زندگی مثل رقصنده های باله با بالندگی تمام داره از جلوی چشم ها میگذره و ماهم همزمان گنگ و محو سعی میکنیم باهاش همراه بشیم . گاهی میشه و گاهی هم عقب می افتیم .همیشه همینطور بوده و همینطور هم میمونه !وقتی یه مدت از بلاگفا فاصله میگیرم شروع دوباره برام سخته اونم فقط به یه دلیل که از کجا شروع کنم؟! از چی بگم و چطور دوباره روزمره ام رو روی صفحه وبم تایپ کنم . برای شروع بگم که اوضاع در تابستونی ترین حالت ممکن هستش و حال من هم همینطوره !
مثلا شاید جالب باشه که توی چله تابستونی الان آسمون ما ابری هست و نمه نمه یه بارونی هم میاد😄
بلاخره بعد از چند سال مامان به ترسش غلبه کرد و بعد کمی دو دوتا چهارتای مالی ، تعمیر و تغییرات حیاط رو استارت زدیم. فعلا با یک سوم حیاط کار داریم یعنی نمای ساختمون و دیوار های دو طرف و ایوون که همین هم جای شکر داره و من به شدت براش ذوق دارم. هزینه ها واقعا کمر شکن هست و واقعا دوست ندارم جای مامان باشم و این همه کار و هزینه روی دوشم باشه .قرار شده نمای ساختمون رو به سلیقه مامان و آجی کوچیکه کار کنیم که من به شدت باهاش مخالفم و سلیقه ام نیست ولی مامان و آجی کوچیکه مهم تر هستن و منم مخالفتم رو برای خودم گذاشتم.
بنای عزیز که من بین خودمون اوستا حسین صداش میزنم به شدت خوش اخلاق و مهربون و کار درست هستش و واقعا کارش حرف نداره . البته بماند که فعلا اوستا حسین دو روزی هست رفته کربلا و قراره بعد از این که از کربلا اومد ادامه کار رو انجام بده . حیاط هم الان پر داربست و سیمان و سنگ و فلانه و هربار که میری بیرون باید مواظب باشی سرت به جایی نخوره یا پات به جایی گیر نکنه😅
آجی کوچیکه درگیر انتخاب رشته هستش نهایتا با تمام تحقیق ها و مشاوره های مختلف تصمیم گرفته بره تجربی ! حالا مشکل اصلی اینجاست که توی روستای ما هیچوقت کلاس تجربی تشکیل نشده و الان مامان و آجی کوچیکه هرروز میرن اداره تا شاید توی روستا کلاس رو تشکیل بدن تا دیگه هرروز این دانشآموزشی فلک زده هلک و هلک کلی راه رو نرن شهر برای چهارساعت مدرسه !
نیکآفرید عزیز هم یه نیمچه کارهایی رو استارت زده که امیدوارم خوب پیش برن :
به یه روانشناس مراجعه کردم شاید کمکم کنه که افکار ،احساسات و تصمیماتم رو یکم سر و سامون بدم. جلسات خوبی باهم داشتیم ولی گاهی اوقات حس میکنم منو متوجه نمیشه یا شاید هم من نمیتونم خوب خودمو تعریف کنم براش ... گاهی اوقات البته
والیبال رو شروع کردم . جلسه اول دریغ از یه گارد درست ولی جلسه به جلسه بهتر شدنم رو متوجه میشم و خیلی این موضوع خوشحالم میکنه . دیروز کیت ورزشی باشگاه رو تحویل گرفتیم و خیلی قشنگن😍 چون من یکم دیر رفته بودم بقیه لباس هاشون رو با شماره دلخواه و اسمشون سفارش داده بودن ولی مربی به من گفت که باید منتظر بمونم از لباس های بدون اسم توی بار ببینم اضافه میاد یانه که خیلی اتفاقی مربی بهم لباس شماره چهار داد وشگفتانگیزترین قسمت ماجرا اینجاست که من از قدیم الایام شماره ورزشی مورد علاقه ام به خاطر راموسِ رئال ، چهار هستش !😍😍
تلفن مورد علاقه ام رو خریدم و هربار با دیدنش یه جون به جونام اضافه میشه و لحظه شماری میکنم که باهاش برم لوکیشن های قشنگ و عکسای قشنگ با دوربینش بگیرم 😁
رژیم رو دوباره شروع کردم و خبر خوب اینجاست که با اینکه این مدت اصلا رعایت نکردم هیچی اضافه نکردم و این واقعا مسرت بخش هست .
کلی دیگه باید بنویسم ولی بمونه برای پست های بعدی...
+خوشحالم که با اینکه چند وقت اخیر خیلی اتفاق های خطرناک و عجیب افتاد حال همه کسایی که توی بلاگفا میشناسم خوبه و آسیبی بهشون وارد نشده . خداروشکر 🩵