یکشنبه این هفته ای که گذشت مامان دستش رو عمل کرد. یه عمل تقریبا سخت و کمی استرس زا ...
دکتر گفته که حدودا دوماهی باید مراقبت شدید بشه از دستش تا مشکلی براش پیش نیاد و زود خوب شه . یعنی تقریبا هیچ کاری با اون دستش نباید انجام بده .
من و خواهر کوچیکه قرار گذاشتیم کارای مامان رو بین خودمون تقسیم کنیم و به نظر راحت میومد. ولی حالا...
با اینکه خاله جان عزیزم از روزی که مادرم عمل کرده هر روز صبح زود میاد خونه رو مرتب میکنه . جارو میکشه ناهار درست میکنه و عصرم دوباره میاد و دو ساعتی میمونه و از کسایی که برای عیادت میان پذیرایی میکنه باز هم خونمون کن فیکون شده .
دیگه نمیشه ظرف کثیف رو توی سینک رها کنی چون یادت میوفته مامانت نمیتونه بیاد و به جات انجامش بده
سفره صبحانه و شام و ناهار رو خودت باید پهن کنی خودتم باید جمع کنی . فاجعه تر از اون خودت هم در نهایت باید ظرف های کثیف رو بشوری.
لباسای کثیف رو خودت باید بندازی توی ماشین و منتظر بمونی شسته شن و بعد برشون داری ببری پهنشون کنی . و افتضاح تر اون باید قبل اینکه سرما یا گرما خوابشون کنه خودت تشخیص بدی و و از رو بند جمعشون کنی و بیاری لباسای هرکسی رو جداگانه اتو بکشی و بزاری توی کمد!
اتاقت رو خودت باید مرتب کنی . تازه حواست بیست و چهار ساعت به تمام نقاط خونه باشه و همیشه مرتب نگهشون داری .
دستشویی و حمام خونه رو به محض اینکه حس کردی یکم تمیز نیستن برق بندازی و بعدش حتی اگه قبلش حمام هم رفته باشی حتما باید دوش بگیری چون احساس کثیف بودن میکنی🤦♂️ .
از مهمونا (حتی اونایی که باهاشون حال نمیکنی) به نحو احسنت پذیرایی کنی و به همین علت متاسفانه دیگه نمیشه یه سلام بدی و بری توی اتاقت.
و کلی کار دیگه که واقعا دهن آدم رو سرویس میکنن. کارایی که الان که فکرش رو میکنم در حالت عادی هم باید انجامشون میدادم و به من هم ربط دارن . چون من هم مثل مادرم دارم توی این خونه زندگی میکنم و مادرم میتونه اصلا این کارارو انجام نده .
درحالی که همین چیزایی که ما سه نفری از پسش برنمیومدیم رو مادرم هر روز انجام میداده و تازه هیچوقت به ما غر نزده که خسته شده و دیگه نمیکشه ...
درسی که این ماجرا به من داد همین دیدن بیشتر مادرم بود.
دیدن توان و قدرتش... دیدن خستگی هایی که قطعا هرروز باهاشون راه میومده ولی به ما چیزی راجبشون نگفته .
دیدن وظایف خودم که همه این مدت ازشون فرار کردم و فهمیدن ارزش داشتن مادرم .
شاید همه این چیزایی که دیدم و فهمیدم باعث شد همون روز دوم به مامان بگم که :
مامان ! خدا هیچ بچه ای رو بدون مادر نکنه و همسر هیچ مردی رو هم ازش نگیره . خانما رنگ و بوی خونه های ما هستن و اینو متوجه نمیشیم تا موقع ای که کمی نداشتنشون رو تجربه میکنیم .
مامانم سر تو و همه مامانای دنیا سلامت باشه.
خدا روح همه مادرای از دست رفته رو هم شاد کنه انشاالله .
+دو سه روز پیش خیلی خسته بودم .
مامانم پرسید خسته شدی؟
برگشتم گفتم مامان حتی ناخن ها و پوست صورتم هم درد میکنه🤣
از اون موقع میخواد اوج کار نکردن من قبل این ماجرا رو واسه هرکی مثال بزنه همین رو تعریف میکنه😅