یکمی صحبت

دیشب به یه نتیجه خیلی جالب رسیدم اونم اینه که ذات و شخصیت آدما به شدت روی چهره اونا و تصوری که ما ازشون توی مغزمون داریم تاثیر داره.

مثلا دیشب برای هزارمین بار که رو به روی یه شخصی قرار گرفتم باز هم توی مغزم اعتراف کردم که به شدت زیبا و عالی هست . تمام جزئیات صورتش زیبا و عالی هستن و واقعا جزو آدمای بسیار زیبا قرار میگیره ولی چرا وقتی رو به روم نیست و بهش فکر میکنم توی ذهنم یه آدم معمولی و شاید حتی زشت به نظر میاد؟!

فهمیدم به خاطر رفتار و شخصیتش هست و واقعا این حقیقت داره که زیبایی صورت آدما به مرور توی ذهن افراد نزدیکشون تغییر میکنه و با رفتار و شخصیتشون ساخته میشه ...

نمیدونم چقدر این نتیجه گیری من درسته ولی به نظر خودم که کشف باحالی بود .

+میم با حرفاش ناراحتم کرد . خیلی خودم رو کنترل کردم که نشون ندم ولی متوجه شد و بیشتر این قضیه ناراحتم کرد که با اینکه فهمید هم از موضعش پایین نیومد و همچنان با حرفاش ناراحتم کرد . حتی یه جایی دیگه طاقت نیاوردم و برگشتم گفتم تو کمتر از دو هفته دیگه قراره صاحب زن و زندگی بشی چرا هنوز بزرگ نشدی و انقدر بیشعوری و آدما رو ناراحت میکنی ؟؟؟؟

چند شب با ماه ...

به قول نیک آفرید:

رنگ عوض کردن ماه را هم بگذاريم کنار مسائل حل نشده جهان!🌘

پی نوشت به پست چند وقت قبل

اولین عکس با گوشی جدید😍

اینم بماند

امروز نه صبح بلند شدم و فهمیدم مامان رفته شهر دنبال تشکیل کلاس آجی کوچیکه . دیشب انقدر خسته بود که بدون شب بخیر گفتن و خاموش کردن چراغا خوابش برده بود . مامان گاهی که نه چندین سال هست که خیلی اوقات خسته اس هعی بماند...

یه نیمرو گردبادی مخصوص خودم رو درست کردم و با آجی کوچیکه میل کردیم . جالبه که آجی کوچیکه وقتی خودش تنها نیمرو میخوره هیچ مشکلی نداره ولی به من که میرسه از سفیده متنفر میشه ! این دختر با من مشکل شخصی داره واقعا پس اینم بماند🤦‍♀️

چون حیاط خودمون پر از گچ و سیمان و بند و بساط هست ماشین رو یه هفته ای هست که خونه بابابزرگ پارکش کردم و سعی میکنم زیاد ازش استفاده نکنم چون حوصله ندارم اون همه مسیر رو برم ! ولی امروز خیلی هوا گرم بود و دیرم هم شده بود پس رفتم آوردمش و با آجی کوچیکه رفتیم سالن

امروز بلاخره پشت تور قرار گرفتم و باید بگم حس خیلی خفنی داره. البته اشکال هاتو بیشتر به رخت میکشه و مجابت میکنه برای تمرین بیشتر و بهتر شدن و این امیدوارم میکنه!

وقتی برگشتیم مامان اومده بود خونه و داشت ناهار رو تدارک میدید. به یمن قدم من و آجی کوچیکه تا رسیدیم آب قطع شد و برق هم رفت و وای فای هم قطع شد 🤦‍♀️ گفتیم اشکال نداره و تا اومدیم نت همراه رو روشن کنیم آنتن هم پرید/: اینم شرح حال امکانات پس اینم بماند ...

ناهار کشک بادمجون داشتیم با ریحون باغچه چین و نون لواش ... یه غذای بهشتی و درجه یک که توی خونه ما همه طرفدارش هستن و دوسش دارن😍

عصر دایی اومد و برق کشی حیاط رو انجام داد. جمع شدن اون همه سیم و کابل از وسط حیاط واقعا معجزه وار بود برام چون همیشه رو مخم بودن ‌. امروز هم بنای محترم خبری ازش نیست و به قول مامان دستمون رو توی پوست گردو گذاشته واقعا پس اینم بماند...

شب مهمان داشتیم و واقعا نمیدونم چطور بعضیا انرژی منفی خودشون رو انقدر دقیق به سمت بقیه میفرستن ؟! فکر کن یه نفر نیم ساعت با تو هم کلام بشه و بعد تمام حال خوب تو رو نیست و نابود کنه و ککش هم نگزه! ما که بلد نیستیم پس این هم بماند...

شام برای رفع انرژی منفی میهمانان عزیز یه پیتزای آخر شبی خودم رو مهمون کردم و چه پیتزایی ... واقعا چسبید و چون آدم دلگرمی هستم یک چهارمش رو به آجی کوچیکه هدیه دادم. همه میدونید چقدددددرررر دست و دلبازم پس اینم بماند😁

در آخرم نمیدونم چرا بیست و چهارساعته‌ آهنگ قد و بالای تو رعنا رو بنازم ویگن تو مغزم پلی میشه ! حالا جالبه اصلا مدت هاست گوشش ندادم و جایی هم نشنیدم... عجیبه پس اینم بماند!

با یه لبخند ملیح

زندگی مثل رقصنده های باله با بالندگی تمام داره از جلوی چشم ها میگذره و ماهم همزمان گنگ و محو سعی می‌کنیم باهاش همراه بشیم . گاهی میشه و گاهی هم عقب می افتیم .همیشه همینطور بوده و همینطور هم میمونه !وقتی یه مدت از بلاگفا فاصله می‌گیرم شروع دوباره برام سخته اونم فقط به یه دلیل که از کجا شروع کنم؟! از چی بگم و چطور دوباره روزمره ام رو روی صفحه وبم تایپ کنم ‌ . برای شروع بگم که اوضاع در تابستونی ترین حالت ممکن هستش و حال من هم همینطوره !

مثلا شاید جالب باشه که توی چله تابستونی الان آسمون ما ابری هست و نمه نمه یه بارونی هم میاد😄

بلاخره بعد از چند سال مامان به ترسش غلبه کرد و بعد کمی دو دوتا چهارتای مالی ، تعمیر و تغییرات حیاط رو استارت زدیم. فعلا با یک سوم حیاط کار داریم یعنی نمای ساختمون و دیوار های دو طرف و ایوون که همین هم جای شکر داره و من به شدت براش ذوق دارم. هزینه ها واقعا کمر شکن هست و واقعا دوست ندارم جای مامان باشم و این همه کار و هزینه روی دوشم باشه .قرار شده نمای ساختمون رو به سلیقه مامان و آجی کوچیکه کار کنیم که من به شدت باهاش مخالفم و سلیقه ام نیست ولی مامان و آجی کوچیکه مهم تر هستن و منم مخالفتم رو برای خودم گذاشتم.

بنای عزیز که من بین خودمون اوستا حسین صداش میزنم به شدت خوش اخلاق و مهربون و کار درست هستش و واقعا کارش حرف نداره . البته بماند که فعلا اوستا حسین دو روزی هست رفته کربلا و قراره بعد از این که از کربلا اومد ادامه کار رو انجام بده . حیاط هم الان پر داربست و سیمان و سنگ و فلانه و هربار که میری بیرون باید مواظب باشی سرت به جایی نخوره یا پات به جایی گیر نکنه😅

آجی کوچیکه درگیر انتخاب رشته هستش نهایتا با تمام تحقیق ها و مشاوره های مختلف تصمیم گرفته بره تجربی ! حالا مشکل اصلی اینجاست که توی روستای ما هیچوقت کلاس تجربی تشکیل نشده و الان مامان و آجی کوچیکه هرروز میرن اداره تا شاید توی روستا کلاس رو تشکیل بدن تا دیگه هرروز این دانش‌آموزشی فلک زده هلک و هلک کلی راه رو نرن شهر برای چهارساعت مدرسه !

نیک‌آفرید عزیز هم یه نیمچه کارهایی رو استارت زده که امیدوارم خوب پیش برن :

به یه روانشناس مراجعه کردم شاید کمکم کنه که افکار ،احساسات و تصمیماتم رو یکم سر و سامون‌ بدم. جلسات خوبی باهم داشتیم ولی گاهی اوقات حس میکنم منو متوجه نمیشه یا شاید هم من نمیتونم خوب خودمو تعریف کنم براش ... گاهی اوقات البته

والیبال رو شروع کردم . جلسه اول دریغ از یه گارد درست ولی جلسه به جلسه بهتر شدنم رو متوجه میشم و خیلی این موضوع خوشحالم میکنه ‌. دیروز کیت ورزشی باشگاه رو تحویل گرفتیم و خیلی قشنگن😍 چون من یکم دیر رفته بودم بقیه لباس هاشون رو با شماره دلخواه و اسمشون سفارش داده بودن ولی مربی به من گفت که باید منتظر بمونم از لباس های بدون اسم توی بار ببینم اضافه میاد یانه که خیلی اتفاقی مربی بهم لباس شماره چهار داد وشگفت‌انگیزترین قسمت ماجرا اینجاست که من از قدیم الایام شماره ورزشی مورد علاقه ام به خاطر راموسِ رئال ، چهار هستش !😍😍

تلفن مورد علاقه ام رو خریدم و هربار با دیدنش یه جون به جونام اضافه میشه و لحظه شماری میکنم که باهاش برم لوکیشن های قشنگ و عکسای قشنگ با دوربینش بگیرم 😁

رژیم رو دوباره شروع کردم و خبر خوب اینجاست که با اینکه این مدت اصلا رعایت نکردم هیچی اضافه نکردم و این واقعا مسرت بخش هست .

کلی دیگه باید بنویسم ولی بمونه برای پست های بعدی...

+خوشحالم که با اینکه چند وقت اخیر خیلی اتفاق های خطرناک و عجیب افتاد حال همه کسایی که توی بلاگفا میشناسم خوبه و آسیبی بهشون وارد نشده . خداروشکر 🩵

دنیا واقعا یه چیزیش میشه ها...

خیلی سال پیش وقتی فیلمنامه یکی از فصل های پایتخت نقی رو با لباس کارگری و سر و صورت گچی برد و گذاشت روی یه صندلی توی یه خونه اعیونی تا درس عبرت فرزند لوس و ننر و درس نخون اون خانواده بشه . انقدر عصبی شدم و غم دلم رو گرفت که دعا میکردم سریع اون قسمت رد بشه و من نبینمش !

اظطراب،رنج،ناباوری ،سرخوردگی و غرور شکسته شده یک انسان رو به تماشا نشستن خیلی سخته و خب از اون جایی که زندگی واقعا برنده اسکار عجیب ترین سوپرایز هاست امروز من اون سکانس پایتخت رو تجربه کردم !

نیک آفریدی که تا چند وقت پیش حکم بچه مردم رو داشت و همه آرزو داشتن دخترشون شبیه اون باشه امروز به اینه عبرت شد !

+ نگاه کن ، اگه نمیخوای شبیه نیک آفرید بشی پس فلان کار رو بکن !

ـ چرا میگی ممکنه شبیه نیک آفرید شم چرا بهم توهین میکنی من شبیه اون نمیشممممم

خب تجربه این اتفاق خیلی ناجور بود . تنها واکنشی که اون لحظه داشتم فقط یه لبخند ماسیده بود همراه چشم هایی که نمیدونست کجا رو باید نگاه کنه تا از غمشون کم کنه .

سخت ، فراموش نشدنی و کمر شکن بود و یه جورایی قلبم هم زخم برداشت و مطمئنم جاش میمونه !

بیخیال ...

امروز روز دختر بود و به طبع خوشحالی هم همراه خودش داشت . دوباره و دوباره تمام برنامه برای این روز خاص به خاطر شرایط بد هوا و نرفتن به شهرستان کنسل شد و خودمون با موجودی ها روز قشنگمون رو جشن گرفتیم .مثلا یه تبریک و ماچ درست و حسابی به همراه بغل از مامان و یه غذای خونگی که به مناسبت امروز برامون پخت . و آجی کوچیکه از مدرسه که اومده بود برام یه لیوان بزرگ یخ دربهشت به عنوان هدیه اورده بود و منم بهش نقدی هدیه دادم! دلپذیر و دلنشین بود و خوشمآن آمد حقیقتا❣️

جشن روز دختر همین شکلی برای ما گذشت و در تمام طول امروز از خدا سپاسگزار شدیم برای دختر متولد شدن و رنگی بودن . برای زیبا خلق شدن و زیبا وصف شدن 😍

روز دختر رو به همه دخترای وبم هم تبریک میگم . حتی اونایی که الان یه همسر ، مادر و مادربزگ شدن ولی همچنان یه دختر پروانه ای و ناز توی قلب و روحشون زندگی میکنه 💙✨

در آخرم دخترا لطفا خواهشا گول مجازی و فاز دپ و افسرده استوری ها و... نخورید . خود دختر بودن یعنی شادی و نشاط و همه قبول دارن که هرخونه ای قلب تپنده اش بعد مادر،دختر اون خونه اس . شما برای عزیزان و خانواده خودتون بهترین عالم هستین و حاضرن دنیا رو ول کنن تا فقط خنده و راحتی شمارو ببینن و موفقیت هاتون رو باهاتون جشن بگیرن .اینکه الان خیلی ها استوری میزارن حق دخترا خورده شده است . حق شادی ندارن . خانواده ها از دخترا بدشون میاد . باهاشون راه نمیان و فلان و بهمان فقط حال خراب کنی یه عده کم هست که به خاطر شرایط بد خودشون و یا خانواده هاشون حقوقشون ازشون گرفته شده ! بیاین قبول کنید که این چیزا مختص به درصد کمی از جامعه اس و برای همه اینطوری نیست . پس شاد باشید و حال خودتون رو با چیزایی که ممکنه هفتاد درصدش فیک باشه و فقط برای القا ناراحتی به شما باشه خراب نکنید . زندگی برای خوشی داره غمم داره . ناعدالتی داره عدالت و حق هم داره و مسئله اینه که اینجا فرقی بین دختر و پسر نیست و سر همه همه این ماجرا ها میاد. پس لطفا حال دل خودتون رو خراب و غم دار نکنید

الهی که بخندید و خنده از روی لباتون هیچوقت پاک نشه ❣️