم . سوار یه ماشین شدم دوتا پیر مرد و یه آقا پسرم مسافرش بودن . پیرمردا رو که رسوند به مقصد من و آقا پسره هم روستایی در اومدیم . حالا اون که پنج دقیقه قبل من پیاده شد کرایه منو هم حساب کرد . منم چون نمیشناختمش کرایه خودم رو حساب کردم و به راننده که گفت پسره رو میشناسه گفتم پولش رو پس بده و تشکر کنه ازش ... برای مامان که تعریف کردم گفت گند زدی و قضیه این شکلیه و حتما خیلی ناراحت شده طرف ... من که اخرم نفهمیدم کی بود ولی خب خدا میدونه من نمیدونستم این یه رسمه 😂😂😂

اولی که رسوندم رفتیم سفارش آجی کوچیکه رو انجام بدیم حالا سفارشش چی بود ؟ دارید میاید برای من یدونه پیتزا بیارید . حالا خوبه هروقت هم پیتزای بیرون رو میخوره میگه هیچی پیتزای خونگی نمیشه ...

مامان که روزه بود برای خودم و دوست مامان هم بندری گرفتم و رفتیم وسط شهر دیدیم گل فروشی مورد علاقه بنده باز کرده و خوشحال و خندان رفتیم داخل

دکور رو عوض کرده بودن و رنگ غالب سبز سدری بود . برای بار هزارم قانع شدم رنگ قشنگیه برای اتاق خوابم و بیشتر مطمئن شدم بزنمش . به آقای گلفروش گفتم یه دسته گل برام درست کنه . گفت خودم انتخاب کنم و منم سه تا گلایل سفید و یه دسته داوودی زرد و دو تا رز قرمز برداشتم و گفتم با همینا برام دسته گل رو بپیچه . مامان تأکید کرد این دسته گل واسه بابا هستش و باید خیلی قشنگ درستش کنه چون بابا ها باید همیشه همه چیشون خیلی قشنگ باشه . یه شمع سفید نسبتا بزرگ هم همونجا انتخاب کردم .

چشم مامان رو یه بونسای خیلی قشنگ گرفته بود . قیمت کرد گفت حدود یک و سیصد در میاد . مامان به زور چشم ازش گرفت و گفت میام سراغت الان نه ولی یه چند وقت دیگه حتما میام .

من خودم هیچوقت به این فکر نکردم و نمیکنم که بونسای داشته باشم چون شنیدم خیلی مراقبت میخواد . بیش از حد ! ولی اگه مامان نخره تا موقع تولدش ممکنه یکی براش بخرم . حالا ببینم چی میشه ...

بعد گلفروشی رفتیم یکم شیرینی هم خریدیم و من تا مامان رفت شیرینی خرید یکی دو لقمه از ساندویچم خوردم ولی دیگه مامان اومد و راه افتادیم سمت خونه.

باید بگم باز هم یادم رفت دانگل بخرم و همچنان محروم از شنیدن موسیقی توی ماشین هستم .وقتی برگشتیم بعد از کمی استراحت و خوردن ناهار رفتیم پیش بابا . سر راه خاله رو هم سوار کردیم و باهم رفتیم

هوا آفتابی و قشنگ بود و پیش بابا خلوت بود . براش شمع روشن کردم . گل هارو بهش نشون دادم . بهش گفتم چقدر دوسش دارم و بهش افتخار میکنم . گفتم امروز اومدیم چون به احتمال زیاد فردا قراره بریم اعتکاف و نمیتونیم بیایم پیشش. از وبلاگم براش گفتم . ماجراهای این چند وقت و تعریف کردم. روزش رو بهش تبریک گفتم و از ته دلم ارزو کردم در ایندگان دخترم پدری مثل اون داشته باشه . حقیقتا بابا فرشته ای بود که برای ما و مامان روی زمین اومد و بعدشم برگشت به اسمون . خیلی دوست دارم بدونم پاداش اینکه خانواده یک مرد از زمین تا اسمون ازش راضی باشن چیه پیش خدا !

بعد از کمی موندن برگشتیم . از وقتی برگشتیم مامان داره کارای خونه رو انجام میده و اجی کوچیکه هم داره درس میخونه. اخه قراره برن اعتکاف و چون اولین بارشونه خیلی هیجان دارن .

راستش ایده رفتن به اعتکاف و خودم دادم ولی از بس همه گفتن تو نیا تو سرت شلوغه تو کار داری دو به شک شدم برم یا نه ... هیچ وقت نرفتم و به نظرم باید جالب باشه که چند وقت دنیا و ادما و همه چیش رو رها کنی و برای خودت باشی ولی خب نمیدونم برم یا نه ...

حالا اگه رفتم مینویسم راجبش .

بعضی چقدر واقعا راه دارن تا اداب اولیه اجتماعی رو رعایت کنن . طرف زنگ زده توی موقعیت نامناسبی بودم نمی تونستم جواب بدم . بهش پیام دادم ببخشید نمیتونم صبحت کنم بعدا خودم باهات تماس میگیرم . میبینم یک ثانیه بعد پیام من زنگ زده دوباره . اول رد تماس زدم میبینم دوباره زنگ زده . برداشتم گفتم شاید بحث مرگ و زندگیه فکر می‌کنید چی بگه خوبه؟ چیکار میکنی خبری ازت نیست 🤦

واقعا بعضی ادمارو نمیفهمم واقعا .

+ آیه ۱۷-۲۰ نبأ حفظ شد .