اینم بماند

امروز نه صبح بلند شدم و فهمیدم مامان رفته شهر دنبال تشکیل کلاس آجی کوچیکه . دیشب انقدر خسته بود که بدون شب بخیر گفتن و خاموش کردن چراغا خوابش برده بود . مامان گاهی که نه چندین سال هست که خیلی اوقات خسته اس هعی بماند...

یه نیمرو گردبادی مخصوص خودم رو درست کردم و با آجی کوچیکه میل کردیم . جالبه که آجی کوچیکه وقتی خودش تنها نیمرو میخوره هیچ مشکلی نداره ولی به من که میرسه از سفیده متنفر میشه ! این دختر با من مشکل شخصی داره واقعا پس اینم بماند🤦‍♀️

چون حیاط خودمون پر از گچ و سیمان و بند و بساط هست ماشین رو یه هفته ای هست که خونه بابابزرگ پارکش کردم و سعی میکنم زیاد ازش استفاده نکنم چون حوصله ندارم اون همه مسیر رو برم ! ولی امروز خیلی هوا گرم بود و دیرم هم شده بود پس رفتم آوردمش و با آجی کوچیکه رفتیم سالن

امروز بلاخره پشت تور قرار گرفتم و باید بگم حس خیلی خفنی داره. البته اشکال هاتو بیشتر به رخت میکشه و مجابت میکنه برای تمرین بیشتر و بهتر شدن و این امیدوارم میکنه!

وقتی برگشتیم مامان اومده بود خونه و داشت ناهار رو تدارک میدید. به یمن قدم من و آجی کوچیکه تا رسیدیم آب قطع شد و برق هم رفت و وای فای هم قطع شد 🤦‍♀️ گفتیم اشکال نداره و تا اومدیم نت همراه رو روشن کنیم آنتن هم پرید/: اینم شرح حال امکانات پس اینم بماند ...

ناهار کشک بادمجون داشتیم با ریحون باغچه چین و نون لواش ... یه غذای بهشتی و درجه یک که توی خونه ما همه طرفدارش هستن و دوسش دارن😍

عصر دایی اومد و برق کشی حیاط رو انجام داد. جمع شدن اون همه سیم و کابل از وسط حیاط واقعا معجزه وار بود برام چون همیشه رو مخم بودن ‌. امروز هم بنای محترم خبری ازش نیست و به قول مامان دستمون رو توی پوست گردو گذاشته واقعا پس اینم بماند...

شب مهمان داشتیم و واقعا نمیدونم چطور بعضیا انرژی منفی خودشون رو انقدر دقیق به سمت بقیه میفرستن ؟! فکر کن یه نفر نیم ساعت با تو هم کلام بشه و بعد تمام حال خوب تو رو نیست و نابود کنه و ککش هم نگزه! ما که بلد نیستیم پس این هم بماند...

شام برای رفع انرژی منفی میهمانان عزیز یه پیتزای آخر شبی خودم رو مهمون کردم و چه پیتزایی ... واقعا چسبید و چون آدم دلگرمی هستم یک چهارمش رو به آجی کوچیکه هدیه دادم. همه میدونید چقدددددرررر دست و دلبازم پس اینم بماند😁

در آخرم نمیدونم چرا بیست و چهارساعته‌ آهنگ قد و بالای تو رعنا رو بنازم ویگن تو مغزم پلی میشه ! حالا جالبه اصلا مدت هاست گوشش ندادم و جایی هم نشنیدم... عجیبه پس اینم بماند!

با یه لبخند ملیح

زندگی مثل رقصنده های باله با بالندگی تمام داره از جلوی چشم ها میگذره و ماهم همزمان گنگ و محو سعی می‌کنیم باهاش همراه بشیم . گاهی میشه و گاهی هم عقب می افتیم .همیشه همینطور بوده و همینطور هم میمونه !وقتی یه مدت از بلاگفا فاصله می‌گیرم شروع دوباره برام سخته اونم فقط به یه دلیل که از کجا شروع کنم؟! از چی بگم و چطور دوباره روزمره ام رو روی صفحه وبم تایپ کنم ‌ . برای شروع بگم که اوضاع در تابستونی ترین حالت ممکن هستش و حال من هم همینطوره !

مثلا شاید جالب باشه که توی چله تابستونی الان آسمون ما ابری هست و نمه نمه یه بارونی هم میاد😄

بلاخره بعد از چند سال مامان به ترسش غلبه کرد و بعد کمی دو دوتا چهارتای مالی ، تعمیر و تغییرات حیاط رو استارت زدیم. فعلا با یک سوم حیاط کار داریم یعنی نمای ساختمون و دیوار های دو طرف و ایوون که همین هم جای شکر داره و من به شدت براش ذوق دارم. هزینه ها واقعا کمر شکن هست و واقعا دوست ندارم جای مامان باشم و این همه کار و هزینه روی دوشم باشه .قرار شده نمای ساختمون رو به سلیقه مامان و آجی کوچیکه کار کنیم که من به شدت باهاش مخالفم و سلیقه ام نیست ولی مامان و آجی کوچیکه مهم تر هستن و منم مخالفتم رو برای خودم گذاشتم.

بنای عزیز که من بین خودمون اوستا حسین صداش میزنم به شدت خوش اخلاق و مهربون و کار درست هستش و واقعا کارش حرف نداره . البته بماند که فعلا اوستا حسین دو روزی هست رفته کربلا و قراره بعد از این که از کربلا اومد ادامه کار رو انجام بده . حیاط هم الان پر داربست و سیمان و سنگ و فلانه و هربار که میری بیرون باید مواظب باشی سرت به جایی نخوره یا پات به جایی گیر نکنه😅

آجی کوچیکه درگیر انتخاب رشته هستش نهایتا با تمام تحقیق ها و مشاوره های مختلف تصمیم گرفته بره تجربی ! حالا مشکل اصلی اینجاست که توی روستای ما هیچوقت کلاس تجربی تشکیل نشده و الان مامان و آجی کوچیکه هرروز میرن اداره تا شاید توی روستا کلاس رو تشکیل بدن تا دیگه هرروز این دانش‌آموزشی فلک زده هلک و هلک کلی راه رو نرن شهر برای چهارساعت مدرسه !

نیک‌آفرید عزیز هم یه نیمچه کارهایی رو استارت زده که امیدوارم خوب پیش برن :

به یه روانشناس مراجعه کردم شاید کمکم کنه که افکار ،احساسات و تصمیماتم رو یکم سر و سامون‌ بدم. جلسات خوبی باهم داشتیم ولی گاهی اوقات حس میکنم منو متوجه نمیشه یا شاید هم من نمیتونم خوب خودمو تعریف کنم براش ... گاهی اوقات البته

والیبال رو شروع کردم . جلسه اول دریغ از یه گارد درست ولی جلسه به جلسه بهتر شدنم رو متوجه میشم و خیلی این موضوع خوشحالم میکنه ‌. دیروز کیت ورزشی باشگاه رو تحویل گرفتیم و خیلی قشنگن😍 چون من یکم دیر رفته بودم بقیه لباس هاشون رو با شماره دلخواه و اسمشون سفارش داده بودن ولی مربی به من گفت که باید منتظر بمونم از لباس های بدون اسم توی بار ببینم اضافه میاد یانه که خیلی اتفاقی مربی بهم لباس شماره چهار داد وشگفت‌انگیزترین قسمت ماجرا اینجاست که من از قدیم الایام شماره ورزشی مورد علاقه ام به خاطر راموسِ رئال ، چهار هستش !😍😍

تلفن مورد علاقه ام رو خریدم و هربار با دیدنش یه جون به جونام اضافه میشه و لحظه شماری میکنم که باهاش برم لوکیشن های قشنگ و عکسای قشنگ با دوربینش بگیرم 😁

رژیم رو دوباره شروع کردم و خبر خوب اینجاست که با اینکه این مدت اصلا رعایت نکردم هیچی اضافه نکردم و این واقعا مسرت بخش هست .

کلی دیگه باید بنویسم ولی بمونه برای پست های بعدی...

+خوشحالم که با اینکه چند وقت اخیر خیلی اتفاق های خطرناک و عجیب افتاد حال همه کسایی که توی بلاگفا میشناسم خوبه و آسیبی بهشون وارد نشده . خداروشکر 🩵

دنیا واقعا یه چیزیش میشه ها...

خیلی سال پیش وقتی فیلمنامه یکی از فصل های پایتخت نقی رو با لباس کارگری و سر و صورت گچی برد و گذاشت روی یه صندلی توی یه خونه اعیونی تا درس عبرت فرزند لوس و ننر و درس نخون اون خانواده بشه . انقدر عصبی شدم و غم دلم رو گرفت که دعا میکردم سریع اون قسمت رد بشه و من نبینمش !

اظطراب،رنج،ناباوری ،سرخوردگی و غرور شکسته شده یک انسان رو به تماشا نشستن خیلی سخته و خب از اون جایی که زندگی واقعا برنده اسکار عجیب ترین سوپرایز هاست امروز من اون سکانس پایتخت رو تجربه کردم !

نیک آفریدی که تا چند وقت پیش حکم بچه مردم رو داشت و همه آرزو داشتن دخترشون شبیه اون باشه امروز به اینه عبرت شد !

+ نگاه کن ، اگه نمیخوای شبیه نیک آفرید بشی پس فلان کار رو بکن !

ـ چرا میگی ممکنه شبیه نیک آفرید شم چرا بهم توهین میکنی من شبیه اون نمیشممممم

خب تجربه این اتفاق خیلی ناجور بود . تنها واکنشی که اون لحظه داشتم فقط یه لبخند ماسیده بود همراه چشم هایی که نمیدونست کجا رو باید نگاه کنه تا از غمشون کم کنه .

سخت ، فراموش نشدنی و کمر شکن بود و یه جورایی قلبم هم زخم برداشت و مطمئنم جاش میمونه !

بیخیال ...

امروز روز دختر بود و به طبع خوشحالی هم همراه خودش داشت . دوباره و دوباره تمام برنامه برای این روز خاص به خاطر شرایط بد هوا و نرفتن به شهرستان کنسل شد و خودمون با موجودی ها روز قشنگمون رو جشن گرفتیم .مثلا یه تبریک و ماچ درست و حسابی به همراه بغل از مامان و یه غذای خونگی که به مناسبت امروز برامون پخت . و آجی کوچیکه از مدرسه که اومده بود برام یه لیوان بزرگ یخ دربهشت به عنوان هدیه اورده بود و منم بهش نقدی هدیه دادم! دلپذیر و دلنشین بود و خوشمآن آمد حقیقتا❣️

جشن روز دختر همین شکلی برای ما گذشت و در تمام طول امروز از خدا سپاسگزار شدیم برای دختر متولد شدن و رنگی بودن . برای زیبا خلق شدن و زیبا وصف شدن 😍

روز دختر رو به همه دخترای وبم هم تبریک میگم . حتی اونایی که الان یه همسر ، مادر و مادربزگ شدن ولی همچنان یه دختر پروانه ای و ناز توی قلب و روحشون زندگی میکنه 💙✨

در آخرم دخترا لطفا خواهشا گول مجازی و فاز دپ و افسرده استوری ها و... نخورید . خود دختر بودن یعنی شادی و نشاط و همه قبول دارن که هرخونه ای قلب تپنده اش بعد مادر،دختر اون خونه اس . شما برای عزیزان و خانواده خودتون بهترین عالم هستین و حاضرن دنیا رو ول کنن تا فقط خنده و راحتی شمارو ببینن و موفقیت هاتون رو باهاتون جشن بگیرن .اینکه الان خیلی ها استوری میزارن حق دخترا خورده شده است . حق شادی ندارن . خانواده ها از دخترا بدشون میاد . باهاشون راه نمیان و فلان و بهمان فقط حال خراب کنی یه عده کم هست که به خاطر شرایط بد خودشون و یا خانواده هاشون حقوقشون ازشون گرفته شده ! بیاین قبول کنید که این چیزا مختص به درصد کمی از جامعه اس و برای همه اینطوری نیست . پس شاد باشید و حال خودتون رو با چیزایی که ممکنه هفتاد درصدش فیک باشه و فقط برای القا ناراحتی به شما باشه خراب نکنید . زندگی برای خوشی داره غمم داره . ناعدالتی داره عدالت و حق هم داره و مسئله اینه که اینجا فرقی بین دختر و پسر نیست و سر همه همه این ماجرا ها میاد. پس لطفا حال دل خودتون رو خراب و غم دار نکنید

الهی که بخندید و خنده از روی لباتون هیچوقت پاک نشه ❣️

تسبیح سفید شب نما

باید به اطلاع برسونم که اون فضای خوشگل و خوشبوی خونه که دیروز تعریف کردم امروز با دیدن اولین عقرب سال جدید اونم دقیقا جایی که یک ساعت قبلش مامان و آجی کوچیکه دراز کشیده بودن تلوزیون تماشا میکردن ناپدید شد چون دیگه جناب عقرب نیمه جون نوید رسیدن گرما و دیدن مار و عقرب و جک و جونور رو میداد و مامان مجبور شد کل خونه رو سم پاشی کنه 🤦 یعنی الان اصلا نمیشه توی خونه موند 😂

امروز مامان امتحان داشت و صبح زود رفت دانشگاه . به منم سپرد که اگر تا یازده نیومد یه خوراک مرغ درست کنم تا آجی کوچیکه که از مدرسه میاد بدون ناهار نمونه ! حالا یکی نبود برگرده به مامان بگه دقیقا به چه امیدی این ماموریت ر‌و به من سپرد؟!😂

تا یازده و نیم خواب موندم و بعدش یادم افتاد که عه قرار بوده ناهار بپزم برای یه خانواده😁 برای شروع رفتم سه تا پیاز متوسط خورد کردم که البته یه لایف هک رو هم باهاش امتحان کردم و باید بگم که جواب داد😍 حالا چی بود؟ نوشته بود که گاز پیاز جذب مرطوب ترین چیزی که نزدیکش باشه میشه و دلیل گریه و زاری ماهم موقع خرد کردن پیاز اینه که چشم هامون مرطوب هستن! حالا برای فرار از این موضوع چنتا دستمال کاغذی رو روی هم گذاشت و خیسشون کرد و کنار تخته اش گذاشت تا گاز پیاز رو جذب کنن . خدایی یه قطره هم از چشمام اشک نیومد. اشک که هیچی حتی چشمام اذیت هم نشدن😍

بعدش حس سرآشپز بودن بهم دست داد و خواستم مثل مامان مرغ رو بدون اب بپزم ولی وسطای کار دیدم دارم گند میزنم پس بهش اب اضافه کردم و درش رو بستم . البته باید بگم مامان ساعت دوازده اومد و با دیدن مرغی که هنوز اخ هم نگفته بود نزدیک بود از عصبانیت منو بکشه ولی خداروشکر خشمش رو کنترل کرد و فقط به چنتا جمله تند و تیز کفایت کرد 😅😁

یکم بعدش آجی کوچیکه از مدرسه اومد . یه عادتی که داره اینه که وقتی از مدرسه برمیگرده همون دم در حیاط مامان رو صدا میزنه پشت سر هم تا میاد داخل خونه وامروزم استثنا نبود . حالا مامان ناراحت که آجی کوچیکه الان خسته و کوفته اومده ولی ناهار حاضر نیست ولی از اون جایی که زندگی همیشه غیر منتظره اس آجی کوچیکه وقتی اومد داخل یه ظرف غذا دستش بود و گفت اهالی خونههههه من ناهارم رو با خودم اوردم 😍

قیافه مامان از خوشحالی و حیرت و راحتی دیدن داشت 😂 حالا قضیه چی بود؟ برگشتنی از مدرسه با دوستاش تصمیم میگیرن برن سوپری خوراکی بخرن . بعد سوپری که همیشه ازش خرید میکنن بسته بوده و رفتن یه سوپری دیگه و از قضا اون سوپری نذری داشته و به آجی کوچیکه و دوستاش هم نذری داده 😍 واقعا این ماجرا یه حس خوب داشت که نگم براتون . آجی کوچیکه تا فهمید ناهار خودمون یکی دو ساعت دیگه حاضر میشه نشست غذاش رو خورد و البته چون میدونه که غذای نذری متبرک هست یکم برای من و یکمم برای مامان گذاشت که ماهم بخوریم . همیشه توی تقسیم خوراکی و غذا وجدان نداره هااا ولی سر نذری یکم وجدانش میاد سروقتش😂

و خبر خووووب این که امروز روز وزن کشی بود و در کمال تعجب و ناباوری (چون این هفته خوب رعایت نکردم رژیم رو) نیم کیلو کم کردممممممم😍 یه خانومه هست میگه بینظیرهههه بینظیرههههه الان اخر این جمله باید صدای اون پلی میشد 😂

مامان یه تسبیح سفید شب‌نما داشت که من از وقتی یادم میاد توی خونمون بوده و هرجایی که مامان زیارت رفته با خودش برده و متبرکش کرده . خلاصه یه انس خیلی قوی با این تسبیح داشت در حدی که نمیذاشت ما الکی بهش دست بزنیم. حالا چند وقتی بود ندیده بودمش امروز فهمیدم هدیه داده به رفیق فابش که چند وقت پیش مادرش رو از دست داده تا به نوعی شاید باعث ارامشش بشه !

مامانی گفت که رفیقش گفته همش دستشه و باهاش ذکر میگه تا اروم شه و خیلی خوشش اومده ازش

منم گفتم ولی مامانی خیلی دوستش داشتی هااا خیلی قشنگ و خوب بود ...

مامانی هم گفت قضیه همینه چیزای خوب رو باید بدی دست ادمای خوب تا عالی ازش استفاده کنن و ارزشش حفظ بشه ✨

این جمله اش از عصری ذهنم رو مشغول کرده و هرچی فکر میکنم چیزای بیشتری تو مغزم میاد ...

خونه

امروز خونه دقیقا حس این خونه های قدیمی توی فیلم و سریالا رو میداد . نور افتاب از لابه لای پرده حریر سفید میومد و بعد نوازش گلدون های سرحال مامان ، می‌نشست روی فرشهای قرمز پذیرایی و به خونه رنگ اضافه میکرد. یه گوشه آشپزخونه توی یه سینی روحی پونه وحشی داره خشک سایه میشه و توی یه سینی روحی دیگه آویشن وحشی ، عطرشون کل خونه رو گرفته و عصب های بویایی ادم رو سرحال میاره !یه گوشه دیگه مربای گل سرخی که از گل سرخ های باغچه کوچیک حیاطمون هست داره سرد میشه که بره توی شیشه های خوشگلی که چند وقت پیش خودم خریدم. روی کانتر هم از این ور تا اون ور سبزی کوهی داره خشک میشه برای آبگوشت محلی فصل سرما که غذای مورد علاقه منه و جونم براش در میره . روی گاز قرمه سبزی مامان پز داره جا میوفته و رنگ سیاه و روغنی که انداخته داره داد میزنه که ارهههه خود جنسم 😁

مامان تا ظهر مدرسه آجی کوچیکه بود چون جلسه با والدین داشتن خیلی طول کشید . من هم تا موقعی که اومد درگیر درس خوندن بودم و بعدش هم یک ساعتی میزبان مهمان سرزده ای بودیم که کمی حالمون رو ناخوش کرد و من و مامان به این نتیجه رسیدیم که موقع تقسیم عقل و انصاف طرف سرش جایی دیگه گرم بوده و سهم کاملش رو نگرفته .

آجی کوچیکه که اومد ناهار رو دور هم خوردیم و مامان اعلام کرد با شروع تابستون کارهای خونه و آشپزخونه تقسیم بر سه میشه چون به هر دختر و پسری واجبه که خونه داری و آشپزی یاد بگیره پس زشته که شما هیچی بلد نیستین و این خیانت در حقتون هست اگه بهتون یاد ندم . با اکراه قبول کردیم به این امید که کووووو تا تابستون😅

عصر به خاطر کمبود خوابی که این چند روز داشتم یک ساعتی خوابیدم و خواب بابا رو دیدم و یکم توی خواب راجب کولری که چند پست قبل راجبش نوشتم حرف زدیم . جالبه بهم گفت بیخیال بابا اگه خیر داشت براش نگهش میداره و اگه هم دوست نداشت برش می‌گردونه و چیزی این وسط از شما کم نمیشه اصلا فکرش رو نکن . خواب خوبی بود کاش ادامه داشت ...

مامان نماز مغرب رو رفت مسجد و برگشتی بهترین خبر اسن چند وقت رو بهم داد . گفت اعلام کردن که پرچم حرم امام رضا علیه سلام با همراهی خادم های محترم آستان قدس قراره چند وقت دیگه بیاد روستا و حقیقتا از قلب و چشمام اکلیل بود که فوران کرد 😍❣️ حس خوب رسیدن یه تحفه با ارزش از کسی که قسمت زیادی از قلبت رو برای خودش کرده در عین دلتنگی واقعا جذاب و رویایی هست . رویایی که مثل اینکه قراره به حقیقت بپیونده ✨😍

حالا هم که اخر شبه و یه نمه باروون اومده و زمین رو خیس کرده و من دارم توی رخت خوابم پست جدیدم رو مینویسم . آجی کوچیکه داره وسایل مدرسه فرداش رو جمع میکنه و مامان هم داره طبق عادت همیشگی چنل هایی که عضو هست رو چک میکنه و الانه که خوابش ببره . البته صدای موسیقی که آجی کوچیکه گذاشته هم تا اینجا میاد و قلبم با تصنیف شبانگاهان داره هم خوانی میکنه:

شبانگاهان تا حريم فلک چون زبانه کشد سوز آوازم

شرر ريزد بي‌امان به دل ساکنان فلک ناله سازم

دل شيدا، حلقه را شکند، تا برآيد و راه سفر گيرد

مگر يک‌دم گرم و شعله‌فشان، تا به بام جهان بال و پرگيرد

خلاصه که امروز خونه ما یه تیکه از بهشت بود و بعد از سپاس از خداوندِ جان بابت نعمت هایی که از زمین و آسمون برامون میفرسته ازش میخوام که فرشته این بهشت رو برای من و آجی کوچیکه نگه داره و خنده رو لبش رو همیشه نگه داره ♥️

وقتی زندگی بهت نارنگی میده

سریالی که ایام نوروز دیدم یه سریال کره ای بود به اسم «وقتی زندگی بهت نارنگی میده» یه شونزده قسمتی جذاب راجب زندگی هستش و باعث میشه به یه سری چیزها مثل خانواده ، رسم و رسوم ، عشق در هر عنوانی ، فقر و فقدان از دست دادن عزیزان عمیق تر فکر کنی!

اسمش هم از این میاد که انگلیسی ها یه ضرب المثل دارن که اگر زندگی بهت لیمو داد تو باهاش لیموناد درست کن . اینجا لیمو نماد تلخی و دشواری و رنج و غم هست که باید با صبر و تحمل و ایده های نو قابل تحملش کرد . حالا نارنگی هم برای کره ای همون حکم لیمو رو داره ...

برای من که خیلی جالب و قابل لمس بود . عشق دو شخصیت اصلی خیلی شبیه عشقی بود که بین مامان و بابا دیده بودم و رفتار های شخصیت مرد منو واقعا یاد بابا مینداخت . توی یکی از سایت های خارجی یه اسکاتلندی نوشته بود «زندگی با یه عشق اینجوری هر چیزی توی دنیا رو قابل تحمل میکنه حتی فقر ، و اگر میدونستم قراره همسرم این عشق رو بهم بده همین فردا ازدواج میکردم . هرچند میدونم که رویایی هست و پیدا نمیشه !»

جالبه که برخلاف بیشتر کسایی که سریال رو دیدن و میگن این مدل عشقی رویایی هست چون من خودم نظاره گر این چنین عشقی بودم اصلا برام غیر واقعی نبود و با بندبند وجودم درکش کردم . و البته که سختی هاشم اندازه قشنگیش زیاد بود قطعا

سریال باعث شد بیشتر به فداکاری های مامان و بابا فکر کنم و حتی به جوونی و ارزو هاشون ، به اینکه اونا هم اولین باره زندگی میکنن و اولین باره که نقش والد دارن . اون ها هم میتونن اشتباه کنن . بد باشن یا کم کاری کنن و حتی گذشته خودشون رو فراموش کنن و از ما چیز دیگه ای انتظار داشته باشن . یه جورایی این سریال خود زندگیه ...

یکی از بچه های بلاگفا بود اگر اشتباه نکنم راجب حس مادر ها بعد از دست دادن فرزندشون سوال پرسیده بود . به نظرم چند سکانس از این سریال میتونه یکم راجب این سوال جواب بده و برای سوالت پیشنهاد خوبیه دوست عزیز .

راجب بازیگری و کارگردانی و فیلمنامه هم به نظرم عالیه . همه کارشون رو خوب انجام دادن و به نظرم جزو بهترین سناریو های چند سال اخیر کره هست چیزی که مدت ها بود متاسفانه داخل صنعت سریال سازی کره زیاد خبری ازش نبود .

و جالب اینه حتی با اینکه دو شخصیت اصلی جزو تاپ های کره هستن چون سریال تاریخ زمانی زیادی رو نشون میده گارگردان اصلا نترسیده و شجاعت به خرج داده و طبق گذر زمان بازیگر هارو عوض کرده و اتفاقا نه تنها به سریال اسیب نرسیده بلکه باعث بهتر شدنش هم شده .

همین دیگه پیشنهاد میکنم ببینید.

تا فردا شب بروزرسانی میشود .

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد...

بعد عمری اومدم 😄

زندگی اونقدر عجیب ، غریب و شگفت انگیزه که حتی نمیتونی یه ثانیه توی آینده رو پیش بینی کنی ! برای خودش جلو میره و به تنها چیزی که اهمیت نمی‌ده ادما و قلب های همون ادماست . انقدر نامطمئن هست که تقریبا هیچ کسی بهش اطمینان نداره و تقریبا همه باور دارن که میگذره و چیزی برای ادما باقی نمیذاره!

الان که بیست سال از زندگی کردن رو توی دنیای فعلی تجربه کردم متوجه شدم که زندگی دقیقا شبیه یه پرورش دهنده ادما رو بزرگ میکنه . کم کم ، اروم اروم و پیوسته رشدشون میده و طبق همون قانونی که هرچیزی بهایی داره در ازای هر باری که ادمیزاد رو رشد میده بهای اون رو هم از ادم میگیره . بهای رشد ادم ها هر بار متفاوت ، کم یا زیاده ! میتونه یه ادم باشه یه احساس باشه یه فرصت باشه و حتی یه دیدگاه باشه .

امروز بعد از گذروندن یک هفته پر از اتفاقات عجیب غریب متوجه شدم ابدیده شدم ! شاید بخوام بیشتر توضیحش بدم یعنی اینکه وقتی دورم پر میشه از سیاهی اولین فکری که به سری میزنه این نیست که بیچاره شدم . اینه که قطعا این وضعیت میگذره و دنیا به عادی در میاد سخته، جونم رو بالا میاره ولی میگذره .

یه جورایی دیگه دنیا مطمئنم کرده که هیچ چیزی دائمی نیست. ادمی که جلوی روی تو داره می خنده میتونه در عرض نیم ساعت بلاهایی سرش بیاد تو حتی فکرش رو هم نمیتونی بکنی . اتفاقات انی هستند و یه روزی هم سراغ تو میان پس براشون اماده باش !

دنیا بهم فهمونده که زندگی بی ارزش تر ازاونی هستش که دل کسی رو بشکنم یا چیزی رو از کسی دریغ کنم . باید رها کرد و جلو رفت و دید چی میشه ...

قطعا شادی میاد . پشت بندش غم میاد دوباره خوشبختی میاد بعید نیست بعدش ترس و اظراب بیاد و دوباره امید و خنده های از ته دل میان و ... این چرخه همینطوری ادامه داره و فقط ادمان که واردش میشن یا ازش خارج میشن .

همین دیگه ...

+ یه هفته نبودم و واقعا دلم برای بلاگفا و بچه هاش تنگ شده بودهااااا یه خبر خوش هم بخوام بهتون بدم اینه که بنده دو کیلو دیگه کم کردممممممم😁😁 جالبه فقط با یکم کم کردن غذام و حذف کردن ریزه خواری هفته ای یک کیلو کم میکنم و این واقعا از ته دل خوشحالم میکنه 😍

گوش پاک‌کن سوخته

از دیروز عصر داره بارون میاد و انقدر هوا قشنگ شده که ادم دلش میخواد بره بیرون . البته هوا سرده و بعد پنج دقیقه بیرون رفتن دلت گرمای خونه رو میخواد .

دیروز مسجد روستا بعد از نماز عشا دعای کمیل رو از بلند گوهای بیرونی مسجد پخش کرد . تمام مدتی که دعا در حال پخش بود روستا یه حالت اروم و عرفانی گرفته بود . بارون میومد و هوا تاریک و روشن بود . ابرهای متراکم توی اسمون بودن و نوای اروم و زیبای دعای کمیل واقعا قشنگ و ارامش بخش بود . ادم رو میبرد به عمیق ترین لایه های روح و وادارت میکرد به یه چیزایی فکر کنی. در کل حس خوبی داشت انقدر که مجابم کرد برم پشت پنجره و تمام مدت گوشش بدم تا تموم شه.

صبح رو با املت گوجه بخیر کردیم . البته من دیگه مثل همیشه نیوفتادم به جون ماهیتابه خوش رنگ جلوم تا تهش رو در بیارم و مجبور شدم مثل یه بچه خوب سهم خودم رو جدا کنم و سعی کنم زیاده روی نکنم . صبحانه رو با مامان تنهایی خوردیم و اجی کوچیکه هم از توی اتاق داد زد که سهم من رو نگه دارید و همراهمون نشد و گرفت خوابید .

من هم بعد یکم حرف زدن با مامان گوش دادن یه دونه اهنگ رفتم سراغ کارهام . مامان ولی رفت تا به گل و گیاهاش یه سامونی بده . دیروز به یکی سپرد براش یکی دو کیسه خاک بیاره و خداروشکر همون دیشب اورد و قالش نذاشت . مامان تقریبا هر سال همین موقع خاک گلدون هاش رو عوض میکنه و قلمه ازشون میگیره و یا اینکه تروتمیزشون میکنه . زمان خوبی هست و قشنگ تا یه ماه دیگه که سال نو هستش همشون قشنگ میشن و جون میگیرن . البته چنتایی رو دست نزد چون باید از گلفروشی براشون حاک میگرفت و به هرخاکی سازگار نبودن . یه چنتا شونم گلدون حدید میخواستن . اینارو گذاشت واسه چند روز دیگه

چون یکم میزان خرابکاری هایی که این مدت مرتکب شده بودم زیاد شده سعی کردم امروز زیاد جلوی مامان نباشم . یه جورایی چوب خطم پر شده . اول که مامان نون روغن زده بود انداخته بود ته قابلمه و منتظر بود برنجش رو ابکش کنه و بندازه داخلش . من رفتم قابلمه رو برداشتم که مامان فلان بلاگر اینجوری قابلمه رو برمیگردونه فردا پس فردا مچ دستش اسیب میبینه . بعد وسط نمایشم یادم رفت قابلمه داخلش نون و روغن هست قابلمه رو برگردوندم و نون های روغنی جلو چشم مامان صاف افتاد کف اشپزخونه 😁 من نیز با یه لبخند ملیح قابلمه رو گذاشتم سرجاش و الفرااااارررر

یکی دو ساعت بعدش چشمم خورد به بسته گوش پاک کن ها و برام سوال شد چه شکلی میسوزن پس رفتم یکیشون رو سوزندم جدا از بوی گندش که کل خونه رو برداشت دست خودمم رنگ گرفت . فکر کردم پاک میشه ولی هنوز بعد چندبار شستن و اینا حتی کمرنگم نشده🤦 به نظرتون تا اخر عمرم روی انگشتم میمونه؟

ناهار رو شله خوردیم . تقریبا پارسال همین موقع اخرین باری بود که این غذای خوشمزه رو خوردم و واقعا امروز متاسف شدم که رژیمم و نمیشه مثل پارسال ازش بخورم . حقیقتا یکی از پیشنهاد های خوب روزهای بارونی هستش و از سالی که از طریق یکی از دوستان مامان باهاش اشنا شدیم تقریبا یکی دوباری زمستون درستش میکنیم . البته بگم که وقتی از دوست عزیز مشهدیم شنیدم که اونا شله مشهدی رو با قیمه میخورن واقعا هنگ کردم . حقیقتا هنوز امتحان نکردم ولی اصلا نمتونم مزه اش رو توی ذهنم تصور کنم . نمیدونم چه شکلی میشه . البته دوستم که میگه حرف نداره و محشره !

سریال راننده تاکسی رو شروع کردم. قشنگه و انتقام هایی که میگیره دلم رو خنک میکنه ولی نه خیلی ! انگار یه کم جا داره که بیشتر باشه یا مثلا خفن تر . البته هنوز نیمه اولشم تموم نکردم ممکنه برم جلو بهتر شه چون تعریفات خوبی ازش شنیدم و امیدوارم ناامیدم نکنه .

امروز متوجه شدم از ادمایی که خودشون مسئولیتشون رو به خوبی انجام نمیدن بعد از بقیه این انتظار رو دارن تا حدودی خوشم نمیاد . یا کسایی که خودشون قانون رو دور میزنن و انتظار دارن بقیه هم همینکارو بکنن . همه ادما یه ادم اینطوری توی خودشون دارن . ولی تفاوت توی اینه که چقدر به این مدل توان و اختیار میدن ! اینه که ترسناکه ...

شاید بدتون بیاد!

اول از همه کسایی که نگرانم شدن واقعا از ته دلم ممنونم که حالم رو پرسیدن و واقعا خوشحالم کردن 💗 اینو واقعا میگم . محبت هر طوری که باشه شیرینه و به دل میشینه و حال ادم رو خوب میکنه . پس ماچ به کله مبارکتون 😘الان حالم بهتره و میتونم دوباره یه پست جون دار بنویسم راجب روزی که گذروندم .

چند روزی بود با خودم فکر میکردم که خیلی مزخرف میشه اگر همش پستام این باشه که کی بیدار شدم کی خوابیدم کی رو دیدم و کجا رفتم . همه هم تکراریییی یا مثلا یه بخشیش همش درباره غذا باشه !ولی وقتی یکم فکر کردم به این نتیجه رسیدم که خب من اول هم وبلاگم رو زدم که هر روز راجب خودم و برداشتام از بقیه و خودم بنویسم و قطعا این زندگی منه . من یه گردشگر نیستم که هر ثانیه با یه چیز شگفت انگیز و متفاوت مواجه بشم . یه روانشناس نیستم که هر روز سرگذشت پنجاه تا ادم مختلف رو بشنوم و اینجا راجبشون بگم . من زندگیم همینه و از اولم قرار بوده که همین هارو بنویسم . همین غذا خوردن به طور تقریبی یک ساعت و نیم تا دو ساعت از بیست و چهار ساعت هر روز من رو میگیره و مگه میشه راجبش ننویسم؟ خلاصه که دوباره قراره هر روز روزم رو با ریز ترین جزئیات تقریبا اینجا بنویسم و یادم بمونه دارم برای خودم مینویسم و بقیش دیگه مهم نیست .

چهارشنبه واقعا چهارشنبه بود . یه چهارشنبه واقعی که با تمام توان غم دیروز رو با خودش برد و فقط یه گرد کوچیک ازش به جا گذاشت و میدونمم که اگه حواسم بهش نباشه همون گرد هم میتونه برام مشکل ساز بشه و باید حواسم باشه.صبحانه رو با املت سیب زمینی زیادی خوشمزه مامان‌پز گذروندم . ما یه شام نونی داریم که چون زیاد باب سلیقه من و اجی کوچیکه نیست داخل برنامه غذاییمون زیاد نیست . ولی چون مامان دوست داره یکی دوماه یکبار یه سری به سفره امون میزنه . حالا چیه؟ سیب زمینی! حتما میدونید که سیب زمینی هم رده با بامجون در هر حالت و شکلی شخصیت خودش رو حفظ میکنه و همه جوره خوشمزه اس و کلا چیز عجیبیه ولی خب یه تبصره لازم داره اونم خوراک سیب زمینی ساده اس !پیاز رو که کاراملی کردید بهش نمک و زردچوبه و فلفل سیاه می‌زنید و بعد سیب زمینی های نگینی ریز رو اضافه میکنید و درش رو می‌بندید تا با حرارت کم سیب زمینی ها پخته بشه . وقتی که اولین لایه سیب زمینی ها از زیر طلایی شد و اخرین لایه بالایی هم کاملا پخت زیرش رو خاموش می‌کنید. نتیجه یک خوراک سیب زمینی ساده اس . حالا همین غذارو با قارچ درست میکنن میشه سیب زمینی با قارچ . با گوشت درست میکنن میشه سیب زمینی با گوشت . دیدم که مردم محترم کرمانشاه با مرغ تیکه درست میکنن و بهش میگن قورمه مرغ و توی رستورانا با شیوید و جعفری میکسش میکنن به عنوان پیش غذا یا غذای گیاهی میره توی منو و کافه ها بهش پنیر میزنن و میشه یه غذای ادایی ... در کل یه بیس عالی برای داشتن یه غذای ساده و حاضری هستش . البته چون ما زیاد سیب زمینی عزیز رو توی این شکل و شمایل دوست نداریم هرچقدر هم مامان کم درست کنه باز اضافه میاد و معمولا ما صبح شب هایی که این غذا رو داریم املت سیب زمینی داریم . البته باید بگم همون مصداق ذات ادم که درست باشه فقط یه دوست خوب کافیه تا به راه راست برش گردونه هستش . و واقعا سیب زمینی با همنشینی با جناب تخم مرغ دوباره وقار و همیشه در همه حال خوب بودن خودش رو به دست میاره .

بگذریم . تا ظهر یا پای سیستم بودم یا فایل هام را زیر و رو کردم و سعی کردم جلو ببرمشون. سری به بازار انلاین کتاب ها زدم و حقیقتا پرهام از دیدن بعضی قیمتا ریخت . خدایی نمی‌ارزه برای یه هفتاد صفحه ای سر و ته نامعلوم از یه انتشارات داغون هفتصد هزار تومن پول داد . یکی از چالش هام برای خرید کتاب همیشه تفاوت نسخه هاست . دوست دارم بهترین ترجمه و بهترین نشر رو تهیه کنم ولی واقعا سخته و گاهی اوقاتم اصلا سر در نمیارم .اوضاع حفظ قران به خوبی و با نشاط پیش میره . انفطار تموم شده و الان دارم سوره مطففین رو حفظ میکنم . برام لذت بخشه و روی امید و اراده ام تاثیر گذاشته . هنوز ملموس نیست این قضیه ولی اوضاع بهتر و روشن تر میشه و فقط نیازمند پشتکار هستش . واقعا دوست خوب نعمته و میتونه روزی ادم باشه مثلا گیلاس و پیشنهاد فوق العاده اش راجب حفظ . خدا لبخند رو رو لبش دائمی نگه داره انشاالله ... ناهار امروز مادری به گفته خودش و برای رو کم کنی حبوبات عزیز و لوبیا که رفته ان اوج گرفتن و هم قیمت کلیه سالم شدن اخرین بسته لوبیا رو هم از فریزر در اورد و باهاش قرمه سبزی درست کرد . حقیقتا قرمه سبزی های مادرم توی فامیل حرف اول را میزنه و اینو من نمیگم بقیه میگن پس پارتی بازی در کار نیست . قورمه سبزی یعنی یک مجموعه شامل یک ظرف پر قرمه سبزی سیاه که خوب جا افتاده و پلو زعفرانی و ته دیگ حنایی و سالاد شیرازی و دوغ !حالا بعضی ها اون وسط پیاز هم میخورن که سلیقه من نیست .ناهار سنگین بود و حتی زرنگ ترین ادم خونه ما یعنی مامان هم مشتاق جمع کردن سفره و شستن ظرفا نبود . من پیشنهاد سنگ کاغذ قیچی دادم و دور اول اجی کوچیکه برد و من باختم . جرزنی جزئی از بازیه پس من قانون بازی رو بهم نزدم و جرزنی کردم و قرار شد یکبار دیگر بریم برای سنگ کاغذ قیچی . این بار من بردم اما اجی کوچیکه زیر بار نرفت و اونم جرزنی کرد . تا ما درگیر اثبات پیروزی خودمون بودیم مادری سفره راه جمع کرد و ظرف ها رو شست و تهش نگاه تاسف باری به ما انداخت . خدایش ما را ببخشد الهی آمین :) عصر حسابی حالم گرفته بود . دوست داشتم بیرون برم اما دوباره حوصله لباس پوشیدن نداشتم. حتی فکر کردم برم خونه عمه و چند ساعتی رو با دختر عمه بگذرونم دوباره تنبلی سراغم اومد . مامان میون شک و تردید های من برای چند تا خرید کوچولو رفت شهر و کمی بعد دختر عمه زنگ زد و گفت حالش گرفته است و اگه میشه برم دنبالش . کور از خدا چی میخواست ؟!

سریع اماده شدم که برم دنبالش ولی حین بیرون رفتن همون دندونی که چند وقت پیش راجبش اینجا نوشتم افتاد و ناک اوتم کرد . لامصب انگار یه جون از جونام گرفت انقدر برام سخت بود . با یه دندونِ شیش افتاده رفتم دنبال دختر عمه. وسط راه کمی هله هوله خرید و من یدونه بستنی وانیلی بزرگ برای اخر شبمون! بلاخره دندونم افتاده بود مگه میشه بستنی نخورده رد بشم ازش 😅 . بماند که موقع حساب کردن یادم افتاد رژیم ام و واقعیت مثل یه پتک کوبیده شد روی کله ام .ما که رسیدیم مامان هم اومد و با خودش ساندویچ اورده بود . شام رو با همون ساندویچ ها گذروندیم و من هم اصلا چشم غره های اجی کوچیکه که میگفت رژیم هستی و نوشابه نخور محل نذاشتم . بعد از شام نیم ساعتی همراه هم اهنگ خوندیم و دخترعمه کمی رفت توی فاز تحلیل اقتصادی که سریع حواسش رو پرت چیز دیگه ای کردم . حقیقتا فعلا توان حرف زدن راجب این چیز هارا با بقیه ندارم حدا اقل نه تا چند روز دیگه که حالم خوب خوب میشه.بعد از شام میزبان خان عمو و عیالش بودیم به جز پسر بزرگ و عروسش. میم اطلاع داد که فردا کنکور ارشد داره و دعا کنیم که قبول شود . گفت اگه قبول بشه همه رو یه شام خوب مهمون میکنه و منم گفتم اون حاضره خودش رو کور و کچل کنه ولی مهمونی شام نده . اول انکار کرد و بعد قبول کرد که همینه که من میگم .شب دسته جمعی بازی رئال را دیدیم و انصافا که خوش گذشت . عاشق شب هایی هستم که دور هم جمع میشیم . حس خوبی برام داره و حالم رو خوب میکنه .

برای هیچی

امروز با مامان دعوا کردم و حقیقتا کاردم بزنن خونم در نمیاد . واقعا هرباری که سکوت میکنم حس میکنم مثل این سریالای ژانر شیانشیای چین یکی از موهام در عرض سه چهار ثانیه سفید میشه کلا ... خیلی دوسش دارم . بیشتر از من دوسم داره . درکش میکنم و سعی میکنم دختر خوبی براش باشم . بیشتر از من درکم میکنه و سعی میکنه برام عالی باشه . فقط چون سنش از من بیشتره نه بلکه بهم ثابت شده خیلی از من عاقل تره و بهتر شرایط رو درک میکنه ولی اینجور وقتایی به معنای واقعی کلمه میبرم و نمیدونم چیکار کنم . گاهی میگم از همه فاصله بگیرم دوباره یادم میاد زندگی ارزش سخت گرفتن نداره ! با این اوصاف امروز رو کلهم هدفون روی گوشم بود و اهنگ گوش کردم و فیلم دیدم چون واقعا توانی برای ادامه روز نداشتم . تلاش کردن وقتی مغزت درگیره و قلبت سنگینی میکنه به نظرم بدترین چیزی هست که میشه انتخابش کرد و من اینو دوست ندارم .یکی از دلایلی که اغلب اوقات تمایلم به سمت گوش دادن اهنگ های سنتی هست اینه که جو بیخودی به روح ادم نمیدن . یعنی دقیقا میدونی مسیرش چه شکلیه و قراره چی گوش کنی . و داخل اغلبشون حتی غمگین ها موسیقی و متن و کلا همه چیش داد میزنه که درسته الان همه چی قاراش میشه و درب و داغونه ولی حتما خدایی هست و در نتیجه امیدی هست و نهایتا صبح میشه . یعنی در عین اینکه کمکت میکنه سوگواری کنی برای غمت بهت امیدواری هم میده ! حالا این اهنگ های پاپ و ... حتی شادترین اهنگشون هم یه لایه غمی داره . مثلا شما فکر کن خوشحال ترین لحظه عمرت رو داری زندگی میکنی یکی ز اینا دانلود کنی با شنیدن سی ثانیه اول احساس میکنی بدبخت ترین موجود روی کره زمینی و دنیا جز سیاهی رنگی نداره و فلان ... مثلا همین دعوای بین من و مامانم . قطعا اگه میرفتم پوشه اهنگ های پاپ رو باز میکردم حالم جهنمی میشد بس عظیم 🤦

راستی یه سوال واسم پیش اومده چرا وقتی یکی خوشحاله بهش میگن مگه عروسی باباته؟ ادم عروسی باباش باشه از سه حالت خارج نیست.

یا مادرش فوت کرده باباش داره دوباره ازدواج میکنه

یا مادرش طلاق گرفته باباش دوباره داره ازدواج میکنه

یا مادرش هستش و قراره هوو دار بشه

الان کدوم از موارد بالا ادم رو خوشحال میکنه و به وجد میاره؟ به نظرم این جمله بیشتر هم ردیف ضرب المثل مگه کشتی هات غرق شده هست . هعی دارم راجب چی حرف میزنم . متشنج بودن روحم به مغزم هم سرایت کرده فکر کنم 🤦😅

بیخیال..

تو ای خدای مهربان... تو ای پناه بی کسان

به سنگ غم مشکن دگر ...چو شیشه مینا دلم

🍂🌘✨

خبر خوووووووب

خب صبحی که شروعش با نیمروی محلی و نون محلی داغ داغ باشه و تازه شب قبلش هم بارون زده باشه قطعا تبارک و تعالی هست و نمیشه نادیده اش گرفت .و همینطور روز جدیدی که روز قبلش موعد وزنکشی بوده و متوجه شده باشی دو کیلو کم کردی که دیگه نور علی نورههههه باید به اطلاع به رسونم که از خوشی بال دراوردم و قلبم اکلیلی شدهههه... بلاخره ریاضت هام در باب غذاخوردن داره به نتیجه میرسه و دارم وزن کم میکنم . البته هنوز اول راهه ولی خب شروع همیشه سخته و اینکه از پس اول راه براومدم خیلی خوبه 😍

آجی کوچیکه دیگه امروز به طور رسمی خرید لباس برای سال نو رو شروع کرد و از مامان پرسید چقدر میتونه بودجه در اختیارش قرار بده تا برای همون برنامه ریزی کنه . اختلاف بین چیزی که اجی کوچیکه میخواست و چیزی که مامان میتونست در اختیارش قرار بده زیاد بود برای همین یه ربعی چون زدن و اخرش یکم اجی کوچیکه پایین اومد و یکم مامان دست و دلبازی کرد و در نهایت درست شد . اجی کوچیکه هم خندان و شادان رفت که انلاین شاپ های بخت برگشته رو زیر و رو کنه و لیستش رو سفارش بده .

اینجا متاسفانه نه تنها بازار بزرگی نداره و تنوعی هم نمی‌بینی واقعا لباس هاش با سلیقه خیلی ها جور در نمیاد و اکثر مردم دیگه اینترنتی خرید میکنن البته بیشتر به خاطر نبودن تنوع داخل بازار اینجا نه راحتی و ...خودمونیم ها جدیدا واقعا بازار پر شده از لباس های بی قواره و بد دوخت ... یعنی فقط دوتا پارچه بهم دوختن به عنوان لباس می‌فروشند به مردم. واقعا موندم این طراح های جوون خوش سلیقه کجا غیب شدن 🤦خودم چون وزنم بالاعه تصمیم دارم تا به وزن تقریبا مناسبی نرسیدم واقعا لباس نخرم . چون بگیرم هم به خاطر کاهش وزنم بعدا به دردنخور میشن پس به مامان گفتم من امسال خرید نمیکنم . نمیدونم چرا خندید و باور نکرد فکر کنم پارسال یادش افتاد که من قرار بود لباس نخرم ولی از همه بیشتر گرفتم 😅 البته اوضاع اقتصادی هم تقریبا داغونه و حقیقتا اگه رو حرفم بمونم خیلی خوب میشه .

ناهار عدس پلو داشتیم و با ته دیگ سیب زمینی طلایی و ترد همراه با سالاد شیرازی که معلوم بود سازنده اش اعصاب نداشته و خیلی شیرازی طور نشده بود (شیرازی های عزیز درک می‌کنید چی میگم؟) . اینجا عدس و همراه پلو میزارن بپزه و باهم ابکشش میکنن درنتیجه رنگ پلو صورتی میشه . هیچ ادویه ای هم داخلش نمیزنن . من اولین بار دیدم همش برام سوال بود چطوری عدس پلوی اونا صورتی میشه مال ما طلایی اومدم از مامانم پرسیدم دلیلشو بهم گفت .

حقیقتا من اون مدلی دوست ندارم و حتما باید علاوه بر طلایی بودنش هم داخلش کشمش باشه هم میخک و دارچین و کلی ادویه دیگه . تازه اگر مامان سر کیف باشه براش پیاز داغ و مخلفات هم درست کنه که دیگه بهشتهههه😍

امروز دقت کردم تقریبا از هر ده نفری که میبینم هفتاشون صورت هاشون عملیه و دقیقا شبیه هم . واقعا زیبایی و جذابیت یه صورت به اینه که با بقیه متفاوت باشه نمیدونم مردم چرا میرن خودشون رو شبیه هم میکنن! الله و اعلم...

چیکار کنم؟

دیروز متوجه شدم همکلاسی دوران مدرسه ام یه ماه پیش بچه اش به دنیا اومده و مادر شده . از دختر عمه پرسیدم تو رفتی پیشش ؟ گفت نه و منم گفتم اشتباه کردی بلاخره شما ارتباطتون بیشتر بوده الان که اینجوریه کاش همه بچه ها جمع شیم باهم بریم .

با مامانم در میون گذاشتم . مامانم گفت بقیه باید برن ولی فلانی حتی عروسیش تورو دعوت نکرد . یعنی اگر دوست داشت ارتباطی باهات داشته باشه حداقل عروسیش تورو دعوت میکرد بعد تو هلک و هلک بری خونش بگی اومدم بینمت !حالا در نهایت تصمیم با خودته ...

یکم فکر کردم دیدم داره درست میگه . همه کلاس رو دعوت کرد الا من ! الان موندم برم یا نرم .

دلیلشم نمیدونم چیه واقعا دختر مهربون و با نمکی بود و هیچوقت ارتباط بدی هم باهم نداشتیم . البته صمیمی هم نبودیم .

رمز رو فقط به کسایی که لینک دارم و یا به وبلاگ همدیگه رفت و امد داریم میدم .

ادامه نوشته

دردسری به اسم نه به میانه‌روی

امروز به قدری خندیدم که فکم درد گرفته و دلم میخواد اینجا هم راجبش بنویسم .

ما دوتا فامیل داریم که به صورت همزمان دو ماه پیش پسرای ته تغاریشون زن گرفتن و الان توی مرحله نامزدی هستن [البته نامزدی اینجا یعنی مدت زمان بعد عقد تا مراسم عروسی که میتونه از یه ماه تا چند سال طول بکشه یعنی قانونا و شرعا زن و شوهر محسوب میشن ولی اینجا میگن نامزدن . من اینو قبول ندارم حقیقتا]

بعد امروز مامان میگفت مامان یکی از پسرا گفته که من میخوام همین هفته اینده برای پسرم عروسی بگیرم با اینکه عزادارم . حالا دلیلش چیه؟ مامان و بابای عروس خانم اصلا اجازه نمیدن دخترشون با پسره وقت بگذرونه ،حتی در حد دوساعت بیرون رفتن و یه بستنی ، قهوه ای چیزی خوردن و حرف زدن...

و خنده دار اون جاست که مامان اون یکی پسره هم گفته میخوام سریع تر برای پسرم عروسی بگیرم با اینکه اونم عزاداره! چرا؟ چون عروس خانوم از روزی که رفتن خواستگاری یه چمدون بسته و اومده خونه اینا و اصلا از پسره جدا نمیشه . در حدی که یه مدتی یه بار مامان باباش. میان خونه پدرشوهره می‌بیننش و میرن 🤣 میگفت دلم لک زده برای اینکه با بچه های خودم و شوهرم بشینیم یکم حرف هایی بزنیم که حقیقتا دلم نمیخواد عروسم متوجه اشون بشه 😁

سر این موضوع انقدر خندیدم آجی کوچیکه از نگاها بهم کرد که حرف میزد . مثلا یکشیون رو ترجمه کردم گفت : واقعا نیاز به تیمارستان داری😄

حقیقتا چون تجربه ای توی این موردا ندارم نمیتونم چیزی بگم ولی به نظرم هردوتا عروس دارن اشتباه میکنن اخه چه این ور بوم چه اون ور بوم نتیجه هردو طرف افتادن و کله پا شدنه 😅

البته پیشنهاد دادم مادر و پدر عروس اول رو با مادر و پدر عروس دوم اشنا کنن که هردو برای هم کلاس اموزشی بزارن که اولی از بی نمکی در بیاد و دومی و هم از شوریش کم شه 😆

یاد یه خاطره ای افتادم . رفیقم که توی دوران عقد بود شرایط خانودگیش مثل عروس اول بود همیشه یواشکی قراراش توی کتابخونه و کتابفروشی و باغ کتاب و اینا بود چون دانشجو بود و اینجوری خانواده اش رو می پیچوند . بعدا همسرش تعریف میکرد که فکر کردم خیلی به کتاب و ادبیات و اینا علاقه منده برای همین همیشه از قبل دنبال بهترین کتابفروشی ها و کتابخونه ها میگشتم و یک ساعتم زودتر میرفتم که یه چنتا جمله قشنگ از کتابا بخونم براش بگم و بیشتر تاثیر گذار باشم 😅 تازه به میمنت اینکه دوران عقدشون شیش ماه طول کشید الان رفیقم یه کتابخونه خیلی بزرگ با کتابای نفیس داره که نتیجه هر قرارش بوده یا خودش خریده یا همسرش بهش هدیه داده . تازه تاریخ قرارهاشونم صفحه اول هرکدوم زده .بعد نکته جالب ماجرا اینه رفیق من که دقیقا کپی برابر اصل آجی کوچیکه بود و از کتابخونه و کتاب متنفر بود الان به لطف همون دوران یه کتابخون خفنه که جونش در میره برای یه کتاب جدید و همسرش هم همین شکلی شده.بنده خدا ها الان هر عکسی دارن از دوران عقدشون یه گوشه پس گوشه ای چنتا کتاب زده بیرون 🤣🤣🤣

+آیه۱۷-۱۹ انفطار حفظ شد .[پایان انفطار]

خب بریم واسه یه سوال؟

اگر یه بیت شعر بودی ؟

چه بیتی می‌شدی ؟

اول خودم جواب بدم :
من خنده زنم بر دل

دل خنده زند بر من

اینجاست که میخندد دیوانه به دیوانه

😁

+آیه۱۱ـ۱۶ انفطار حفظ شد.

ملایم پیش بریم امروز...

الان در لت و پار ترین و خسته ترین و کوفته ترین حالت ممکن توی اتاقم روی فرش دراز کشیدم . پتوی مسافرتیم که کلی درخت الو با شکوفه های باز شده داره رو روی تنم کشیدم و بعد از تقریبا ده ساعت بلاخره خونه خلوت شده و تونستم بیام وبلاگم ... امروز خاله و بچه هاش اومده بودن که از صبح تا عصر دور هم باشیم . پسر خاله برای جشنواره خوارزمی نوشته و ویدئو یکی از ازمایش هاش رو اورده بود تا من براش ادیت بزنم . اولش بهش میگم باید دوباره انجامش بدی . ویدئو افتضاح شده قابل درست شدن نیست . بعد هی اصرار پشت اصرار که نه یه کاریش بکن . دو ساعت روش کار کردم و وقتی گفتم تموم شد میبینم رفته وسایل اورده که نه واقعا راست میگی باید دوباره فیلم بگیرم /: همونجا جا داشت کله خودمو و خودش رو بزنم تو دیوار ولی خب لعنت به شیطون برای همین موقع هاست .

بهش گفتم دو سه ساعتی نزدیکم نشه بعدش بیاد براش کارش رو انجام میدم . بعد از ناهار خودم ازش فیلم گرفتم و بعدش ادیت کردم و تحویلش دادم . بماند که وسط ازمایش خواست چراغ الکلی رو روشن کنه دستکش خودش رو اتیش زد و دستش رو سوزوند . الان فیلم خام موقعی که ازمایشو ول کرده انگشتش رو گرفته و داره داد میزنه سوختم سوختم جلو دستمه و هر نیم ساعت یه بار بهش میخندم 🤣 حقش بود .

خاله اینارو تا خونه رسوندم و از اون طرفم سری به دختر عمه زدم . صبح مامان گفت دیشب حالش بد شده و رفته بیمارستان بهش یه زنگ بزن ولی زنگ زدم خاموش بود دیگه رفتم ببینمش قطعا حضوری بهتره ... طفلک هنوز اثار مورفین توی بدنش بود و خواب الود بود . درد کلیه واقعا عذاب اوره و اصلا دلم نمیخواد امتحانش کنم . برگشتنم مصادف شد با زمانی که دامدار های روستا گله هاشون رو از چرا برمیگردونن و منم نزدیک بود بزنم به یه بزِ واقعا بز ! یهو پرید جلوی نازک نارنجی ولی خب خدا رحم کرد و زود زدم روی ترمز . باز الحمدالله اتفاق بدی نیوفتاد .

روز دوم رژیم از روز اولش سخت تر بود و یکم رعایت نکردم . فقط یکم هاااا البته اصلا ولش نمیکنم و همچنان رژیمم . ورزش رو ولی هنوز موفق نشدم . شاید امشب انجام دادم . چون به یه دوست وبلاگی هم قول دادم باهم پیش بریم و ورزش کنیم .

امروز که همه جا برف قدم رنجه فرموده و سرما به قولی استخوان سوز شده ما داریم از خورشید خانم پذیرایی می‌کنیم و اسمون ابی با ابرای پشمکیه 😍 راستش رو بگید چه هیزم تری به خورشید فروختین که سمتتون نمیاد تلپ شده خونه ما؟ البته تمام کوه رو برف پوشونده و فقط توی روستا برف نیومد و الان کوه سیاه و بزرگی که دور روستا رو گرفته از زیر برف پیدا نیست .

یه چیزی که امروز چشیدم و به لیست خوشمزه جاتم اضافه شد یه نوع خوراکی باحال محلی هست . که اینجا درست میشه و به عنوان صبحانه و میان وعده استفاده میشه . هم سرد و هم گرمش خفنه و از لحاظ طبعی هم اگر اشتباه نکنم کلی مصلح داره و خیلی مفیده. مامان دیروز درست کرد یه مقداری و امروز به عنوان صبحانه یکمش رو گرم کرد و روی سفره اورد . حالا چطوری درست میشه ؟ کشک رو وقتی هنوز خیسه دیگه قالب نمیدن و همون شکلی خشک میکنن پس دیگه سفت و به هم چسبیده نیست ‌و شبیه اینه که کشک رو اسیاب کردین ولی نه خیلی ریز . بعد با خرما و شیره انگور یا خرما چرخش میکنن . بعدش بهش ترکیب دارچین ، گل سرخ ، هل رو که پودر شدن اضافه میکنن و در نهایت با یکم روغن محلی تفتش میدن در حدی که بوی خامیش بره ... بعدش دیگه توی یخچال نگهداری میشه و کلیییییی هم میمونه ... البته بعضیا هم داخلش انواع مغز رو میریزن که خب مامانم استفاده نکرد . یه مزه خاصی داره ولی خوشمزه اس و خیلی مقوی هستش !

یه چیزی که امروز متوجه شدم اینه که از ادمای فضول حس خوبی نمیگیرم خواه عزیز ترین کسم باشه ... به نظرم یه صفتی هست که ادم رو کریه و مرخرف نشون میده ! باز خداروشکر راحت میتونم بگم دارم از فضولیتون اذیت میشم و بحث رو تموم کنم .

+آیه ۲۷-۲۹ تکویر حفظ شد.[اتمام تکویر]

30kg-

خب این یه برنامه ریزی هستش که برای کاهش وزن خودم نوشتم . قراره رژیم و ورزش رو در کنار هم ادامه بدم تا زمانی که لاغر شم .

ورزشم حدودا بین نیم ساعت تا یک ساعت در روز هستش چون وقت بیشتری ندارم و به این شکل هستش که دو سوم زمانی که به ورزش اختصاص دادم رو پیاده روی تند انجام میدم[یه برنامه گام شمار از بازار دانلود کردم ] و یک سوم باقی مونده رو تمرکزم رو میزارم روی حرکات ورزشی لاغری [ یه برنامه کاهش وزن با ورزش از بازار دانلود کردم].تمام روز های هفته، ورزش جزو برنامه ام هست به جز روز جمعه که ازاد نگهش میدارم تا خودمو خوشحال کنم 😁

بحث رژیم هم این شکلی هست که همه چی میخورم ولی کم و در حدی که احساس سیری نکنم . البته چیزاهایی مثل نوشابه ، چیپس و پفک و سس و در کل هله هوله رو حذف میکنم چون نبودشون هیچ اسیبی به بدنم نمیزنه و تازه بهتر هم هست . ریزه خواری و ناخونک زدن به غذاهای مامان و یخچال هم ممنوعه. در مورد رژیم چون میترسم وسوسه شم و گول بخورم جمعه رو روز ازاد قرار نمیدم و قانونم اینه که بعد از هر چهار کیلویی که کم کنم یعنی جمعه چهارمین هفته هر ماه ازادم هرچی دلم میخواد به هر اندازه که عشقم میکشه بخورم . باشد که رستگار شوم😅

میدونم سخت و طاقت فرسا هست ولی قطعا نتیجه قشنگه و من امیدوارم 😍💜

+آیه ۲۲-۲۶ تکویر حفظ شد.

ادامه نوشته

گردالی بودن اصلا قشنگ نیست حقیقتا

مدیریت یه موضوعی از کنترلم خارج شده و احساس میکنم در رابطه با حل کردنش ناتوانم . به همین خاطر امروز یکم ، فقط یه کوچولو، گریه کردم .

حالا موضوع چیه؟ وزن زیادم !

دقیقا بعد از قطع کردن سال ها ورزش حرفه ای ، اضافه شدن استرس و کم شدن فعالیت هایم روزمره ام و در نهایت خونه نشین شدنم وزنم روز به روز بیشتر شد و از پنجاه و شش کیلو رسیدم به نود !

الان با اینکه ادم به شدت بیخیال و خونسردی هستم و اعتماد به نفسم بالا هست ولی گاهی اوقات سعی میکنم توی یه سری جمع ها ظاهر نشم و یا مثلا یکی از کابوسام اینه که استاد ها و یا بچه های باشگاه رو ببینم .

دلم میخواد رژیم بگیرم و دوباره ورزش رو شروع کنم ولی یا هی میگم از فردا ، از شنبه ،از اول ماه ... یا اینکه شروع میکنم ولی به سه روز نکشیده ولش میکنم... قضیه برام عذاب اور شده و نگاه اطرافیان و بعضی ادما هم یکم قلبم رو اذیت میکنه .

قطعا این مسئله مثل روز روشنه که سیرت زیبا به از صورت زیباست و اخلاق مداری درجه اول انسانیت هست و همه چی به تناسب اندام نیست ولی خب قطعا این حجم از چاق شدن نه تنها به نظرم اصلا زیبا نیست بلکه سلامتیم رو هم به خطر میندازه در اینده و واقعا برام مشکل میشه.

نمیدونم از کجا شروع کنم . اصلا جواب میده یا نه ؟ میتونم دوباره این همه وزن رو کم کنم یا نه 🤦

واقعا امروز بهش بیشتر از همیشه فکر کردم و حس میکنم نمیتونم کنترلش کنم و اوضاع داره بدتر میشه ...

خیلی با خودم کلنجار رفتم این موضوع رو بنویسم یا نه ؟ اخرش به این نتیجه رسیدم که من دقیقا به همین دلیل این وب رو زدم که ابایی از کسی نداشته باشم و خودم رو بنویسم . حالا چه خوب چه بد چه قوی چه ضعیف ! چاق یا لاغر و زیبا یا زشت !

+آیه۱۶ـ۲۱ تکویر حفظ شد.

سلاااام

خب امروز عالی ام و همین عالی شدن باعث شده دلم بخواد زیاد حرف بزنم و بنویسم 😁

دروز که انقدر شلوغ پلوغ بود خودمم یادم رفت چه برسه به نوشتن و فلان . همینو بگم که در اقدامی شجاعانه‌ رفتم توی آشپزخونه و یه حلوای شیر درست کردم . چند وقت پیش یکی از دوستام بهم گفت چه مدلی درست میشه و خدایی خفن شد . البته من روغنش رو زیاد ریختم و شیرینیش هم کم بود . بافتشم یکم نرم از حالتی که باید باشه بود . شاید الان بپرسید پس کجاش خوب در اومد؟ باید بگم بلاخره همین که عزمم رو جزم کردم و تلاش کردم برای بار اول حلوای شیر درست کنم خودش کلیه 😆 البته از خدا و مامان اینا که پنهون نیست از شما چه پنهون وسطای کار به غلط کردن افتاده بودم :دی از فرق سر تا نوک پا اردی بودم و مامان جوری نگام میکرد که گفتم الانه نیست و نابود شم 😉

اها اینم بگم که از پریشب تا همین الانی که دارم مینویسم یه ریز باد و باروون داشتیم و بعد از سپاس از خداوند عزیز بابت نعمتش باید بگم گند خورد به حیاط و هرچی توی حیاط بود از جمله نازک نارنجی 🤦 چون رسما گِل بارون داشتیم . دو ساعت طول کشید تا همه جا رو مامان تمیز کرد . البته الان هوا آفتابی و انگار اول فروردینه 😁 ولی شما هم از افتاب بعد از بارون خوشتون میاد ؟ من که یه جون به جونام اضافه میشه و انگار دنیا همه خوشیاش واسه منه 😅

کاف نفرت انگیز دیشب کار کمد دیواری های خونش تموم شد و ماهم رفتیم مبارک بادایی بگیم یه وقت ناراحت نشه . ساده و تقریبا شیک زده بودشون و خونش مرتب شده بود خوشحال شدم براش . به نظرم تا قبل از فارغ شدنش باید خونش رو تکمیل کنه تا راحت باشه . وقتی ما رفتیم کلی ادم اونجا بودن و کمکش کرده بودن تا حدی ریخت و پاش ها رو جمع کنن . آجی کوچیکه هم کمد لباساش رو چید. منم رفتم آشپزخونه و مرتبش کردم و ظرفارو شستم و چایی درست کردم . درسته که خوشم ازش نمیاد و رفتاراش رو مخمه ولی خب عضوی از خانواده ام هستش و به خاطر حاملگی و شرایطش دلم نیومد کمک نکنم و در اخرم کی جرئت داره رو حرف مامان حرف بزنه . وقتی مامان میگه ادما اگه بدی کردن شما دل خودتون رو گنده کنید احترام نگه دارید و موقع نیاز کمک کنید کیه که بگه نه این کار رو نمیکنم !

اها یه چیزی شما هم دقت کردین بعضی خونه حاشیه امن ندارن یا فقط من این طوری ام ؟ یعنی داخلشون هرجا بشینی حس نا امنی بهت دست میده و راحت نیستی!

امروز رفتم روی ترازو و بالاترین وزنی که بدنم تا الان به خودش دیده رو نشون داد . خقمه اشکم دربیاد ولی خب کاری که بشه جبران کرد رو حیفه براش گریه کرد پس بهتره به جای ابغوره گرفتن یه ورزشی رژیمی چیزی رو با اراده صد از صد شروع کنم . یه بار یکی از دوستام میگفت اراده هم تمرین میخواد و اگه بهش نرسی ضعیف میشه مثل الان من . میگفت مثلا عاشق سیبی سیب بخر تو یخچال بعد بگو من تا یه هفته سیب نمیخورم . یا مثلا همیشه با دست راست کارات رو انجام میدی یه هفته خودتو مجبور کن با دست چپ انجام بده . یه جورایی به مغزت حالی کن که حرف حرف منه و منم که به تو و بدنم دستور میدم . مثلا روزه یکی از تمرین های اراده اس . فکر کنم این چیزا الان به دردم بخورن و بتونن کمک کنن یکم اراده ام رو درست کنم .

همین دیگه بریم ببینم امروز دنیا چه خوابی برامون دیده و قراره چه مدلی بهمون بخنده ...

+آیه ۶ـ۱۰ تکویر حفظ شد[دیروز]

+آیه ۱۱ـ۱۵ تکویر حفظ شد .

چهارشنبه ای که گذشت

امروز صبح ساعت هفت وسط خواب های عجیب و غریبم که داخلشان قهرمان ملی تکواندو بودم و داشتم برای اینکه رنگ قرمز را برای فینال به من نداده اند گریه میکردم بیدار شدم . هوا کمی سرد بود و باد های شدید درختان بینوای حیاط را چنان تکان میدادند که دلم من یکی به حال درخت ها سوخت . صبحانه را به میمنت لق شدن دندانم و دردش به یک لیوان چایی بسنده کردم و البته با هر مکافاتی بود یک عدد کیک یزدی هم همراهش خوردم . کیک یزدی لامصب از انهایی است که رنگ رخساره اش خبر میدهد از سر درونش و خیلی هم خوب خبر میدهد . مثلا امروز داد میزد که من تازه نیستم و حیف نیست من را بخوری و خودت را ازار بدهی؟! از صبح خانواده مادری که نمیدانم از کجا متوجه بودند مامان برای فشارش دکتر رفته است یکی یکی امدند و رفتند و کلی قربان صدقه مامان رفتند و لوسش کردند . تا الان که من دارم مینویسم دایی ها چند باری امده اند و صد و چند باری تماس گرفته اند و خاله هم یک بار امده و تلفنی هم یک دعوای حسابی با مامان کرده است که چرا حرص و جوش میخورد و حواسش به خودش نیست . البته بماند که دایی بزرگه که از مامان بزرگ تر است دیشب ساعت یک شب متوجه شده بود و امده بود خانه‌مان که مطمئن شود حال مامان خوب است. عمه هم که همیشه خودش و ما را فدای مامان میکند تا فهمیده بود زنگ پشت زنگ که حالا خوبی و مطمئن باشم فلان و بهمان ...غول مرحله اخر فهمیدن مادر بزرگم بود که تا ظهر سعی کردیم نفهمد و موفق شدیم ولی اخرش دوست مامان از دهنش در رفته بود و قضیه را لو داده بود و مادر بزرگ به خانه‌مان امد و اولش هی عجیب به مامان نگاه میکرد بعد پاشد برود دوباره دلش نیامد وسط راه برگشت و تند پرسید راست میگن حالت بده دکتر میری؟! همین را که بپرسد من و مامان زدیم زیر خنده و پوکیدیم . البته بعدش با گریه مانی ناراحت شدیم و سعی کردیم حالش را خوب کنیم همه این ها فقط برای نوسان فشار خون! ارزش داشتن خانواده و کسانی که از ته قلبشان دوستت دارند را اینجور مواقع به چشم می بینم و حقیقتا لذت میبرم . خداوند خانواده ام را برایم نگه دارد . سالم و سلامت ،با دلی خوش و لبی خندان چون به قول مادرم در جهنم دنیا خانواده همان سایه درخت جادویی است که نمیسوزد و‌زندگی می‌بخشد !ناهار قرار شد سوپ بخورم . البته سوپ اماده ،چون ساعت دوازده بود و وقتی برای سوپ خانگی نبود . حقیقتا سوپ را خوردم دیدم نه نمیشود و غذای روی سفره بیش از حد چشم سفید است و هی چشمک میزند . ماهم دلش را نشکستیم و با وجود دندان لق بی نوایمان یک لقمه چپش کردیم و یک اخییشششش از ته دل گفتیم . بعد از ظهر با مادری به شهرستان رفتیم . البته نازک نارنجی را نبردیم چون چراغ هایش خراب شده اند و برگشتنی به شب می خوردیم و نمیشد . با دایی کوچیکه زن دایی رفتیم . وقتی به شهر رسیدیم دایی با مامان رفت تا پیش متخصص بروند و من و زن دایی هم رفتیم پیش دندانپزشک ! حقیقتا وقتی مریض خودت باشی محال است نترسی و باید بگویم از زمانی که جلوی کلینیک پیاده شدم تمام اندام هایم شروع به لرزیدن کرد این هم درد بی درمانی است و اصلا هم خنده ندارد 😄😆 خب به میمنت و مبارکی دکتر نبودش و ما را ارجا دادند به یک دندانپزشک دیگر و دلمان را شاد کردند البته که معتقدم از این ستون به ان ستون فرج است و ممکن است موقع طی کردن صدمتر فاصله بین دو مطب دندانم خود به خود خوب شود و زیر دست دکتر نروم .... این دفعه که نشد و رفتم زیر دست دکتر و او هم خدا خیرش بدهد اصلا اجازه نداد به خودم بیایم تق دندانم را کشید و تمام ... البته یک تکه اش را کشید و گفت هروقت بقیه اش خراب شد برگرد ایمپلنت کن ! چشم عزیزم فقط یک ندا می دادی یه بسم اللهی چیزی زهره ترک شدم خوووو... بعد با زن دایی به یک فروشگاه لوازم ارایشی رفتیم و چند کرم و رژ تست کردیم و زن دایی چنتایی را برای سالنش خرید .البته خودش دست کم اورد برای تست و یکی از دست های من را قرض گرفت و روی پوستش رژ مایع و پودر فیکس را تست کرد . با اینکه چندبار دستم را شسته ام هنوز هم بوی مواد ارایشی میدهد و حس خوبی ندارد بعد دایی سراغمان امد و رفتیم و مامان را هم سوار کردیم و مناظر شدیم ببینیم دکتر تشخیص چه داده است . مامان گفت کنی قرص فشار داده و گفته است مشکل از قلبت نیست و به احتمال زیاد عصبی باشد !به خانه که زسیدیم هوا تاریک شده بود . مادربزرگ شام پخته بود و برایمان فرستاده بود تا مامان اذیت نشود و استراحت کند . حقیقتا یک ماچ پس کله ای حقش بود حیف در دسترس نبود . امروز تماما ناوک مژگان شجریان در ذهنم پلی میشد . احوال خوبی دارد و مجابتان می‌کند همراهش همخوانی کنید .اگر دوست داشتید زمانی که حالتان خوب بود شما هم گوشش بدهید.

+آیه ۱ـ۵تکویر حفظ شد .

دندانِ لق

سه شنبه را مثل تمام سه شنبه ها جذاب ، عجیب و کمی خفن گذراندم . صبح به لطف شب قبل که همان یازده شب خوابم برد هفت بیدار شدم و تقریبا با یک چشم خواب و یک چشم بیدار صبحانه را خوردم . ارده با کمی شیره انگور چند لولی از پنیر و ... بالاتر است ولی خب به املت و امثالهم نمی‌رسد!مادری برای چند کار اداری صبح زود به شهرستان رفت و منم تا چشم او را دور دیدم پریدم توی اتاق و دوباره گرفتم خوابیدم . خواب بابا را دیدم . شاداب و زیبا تر از همیشه به نظرم امد . مثل همیشه لبخند زدن را برایم یادآوری کردم و خوابم را شیرین کرد . صبح زود از زن دایی کوچیکه وقت خواستم برای کوتاهی موهایم و موخوره گیری . اوهم گفت نیازی نیست بروم ارایشگاهش و می اید خانه و کارم را انجام میدهد . بعد از ظهر امد و پنج سانت از موهایم را کوتاه کرد و بعد هم چند ساعتی درگیر گرفتن موخوره ها شد . لامصب ها اگر دوماه از مویت غافل شوی چنان حمله ور میشوند که انگار اجدادشان به مغول ها می‌رسد...وسط کار دخترعمه هم امد و گفت دلش برایمان تنگ شده و امده چند ساعتی کنارمان باشد. کلی باهم از این ور و ان ور و خودمان صحبت کردیم و وسطش کلی هله هوله هم خوردیم . از انجا که ادمیزاد خدای استفاده از همه چیز در وقت نامناسب است ماهم به پیروی از این خصلت کنار بخاری که شعله هایش زبانه می کشید بستنی میوه ای خوردیم و به ریشش خندیدیم!قبل از شام بحث دندان و دندان پزشک افتاد و من گفتم چندین سال پیش فلان دکتر یکی از دندان هایم را درست کرده ام و تا حالا ای نگفته است و در کمال خوش‌شانسی سر شام همان دندانم لق شد و شام را زهرم کرد . بختت دختر 🤦مادری عصر رفته بود دکتر و یک دستگاهی به دستش وصل کرده بودند تا بیست و چهار ساعت فشار خونش را ثبت کند و بعد دکتر تشخیص بدهد که چرا فشارش بالا و پایین میشود . کمی خنده دار بود هر نیم ساعت فشار میگرفت و الارم میداد و مامان با صدایش خنده اش میگرفت . صدای لباس شویی قود زمانی که کارش تمام میشد .امروز کمی فکر کردم و دیدم زیادی غیبت میکنم . خصلت بدی است و به تازگی دچارش شده ام . از فردا باید حتما مراقبه کنم و اخر شب هم حساب و کتاب کنم که دیگر انجامش ندهم . چندش اور است و بهتر است تا عادتم نشده ترکش کنم . حالا ببینیم چه میشود .‌

+آیه ۳۷-۴۲ عبس حفظ شد[ اتمام عبس]

سوال بپرسم ؟

اگه قرار بود زمان و نحوه مرگتون رو خودتون انتخاب کنید چه انتخابی داشتین ؟

خودم اول بگم: بهم نخندین ولی من دوست دارم مثل فیلم مادر صد سالم شه ! همه بچه ها و نوه ها و نتیجه هامو دور خودم جمع کنم . نصیحتامو بکنم . آخرین عکس هام رو بگیرم . همه رو به اون کسایی که باید بسپرم . لباس نو تنم کنم . برنامه ریزی مراسمم رو انجام بدم . گل و رستوران و فلان رو خودم انتخاب کنم و اخرشم در ارامش کامل وقتی همه عزیزام دورم هستن و از بابت کیفیت تشریفات مراسمم مطمئنم چشمامو ببندم و بگم بای بای 😁 خیلی خفنه این شکلی 😍

+آیات ۳۲-۳۶ عبس حفظ شد .

سه‌تار

یکشنبه را با یک بحث کوچک با مامان آغاز کردم . خودم هم میدانم مثل دوران کرونا که تعداد دعواها و طلاق ها زیاد شده بود ان هم دلیلش پیوسته ماندن در خانه و دیدن هنیشگی افراد بود . قضیه ماهم همین است . چون مدت زیادیست خانه نشین شده ام فعلا بیرون از خانه کار چندانی ندارم و تمام بیست و چهارساعت جلوی چشم مادرم هستم باعث شده بحث هایمان یکمی زیاد شود و شدت واکنش های هردویمان کمی بیشتر از همیشه باشد . انشاالله که به زودی درست میشود و منم به مسیر برمیگردم و سراغ کارو بار خودم میروم ...

صبحانه را با دیدن قفسه خالی تخم مرغ ها بیخیال شدم و باید گفت حقیقتا تخم مرغ از همان چیز هایی است که وقتی در خانه نیست حس میکنم خانه‌مان جزیره ای خالی و دور افتاده است و هیچ چیزی جز اب در ان نیست . همین قدر این جناب خوشمزه حیاتی است .

امروز به طور جدی به فکر خریدن یکی از ساز های مورد علاقه ام افتادم . مدت ها بود در فکرش بودم ولی پی فرصت مناسب و وقت خالی میگشتم و امروز با خودم گفتم اخرش که چه ؟! آمدیم و فردا نوبت من رسید تا با دنیا خداحافظی کنم پس تجربه ارزو هایم چه ؟ نهایتا تصمیم گرفتم فعلا بخرمش و دستم ان را نوازش کند بعد وقتی استاد مناسبی پیدا کردم نواختنش را شروع کنم . قیمت ها را چک کردم و مناسب بودند و میشد سازی برای شروع تهیه کرد .

فعلا بین سه‌تار و سنتور مانده ام و نمیدانم کدام را انتخاب کنم . سنتور ساز خاطرات بچگی من است و همیشه ارزویش را داشته ام . به صدا دراوردنش برای من راحت تر است و صدایش نیمه شر و شیطان من را راضی میکند . ولی سه‌تار زیبا تر است و نواختنش همان نیمه خاموش و غرق در خودم را راضی میکند . حالا مانده ام چه کنم !

امروز سریال هندوانه چشمک زن را شروع کردم و فعلا از انتخابش را راضی بوده ام . سریالی است مانند تمام سریال های کره ای ولی پیوند زدن صدا و سکوت و نمایشِ ساختن خاطره هایی که تقریبا محال هستند با یک کودا برایم جالب بود . امیدوارم تا اخر همینطور جالب بماند و افت نکند .

+آیه ۱۷-۳۱ حفظ شد .

بساط غیبت بلاگفایی ها

بعد از چند روز فرصت کردم و دوباره وبلاگم را باز کردم . حقیقتا بلاگفا اعتیاد است و اگر قصد ترک هم داشته باشی روحت نمیگذارد! این چند روز انقدر سرم شلوغ بوده که حتی فرصت نگاه کردن آینه را هم نداشتم انقدر شب دیر وقت خوابیدم و صبح زود بلند شدم که حس میکنم اصلا روی زمین نیستم و یک موجود فضایی هستم با حداقل درک از اطرافم ! یک بدی یا خوبی که اینجا دارد این است که اگر اتفاقی در روستا برای یک نفر بیوفتد حالا چه خوب چه بد ،اگر دور ترین نسبت فامیلی هم با ان فرد داشته باشید باید کمر همت را ببندید و کمک کنید و در جمع باشید . یکی از دلایلی که اینجا همیشه مراسمات غم و شادی با جمعیت خیلی زیادی برگزار می‌شود همین است . من هم این چند روز سعی کردم اگر کمکی از دستم برمی آید دریغ نکنم و شده حتی به اندازه یک چایی پخش کردن کمک کنم .بلاخره دیشب همه چیز تمام شد و من نیز سرم را به بالش خودم رساندم و گرفتم تخت خوابیدم ! تخت یعنی انقدر راحت و سنگین که تا ده یازده صبح حتی یک انگشتم را هم تکان ندادم . سر و ته صبحانه را با کمی چایی و کیک گردویی هم اوردم و رفتم تا به خروارها کاری که عقب مانده بودند برسم . این چند روز خانه مان کم از کاروانسرای شاه عباس نداشت و هر کسی احساس میکرد کمی استراحت میخواهد تلپ میشد اینجا و همین هم شد که حالا اتاقم فرقی با هیروشیما بعد از انفجار بمب ندارد ! دو ساعتی تمیز کردن اتاق طول کشید من دقیقا مانده ام با آجی کوچیکه چکار کنم تا یاد بگیرد وقتی از چیزی استفاده میکند بعد از اینکه کارش تمام شد انرا مرتب سرجایش بگذارد ؟! داخل کمد ها غوغایی بود ناگفتنی 🤦کمی کتاب هایم را ورق زدم و حقیقتا به جایی نرسیدم . فایل هایم را مرتب کردم و وقتی دیدم فعلا حس و حال کار و درس نیست رفتم و نشستم خلاصه بازی هایی که از دستشان داده بودم را دیدم . فعلا به این نتیجه رسیده ام در آیندگان اگر کسی را انتخاب کردم حتما ورزش به ویژه فوتبال را دوست داشته باشد .‌ چون به نظرم اینکه هردو همزمان سر بازیکن بخت برگشته داد بزنیم و فکر کنیم خودمان کنار زمین هستیم و چند برابر سرمربی درس پس داده با تجربه بارمان است باید خیلی خفن باشد . بعد از خوردن ناهار که مادری زحمتش را کشید با آجی کوچیکه بساط غیبت بلاگفایی های عزیز را پهن کردیم چون رفته بود لینک شده های وبلاگم را سری زده بود و از بعضی وب ها خوشش امده بود و در نظرش چنتا از وبلاگ ها عجیب بوده اند 😂چند تایی مثال را اینجا بگویم کمی از گناه غیبتمان کم شود . البته قبلش این را بگویم که آجی کوچیکه از همان نوجوان های اخر دهه هشتاد است که از هیچکس ابایی ندارند و رک و صریح حرفشان را میزنند پس لطفا اگر چیزی به مذاقتان خوش نیامد ناراحت نشوید و عذرخواهی مرا پذیرا باشید 🌹وبلاگ سلی را خوانده بود و میگفت روح این زن زیادی لطیف است ولی حس میکند در زمان و مکان اصلی خودش به دنیا نیامده است ! گفت شبیه مگ مارچ در زنان کوچک است ! البته گفت رنگ قالب وبلاگش چشمش را اذیت کرده و بهتر است عوض شود 😂 این را خودم خیلی وقت بود میخواستم به سلی عزیز بگویم هی یادم میرفت 😅یا وبلاگ هیچ او عزیز را خوانده بود و در کمال تعجب بیشتر از همه خوشش آمده بود . چرا میگویم تعجب کردم؟ چون هیچ او سربسته مینویسد و با روحیه آجی کوچیکه اصلا همخوانی ندارد . ولی در کل گفت به نظرش هیچ او یک دختر شبیه بازیگر نقش اول سینمایی جابه جایی شاهدخت ها هستش 🤷😄وبلاگ جناب پادشاه نیمه جان را هم خوانده بود و چیزی که باعث شد نزدیک دو دقیقه پیوسته من بخندم این بود که راجب پادشاه غیبت بیشتری کرد و یک تعریف میکرد و یک ایراد میگرفت 😂 ایراد هایی که اگر کامنت میشد و زیر پست های وبلاگ جناب پادشاه نوشته میشد باعث میشد جواب تندی بگیرد 😂 در اخرم گفت پادشاه شبیه دایی کوچیکه است و به ازای شش روز دیدنش باید یک روز نبیندش تا خدایی نکرده زد و خوردی بینشان پیش نیاید و با اودعوا نگیرد .😂 گفت اگر اهل بلاگفا بودم وب تو را لینک نمی‌کردم چون به نظرم جذابیتی ندارد و تازه راجب من هم بد مینویسی و این خودش اصلی ترین دلیل است . من گفتم به او ربطی ندارد و خدارا شکر که اهل بلاگفا نیست ! تازه پیشنهاد داد حالا که مد شده بلاگفایی ها برای ماشین هایشان اسم میگذارند . از دامبلدور و آقای قوامی گرفته تا ریگال و پاتریک ماهم برای پراید نازک نارنجی خودمان یک اسم انتخاب کنیم ولی هرچه بیشتر فکر کردیم کمتر به نتیجه رسیدیم و فعلا تا اسمی پیدا میکنیم قرار شد همان نازک نارنجی صدایش کنیم . برای خاتمه بحث هم به اطلاعتان برسانم که نرگس های باغچه بلاخره مارا شرمنده خودشان کرده و با کلی ناز و ادا از دو گل نرگس رونمایی کردند . از صد پیاز نرگس فقط دوتا گل 🤣 ولی خب همین هم نعمت است و جای شکر دارد .

همین...

+آیه ۴۴-۴۶ نازعات حفظ شد [۱۱/۱۱]

+آیه ۱ـ۸ عبس حفظ شد [دیروز]

+آیه ۹ـ۱۶ عبس حفظ شد [امروز]

کُلُهُمْ آبگوشت 😆

امروز هرچقدر مادری اصرار کرد از پتوی قشنگم دل نکندم و سفت چسبیدمش. ولی در زدن و صدای دایی بزرگه که داشت منو آجی کوچیکه رو صدا میزد به گوشم خوردم . عین تیری که از کمان رها میشه بلند شدم و جوری نشون دادم انگار یک ساعتی هست که بلند شدم . چرا؟ این دایی ما یکی از تفریحات صبح گاهیش دیدن مادرم و بیدار کردن من و آجی کوچیکه از خوابه . البته اولین تلاش با زبون خوشه ولی دومین بار به پارچ اب یخ و فلان متوسل میشه قطعا بعد چند تجربه این چنینی مرض ندارم که بزارم ایشون بیاد بیدارم کنه 😂🤦

دایی با اینکه کار داشت و باید می‌رفت به اصرار من صبحانه رو پیشمون موند و باهم نیمرو خوردیم . از اون نیمرو هایی که کاملا همزده هستن و حجمشون زیاده و لایه لایه روی هم میوفته😍 آجی کوچیکه هم چون امروز تعطیل بودن حتی با روش های دایی هم از خواب بیدار نشد و فقط یه بار بلند شد و پرسید نیمروی صبحانه زرده یا نه؟ این بشر از سفیده متنفره و باید نیمرو رو فقط با زرده برای درست کرد . البته جوابشم یه دونه خیییرررر خوشگل بود چون قطعا این سوسول بازی ها به من و دایی نمیاد 😆

رفتم پشت سیستم و گفتم بسم الله که کارم رو شروع کنم برق و اینترنت هردو قطع شد و قشنگ قیافه خبیث سیستم رو دیدم که داشت به ریش نداشته من می‌خندید .

نبودن برق و اینترنت مجبورم کرد یکم برم توی نقش کوزت و کمد لباس ها و اتاق خودم رو مرتب کنم . البته برای اینکه کمی قابل تحمل شه هدفونم رو گذاشتم کلی اهنگ گوش دادم و به خدمت عزیزانی مثل شجریان ، ویگن ، اصفهانی و چاووشی رفتم و انصافا هم خیلی خوب پذیرایی کردن . در انتها هم چون کتاب حافظ آخرین کتابی بود که دستمال کشیدم و گذاشتم توی کتابخونه ام بازش کردم و این دو بیت اومد :

هر آن کو خاطرِ مجموع و یارِ نازنین دارد / سعادت همدم او گشت و دولتْ همنشین دارد

حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است/ کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد

امروز یکی از کتابام که خیلی دنبالش میگشتم این مدت ولی پیداش نمیکردم رو دیدم . کتاب خیلی قوی، خاص یا عجیبی نیست . ولی یادمه ابتدایی که بودم داستاناش برام عجیب بودن و کمی ذهنم را مشغول میکردن. دلم خواست دوباره بخونمش کاش وقت بشه !

ناهار اول قراربود مادری مهمونمون کنه به یه مرغ ترش فرد اعلی ولی بابابزرگ زنگ زد به مادرم و گفت مادربزرگم دندونشو درست کرده و اگه میشه براش یه غذایی که راحت بشه خورد رو درست کنه . مادربزرگم مثل عروسش که مادرم باشه سوپ رو به رسمیت نمیشناسه برای همین مادری براش آبگوشت درست کرد که تیلیت کنه و راحت بخوره . در نتیجه ناهار شد یه آبگوشت خوب که متاسفانه یه دوغ خفن کنارش کم داشت ولی خب همیشه که همه چیز تکمیل نیست.

مادربزرگم یه دونه سنسوریا شمشیری خیلی خوشگل داره که پاجوش های زیادی زده مدتیه دارن بهم چشمک میزنن بیا مارو ببر واسه خودت ولی خو از مادربزرگم میترسم فعلا جرئت نکردم نزدیکش شم ... شاید یه روز چنتا پاجوشش رو کش رفتم 😅

یه خبر ناگوار هم که ترازوی عزیز ولی نامحبوب خونمون بهم داد این بود که یه کیلو اضافه کردم و دقیقا یک هفته به مدتی که باید رژیم بگیرم تا خوش فرم شم اضافه شده 🤦😢 البته کاری که نتیجه رفتارای خود ادمه تاسف خوردن نداره ولی خب این انصاف نیست رفیق من یه گالن غذا بخوره یه گرم اضافه نکنه و من تا یه قاشق غذا بردارم بخورم یه کیلو اضافه کنم 😶

داخل روستا توی هفتاد درصد خونه هایی که کمتر از پونزده بیست سال از ساختشون گذشته ، حمام داخل ساختمون قرار میگیره ولی همچنان دستشویی بیرون و بقیه سی درصد هم کلا سرویس بهداشتی بیرون توی حیاط قرار میگیره . عرضم به حضورتون که متاسفانه یا خوشبختانه ما جزو سی درصد بیرون هستیم (اینو میگم چون هم خوبی داره هم بدی) 😅 دیشب خواستم برم حمام ولی تا رفتم دیدم یه یا کریم اومده قسمت رختکن و پناه گرفته که زیر بارون خیس نشه . انقدر هم خسته بود حتی من رفتم داخل عکس العملی نشون نداد . منم دلم نیومد زیر بارون بیرونش کنم و و بنابراین از خیر حموم کردن گذشتم . نیک آفرید مهربون لعنتی 😂

برای شام مادرم برای مادربزرگ باز غذا درست کرد و فرستاد . ولی یه اتفاق خوشمزه ای افتاد اونم این بود که مادربزرگ مادری من بی خبر از اینکه ما خودمون ناهار آبگوشت داشتیم فقط به این دلیل که آجی کوچیکه و من این غذارو دوست داریم برامون آبگوشت درست کرده بود و فرستاده بود 😍🤣 پس ما باز آبگوشت خوردیم و کیف کردیم . آبگوشت های مادربزگم قشنگ مختص خودشه و مزه اش میبرتت به دور ترین خاطره هایی که یادت میاد ...دل انگیز و خوشمزه !

قطعا باید خجالت بکشم که دارم به خدا و ترازوی خونه گیر میدم بابت وزنم ! چون مقصر خودمم و این همه ذوق و شوقم برای غذاها 😁🤦 ولی خدایی اگه لذت غذا خوردن نبود دیگه ساعتای صبحانه و ناهار و شام با چی خوشگل میشد؟!

+ آیه ۳۹-۴۲ نازعات حفظ شد.

یکمی بی‌محتوا 😅

امروز برخلاف دوشنبه هفته قبل پر ماجرا گذشت . مادری کارنامه آجی کوچیکه رو گرفته بود و آجی کوچیکه از ساعتی که از مدرسه اومده بود داشت کارنامه اش رو توی چشم و چال همه خونه می‌کرد . از من و مادری گرفته تا تلوزیون و گلدون ها و تابلوها 🤣

ناهار رو کتلت سیب‌زمینی خوردیم و بعد از مدت ها انصافا که چسبید ! از من که توی عمرم فقط یکی دوبار کتلت درست کردم به شما نصیحت که توی کتلت سیب زمینی از رنده کردن یه دونه گوجه و ریختن یه قاشق سبزی معطر که نمیدونم دقیقا چیه ولی میدونم به خطه شمال کشور برمیگرده غافل نشین. از این رو به اون رو میشه لامصب 😋

بعد از ناهار مامان نشست و با آجی کوچیکه راجب انتخاب رشته اش صحبت کرد و بهش گفت این چند ماهی که مونده فکر کنه و تصمیم درستی بگیره . یادمه من هم که میخواستم انتخاب رشته کنم مامان و بابا همین جلسه توجیهی رو برام گذاشتن و خیلی خاطرم را اسوده کردن برای تصمیم گیری... مامان شرایط خود آجی کوچیکه ، محیط و حتی کنکور و بازار کار رو براش توضیح داد و اخرش ازش خواست روی گزینه هاش غیر از تجربی بیشتر فکر کنه چون نمی‌خواد توی ماراتن کنکور تجربی شوق و ذوق آجی کوچیکه ازش گرفته بشه و روحش خسته بشه ! آجی کوچیکه حرف های مامان رو تایید کرد و گفت به حرفاش فکر میکنه ... این وسط هم منو اون یکم سر تفاوت هوش علمی و اجتماعی بحث کردیم و خانوم که التماسش کنی یه بیت شعر نمیخونه یا حفظ نمیکنه میدونید چی بهم گفت ؟

بحث با ناقص خیالان شیوه استاد نیست

علم افلاطون حریف جهل مادرزاد نیست !

من این شکلی بودم که هاااا اینو از کجا اورد ؟ حالا واقعا شاعرش کیه؟

بحثمون ادامه پیدا کرد و البته خداروشکر به زد و خورد نرسید و تهش اشتی کردیم و باهم چند تا اهنگ خوندیم . هیچقت نمیتونه شی انتظار رو با احساس بخونه نمیدونم چرا؟

شام بین درست کردن یه اش محلی با سوپ تفاوت نظر داریم ولی مامان این وسط از هیچکدوم خوشش نمیاد . نتیجه گرفتم بد غذای خونه ما مامان هستش و حتی این هم تو خونه ما برعکسه 🤦😁

یه اتفاق دیگه هم افتاد که شاید بعدا راجبش نوشتم . زیاد مهم و دلنشین نبود چون عجیب وناملموس بود به دلم ننشست !

حالا ببینم چی میشه ...

+آیه ۳۴-۳۸ نازعات حفظ شد.

با ضمیمه عطر سیب

از آن جایی که زندگی دور گردون است و هیچوقت یک جور نمی‌ماند و آدمی هم چاره ای جز راه آمدن با آن ندارد چون هیچوقت زندگی به پای یک آدم نمیماند تا خودش را برساند و خوش و خرم باهم بروند . روز را شروع کردم. بی رمق و سرگردان ولی ارام ارام کارهایم را انجام دادم . اتفاقات چند روز اخیر کمی دست و دلم را سرد کرده بود ولی خب چاره چیست؟

تمام روز دلم هوس کافئین کرده بود ولی هنوز جز یک ویفر کاکائویی چیزی نخوردم سعی دارم سمت نسکافه و اینها نروم و تحمل کنم چون این روزها زیاد بدنم قوی نیست و با اینکار باید فاتحه خودم را بخوانم . سر و کله ای نسبتا طولانی با کتاب ها و فایل های امروز زدم که همراه آمدن آجی کوچیکه از مدرسه انها هم تمام شدند. آجی کوچیکه میگفت کارنامه را قرار است بدهند و مدیر گفته بالای نوزده و هفتاد میشود . خیلی خوشحال بود ولی خب دارد برایش کم کم جا می افتد که همه چیز در گروه بیست گرفتن نیست ...بابت این راضی ام .

مادر برای ناهار خوراک لوبیا پخته بود . نمیدانم اعتراض های سلیقه ای آجی کوچیکه کی تمام میشود . وقتی خوراک لوبیا را صبحانه و با نیمرو و سوسیس و قارچ و ذرت میخورد (همان صبحانه انگلیسی ) لوبیا میشود بهترین غذای جهان و به به و چه‌چه ! ولی وقتی لوبیای بخت برگشته زبان بسته را برای نهار یا شام ، ایرانیزه میکنیم و روی پلو می ریزیم و میخوریم میشود بد و فلان و بهمان ... حالا باز خداروشکر که جرئت نخوردن و سر سفره نیامدن را ندارد ... به نظر من که خوشمزه است . حالا درست است برای صبحانه چیز دیگریست ولی خب برای بقیه وعده ها هم بد نیست و سزاوار این همه سرزنش نیست !

امروز میخواستم یک سینمایی ببینم . بین دو فیلم بن هور و ناخدا مانده بودم و بعد از نیم ساعت فکر کردن اخرش هم هیچکدام را ندیدم و رفتم یک سریال ابکی را ریواچ کردم . حس و حال فیلم دیدن که نباشد همین میشود دیگر ...

البته امروز یک تجربه دیگر هم به دست اوردم و ان هم خشک کردن سیب روی بخاری بود ! فکرش از چند وقت پیش با خواندن یکی از پست های هیچکس عزیز به سرم زد و امروز عملی اش کردم . سه تا سیب را حلقه ای برش زدم و روی سینی چیدم و گذاشتم روی بخاری تا خشک شود . اول امیدی بهشان نداشتم فکر نمیکردم خوب از اب در بیایند ولی کمی که گذشت و هفتاد درصد خشک شدند دیدم بلههههه چه شده اند ...از مامان پرسیدم که میوه خشک را باید چطور نگه داری کرد؟ در یخچال یا بیرون ؟ در چه ظرفی باید باشند ؟ چقدر ماندگاری دارند و مادر بعد تمام شدن سوال هایم گفت تو تا اخر امشب همه را دونه به دونه میخوری و چیزی باقی نمی‌ماند که نگهداری بخواهد ... اولش اعتراض کردم ولی خب از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان از ان سه سیب حلقه شده حالا فقط پنج حلقه روی سینی مانده و مطمئنم انها هم تا اخر شب خورده میشوند . توسط کی؟ معلوم است دیگر نیک‌آفرید 😁

یه چیزی هم امروز فهمیدم و قرار است اینجا بنویسمش. بیشتر سلیقه ای است و من نظر شخصی خودم را دارم بیان میکنم و با دیگران مشکلی ندارم . ان هم این است که از ادم هایی به مجلس ختم می‌آیند و از هیکلشان که حالا مشکی پوش شده نگین و طلا و شاین میریزد حس خوبی نمیگیرم ... انگار عروسی آمده اند . سلیقه شخصی خودم این است که برای شرکت در یک مجلس ختم در عین آراسته بودن باید ساده پوشید تا هیکل ادم از ده فرسخی برق نزند . بلاخره باید فرقی باشد یا نه؟ اگر ملاک فقط مشکی پوشیدن بود پس مجلس ختم چه فرقی با عروسی دارد؟ خب ما انجا هم خیلی اوقات مشکی می‌پوشیم!

+ آیه ۲۲ـ۲۸ نازعات حفظ شد[ دیروز]

+آیه ۲۹-۳۳ نازعات حفظ شد[امروز]

این پست را هم بگذاریم کنار مسائل حل نشده جهان!

امروز هوا گرفته بود. حسش مثل بیدار شدن بعد از خوابیدن عصر ها بود . تلخ و گرفته !

ابرها تیره بودند و با خساست کمی باران حواله کوچه پس کوچه های روستا کردند. صبح ها را خیلی زودتر از همیشه بیدار شدم و همراه مادری صبحانه خوردم . حقیقتا به جانم ننشست . دلیلش را هم نمیدانم . این را هم بگذاریم کنار مسئله های حل نشده جهان !

مادری تمام ظهر را برای حضور در مراسم خاکسپاری بیرون از خانه بود و من هم چند ساعتی درگیر بررسی چند فایل بودم و پدر چشم هایم را در آوردم. آجی کوچیکه هم تا ظهر خواب بود و به قول خودش تمام استفاده اش را از روز تعطیل میکرد. جمعه و میل به خوابیدن تا ظهرش را هم بگذاریم کنار مسئله های حل نشده جهان !

ناهار را همراه خانواده خان عمو خانه پدربزرگ خوردیم و بماند که ته دیگم را که گذاشته بودم اخر کار رویش خورش بریزم و نوش جان کنم در اقدامی ناجوانمردانه روی سفره زدند و اخرش نصیب میم شد .

ته دیگ و ترکیب عجیبش با خورش را هم بگذاریم کنار مسئله های حل نشده جهان !

چند ساعتی گپ زدیم و کمی هم مادر بزرگ را دسته جمعی اذیت کردیم . میم به یک عروسی یهویی دعوت شده بود و هیچ لباس مجلسی همراهش نبود برای همین یکی دوتا از کت های پدر بزرگ را تن زد و امتحان کرد . هیچکدام به او نمی امدند و اخرش گفت یکی از رفقایش در این نزدیکی تازه داماد است وهر چیز مجلسی دورش پیدا میشود و رفت که به همراه رفیقانش عروسی برود . با یک دورس و شلوار اسپرت 🤦🤣 دنیای پسر ها را هم بگذاریم کنار مسئله های حل نشده جهان !

خلاصه که تا عصر ماندیم و موقع رفتن هم کل خانه را مرتب کردیم و واقعا راست میگویند که تمیز کردن یک نوع تراپی است .واقعا نگاه کردن به یک خانه تمیز خیلی باحال است . در این عملیات جارو کشیدن و مرتب کردن کوسن ها که انگار سلاح جنگ جهانی اول بودند و هرکدام یک طرف افتاده بودند هم سهم من شد . لذت شنیدن صدای کشیده شدن پوست تخمه به لوله جاروبرقی را هم بگذاریم کنار مسئله های حل نشده جهان !

همین فعلا حال نوشتن بیشتر نیست...

+آیه ۱۵-۲۲ نازعات حفظ شد .

من زنده ام

چهارشنبه این هفته را از یک ساعت مانده به ظهر شروع کردم . هوا قشنگ خودش را گم کرده و به جای نسخه بهمن نسخه فروردین ماه را اپلود کرده است . برف روی کوه ها خوابیده و زیر اسمان آبی جاندارِ امروز هرازگاهی چشمکی روانه روستا میکند .

در کامنت های پست قبل مشاهده کردم خواننده های گرامی نگران حال بنده شده اند و سوالشان این است که یا من جان سالم به در برده ام یا نه؟ همانطور که از ظواهر امر معلوم است من دیشب جان سالم به در بردم و دلیلش هم این است آجی کوچیکه در مراحل خورد کردن ژامبون ها و پختن سس زد زیر گریه و گفت نمیتوانم و سخت است و فلان و به دادم برسید . به همین دلیل بنده به سان یک عدد واندروومن به آشپزخانه رفتم و تمهیدات لازم را انجام دادم و شام دیشب را نجات دادم هرچند کمی مرغ ها مورد شکنجه قرار گرفته بودند و سس را هم انقدر آجی کوچیکه ترسانده بود که رنگ به رو نداشت البته کمی ارامش کردم و برایش حرف زدم تا درست شد. مدت هاست دارم روی مغز مادری کار میکنم تا خودش یاد بگیرد و برایمان خمیر پیتزا درست کند ولی حوصله اش نمیکشد و در نتیجه فعلا در همان مرحله سس خانگی مانده ایم.

امروز به خودم استراحت دادم و تقریبا هیچ کاری نکردم ولی خب تا اخر امشب باید چند برنامه بنویسم . اتاقم را که چند روز پیش قرار بود دستی به سر و رویش بکشم ولی نشد را تمیز کنم ‌. کتابخانه ام را مرتب کنم و درس بخوانم .

شنیدم راهنمایی و رانندگی ازمون آیین‌نامه را حذف کرده است . امیدوارم دروغ باشد چون هنوز که هنوز است دوست دارم پز اینکه بار اول و بدون هیچ غلطی در ائین نامه قبول شده ام را بدهم . البته محض ریا هم که شده است بهتر است بدانید بنده حقیر ازمون شهری را هم بار دوم قبول شدم و بر طبل شادانه کوبیدم 😎😂😆 تا از بخش گواهینامه خارج نشده ایم. یادم است بار اولی که رفتم برای ازمون شهری نفر جلویی ام یک پیرزن بود که وقتی پشت رول نشست اول عصایش را داد به افسر و گفت: ننه میشه اینو برام نگه داری 😂 من که یک دل سیر به قیافه افسر بنده خدا خندیدم ولی در کمال تعجب پیرزن یک دوبل حرفه ای رفت و قبول شد .

ناهار مادر لوبیا پلو درست کرده بود با ماست ! غذای مورد علاقه آجی کوچیکه که رویش زیادی حساس است و سرش دعوا دارد . برای درک بهتر شدت علاقه اش همین را بدانید که هروقت مادری لوبیا پلو درست میکند او یک بشقاب برای خودش میکشد و جدا میگذارد توی یخچال برای وعده بعدش و بعد به سفره حمله میکند .

آجی کوچیکه کلاس زبان انگلیسی میرود و استادش از انهایی است که تاروپود خودش و چند پشتش به کتاب و شعر و فرهنگ و هنر پیوند خورده و زیادی ادبی است . امروز که اجی کوچیکه سر کلاس انلاین بود و من هم توی اتاق بودم میانه های کلاس استادش یک بیت شعر زیبا از حافظ خواند و و چند دقیقه ای مغزم را درگیر کرد . شعرش زیبا بود و بد نیست با شما هم به اشتراکش بگذارم .

در پی آزار مباش و هرچه خواهی کن

که در شریعتِ ما غیر از این گناهی نیست

+آیه ۱۱ـ۱۵ نازعات حفظ شد .

مهمان آجی کوچیکه

آجی کوچیکه دیشب چند دور شادی میان خانه زد و بعد که ایستاد نفسی تازه کرد و گفت فردا به خاطر برودت هوا مدارس تعطیل است و قرار است تا لنگ ظهر بخوابد . حتی من راهم تهدید کرد که اگر صدای اهنگم را بشنود خودش میداند و من!

همین هم شد که تا دو شب باهم فیلم دیدیم و همانجا هم خوابمان برد . صبح سه شنبه روی فرش گل منگلی و قرمز رنگ پذیرایی از خواب بلند شدیم . البته آجی کوچیکه بعد از خوردن صبحانه دوباره و رفت توی اتاقش و گرفت خوابید . همانطور که خودش میخواست . تا لنگ ظهر!

خوابیدن روی فرش کمی اذیت کننده است ولی وقتی از خستگی بیهوش شده باشی به نظرم فرق زیادی نمیکند فرش هم سن خودت باشد یا پرقوهای خاندان سلطنتی بریتانیا .

اینجا حدودا هفتاد درصد مردم از مبلمان استفاده میکنند. ما وقتی به اینجا آمدیم مبل هایمان را فروختیم و دیگر نخریدیم . مادر اعتقاد دارد خانه ما و محیطی که در ان زندگی میکنیم و روابطمان زیاد با مبلمان و میز غذاخوری جور در نمی‌آید. اینجا انقدر رفت و امد ها زیاد و مهمانی های خانوادگی پرجمعیت است که حتی دو سرویس مبلمان هم یک چهارم جمعیت را پوشش نمیدهد . تازه شما اگر بخواهید سفره بیندازید باید حدودا یک محیط سی یا چهل متری خلوت در اختیار داشته باشید و در انجا سفره بندازید . این درحالیست که تمام پذیرایی خانه ما تقریبا سی و پنج متر است و اگر ان را مبل کنیم دیگر جایی برای سفره انداختن نمی‌ماند و اگر بخواهیم از میز غذاخوری استفاده کنیم باید یک میز پنجاه نفره بخریم 🤣 و دردسر بیشتر اینجاست که اینطور مهمانی ها سالی یکبار نیست و چندروز یکبار است 🤷😂

از ان طرف مادری خیلی روی دکور حساس است و اگر نتواند چیزی را باب میل خودش و با اصول کامل استفاده کند قیدش را میزند . متنفر است از مبل هایی که به دیوار چسبیده اند یا ردیفی دور تادور خانه را گرفته اند . در نتیجه خانه ما مبلمان نیست و فکر نکنم تا زمانی که اینجا باشیم هم بخریم.

کمی مانده به ظهر برق ها رفت و اینترنت هم قطع شد .همین شد که مجازی را برای چند ساعتی بوسیدیم و گذاشتیم کنار و کمی خانوادگی باهم حرف زدیم . گرم صحبت که بودیم مادربزرگ آمد و میان صحبت هایش خبر داد خواهر زاده اش ازدواج کرده . تبریک و تهنیتی گفتیم و من که اگر حرف نمیزدم کسی نمیگفت لالی برگشتم و در ادامه تبریکات گفتم که پسرک پسر خوبیست ولی خانواده اش نه ! کاش دخترش را به این خانواده نمی‌داد چون خانواده خیلی مهم است /: فکر نمیکردم مادربزرگ ناراحت شود . ولی شد و مامان از چشمهایش برایم لیزر پرتاب کرد که اگر جاخالی نمیدادم دود میشدم و به هوا میرفتم . قطعا من این حرف را پیش کس دیگری جز مادرم و مادربزرگم نمیگویم ولی فکر نمیکردم حتی نباید پیش مادربزرگم هم بگویم . هعی همین است که میگویم فعلا مانده تا بفهمم دنیای عجیب ادم ها دقیقا چطور است . ولی خب من دخترک مورد بحث را دوست داشتم و در نظرم لایق خیلی بهتر از اینها بود !

چند وقت پیش یک گلدان بلور زیبای خط دار خریدم تا داخلش چند قلمه پتوس قرار دهم خیلی شیک بود . ولی مادری به هیچ صراطی مستقیم نشد که از پتوس هایش به من بدهد . امروز شانس با من یار بود و یکی از قلمه هایش که مدتی بود با خاک گلدان ناسازگار بود را به من داد . گلدانم حالا فقط یک قلمه کج و معوج پتوس داخلش است ولی خیلی گوگولی و قشنگ است . قول داده ام هر روز برایش شعر بخوانم تا سریع تر جان بگیرد .

امشب شام را مهمان آجی کوچیکه هستیم به صرف پیتزای مرغ و ژامبون ! البته اگر به سرانجام برسد چون که قرار است برای اولین بار به آشپزخانه برود و غذا درست کند . من که تکلیف خودم را میدانم و قرار است قبل خوردن با اورژانس تماس بگیرم تا آماده باشند .همین حالا که دارم مینویسم میم هم امد و قرار است با ما ریسک خوردن دسپخت آجی کوچیکه برای اولین بار را بپذیرد .

اگر سالم ماندم که هیچ و فردا طبق معمول پستی در وبلاگم میگذارم ولی اگر شد و دعوت خداوند را لبیک گفتم خوبی یا بدی دیدید حلال کنید 😁😅💜

+ آیه ۷ـ۱۰ نازعات حفظ شد .