خونه مبارکی با چاشنی سالگرد عقد

دیشب همراه کل خانواده مادری رفتیم خونه مبارکی دختر دایی میم که همین یکی دوماه پیش عروسیش بود. این دختر دایی ما تک بچه است و بزرگترین نوه خانواده که تقریبا همه براش غش و ضعف میرن . حتی خود من😅

به خاطر خراب شدن چراغهای ماشین با دایی کوچیکه هماهنگ کردم و همراه اون رفتیم . واقعا درک نمیکنم چرا دایی کوچیکه صدای ظبطشو میبره تو دل آسمون🤷‍♂️

فاصله خونه میم با ماشین حدود یه ربع بیست دقیقه اس و خونه اشم خدایی خوشگل و تو دل برو بود. من عاشق فرش های میم و تراس خونه اش شدم (:

همین که رفتیم داخل و کادو هامون رو تقدیم کردیم متوجه شدیم سالگرد عقدشون هست و بساط کیک و شیرینی و شربت به راهه😍

بعد یکم عکس گرفتن و مسخره بازی کیک و برش زدن وطبق معمول من شدم مسئول تقسیم کیک و خیلیییییی عادلانه تقسیم کردم . فقط هر تیکه ای رو برش میزدم خودمم یه تیکه میخوردم 🤣

خلاصه شب خوبی بود و خوش گذشت. البته ما آقای تازه دوماد رو هم زیر نظر گرفتیم و فهمیدیم علاوه بر خوش رو بودن بسیار پسر کدبانویی هستش و توی مهمونی خیلی کمک دست خانومشه و خب این خوبه خداروشکر . البته در اینکه دختر ما لوس و یکمی تنبله و چاره ای هم نداره آقا دوماد شکی نیست.😂

+ چایی با کیک >>>>>>>>

مهمون ناخونده

اولین موی سفیدم رو یک سال قبل جلوی آینه دیدم . واکنشم تقریبا افتضاح بود. پنج دقیقه خشکم زده بود و بعد یه جیغ بلند و در انتها هم ولو شدم روی زمین نزدیک به یک ساعت گریه کردم . همیشه فکر میکردم اولین موی سفیدم رو آخرای سی سالگیم ببینم و متاسفانه خیلی زودتر از اونچه که فکر میکردم خودش رو دعوت کرد و سر و کله اش پیدا شد .

و امروز در کمال تعجب حدودا ده پونزده تایی موی سفید دارم و روز به روزم دارن بیشتر میشن . و عکس العملم در حد یه پوزخند زدن به خودم و زندگیم هستش جلو آینه و تمام !

البته خودم میدونم که هرکدوم از اون موهای سفید یادآور چیزای خوبی نیست . روزهای سخت ، شکستن قلبم ،بزرگ شدن بغضم و بیرون نریختنش ،خرد شدن شخصیتم جلوی بقیه توسط آدمایی که دوستشون دارم ، نبودن بعضی ادما و ....

نمیدونم باید سخت گرفت یا نه ولی خب اذیت کننده اس و اگه بخوام روشون تمرکز کنم روانم رو بهم میریزن.

چی میشد یه روزی بیاد که یه نفر متوجه بشه من چقدر سخته و دارم درد میکشم؟

دوزاری که امروز افتاد!

یکشنبه این هفته ای که گذشت مامان دستش رو عمل کرد. یه عمل تقریبا سخت و کمی استرس زا ...

دکتر گفته که حدودا دوماهی باید مراقبت شدید بشه از دستش تا مشکلی براش پیش نیاد و زود خوب شه . یعنی تقریبا هیچ کاری با اون دستش نباید انجام بده .

من و خواهر کوچیکه قرار گذاشتیم کارای مامان رو بین خودمون تقسیم کنیم و به نظر راحت میومد. ولی حالا...

با اینکه خاله جان عزیزم از روزی که مادرم عمل کرده هر روز صبح زود میاد خونه رو مرتب میکنه . جارو میکشه ناهار درست میکنه و عصرم دوباره میاد و دو ساعتی میمونه و از کسایی که برای عیادت میان پذیرایی میکنه باز هم خونمون کن فیکون شده .

دیگه نمیشه ظرف کثیف رو توی سینک رها کنی چون یادت میوفته مامانت نمیتونه بیاد و به جات انجامش بده

سفره صبحانه و شام و ناهار رو خودت باید پهن کنی خودتم باید جمع کنی . فاجعه تر از اون خودت هم در نهایت باید ظرف های کثیف رو بشوری.

لباسای کثیف رو خودت باید بندازی توی ماشین و منتظر بمونی شسته شن و بعد برشون داری ببری پهنشون کنی . و افتضاح تر اون باید قبل اینکه سرما یا گرما خوابشون کنه خودت تشخیص بدی و و از رو بند جمعشون کنی و بیاری لباسای هرکسی رو جداگانه اتو بکشی و بزاری توی کمد!

اتاقت رو خودت باید مرتب کنی . تازه حواست بیست و چهار ساعت به تمام نقاط خونه باشه و همیشه مرتب نگهشون داری .

دستشویی و حمام خونه رو به محض اینکه حس کردی یکم تمیز نیستن برق بندازی و بعدش حتی اگه قبلش حمام هم رفته باشی حتما باید دوش بگیری چون احساس کثیف بودن میکنی🤦‍♂️ .

از مهمونا (حتی اونایی که باهاشون حال نمیکنی) به نحو احسنت پذیرایی کنی و به همین علت متاسفانه دیگه نمیشه یه سلام بدی و بری توی اتاقت.

و کلی کار دیگه که واقعا دهن آدم رو سرویس میکنن. کارایی که الان که فکرش رو میکنم در حالت عادی هم باید انجامشون میدادم و به من هم ربط دارن . چون من هم مثل مادرم دارم توی این خونه زندگی میکنم و مادرم میتونه اصلا این کارارو انجام نده .

درحالی که همین چیزایی که ما سه نفری از پسش برنمیومدیم رو مادرم هر روز انجام می‌داده و تازه هیچوقت به ما غر نزده که خسته شده و دیگه نمیکشه ...

درسی که این ماجرا به من داد همین دیدن بیشتر مادرم بود.

دیدن توان و قدرتش... دیدن خستگی هایی که قطعا هرروز باهاشون راه میومده ولی به ما چیزی راجبشون نگفته .

دیدن وظایف خودم که همه این مدت ازشون فرار کردم و فهمیدن ارزش داشتن مادرم .

شاید همه این چیزایی که دیدم و فهمیدم باعث شد همون روز دوم به مامان بگم که :

مامان ! خدا هیچ بچه ای رو بدون مادر نکنه و همسر هیچ مردی رو هم ازش نگیره . خانما رنگ و بوی خونه های ما هستن و اینو متوجه نمیشیم تا موقع ای که کمی نداشتنشون رو تجربه میکنیم .

مامانم سر تو و همه مامانای دنیا سلامت باشه.

خدا روح همه مادرای از دست رفته رو هم شاد کنه انشاالله .

+دو سه روز پیش خیلی خسته بودم .

مامانم پرسید خسته شدی؟

برگشتم گفتم مامان حتی ناخن ها و پوست صورتم هم درد میکنه🤣

از اون موقع میخواد اوج کار نکردن من قبل این ماجرا رو واسه هرکی مثال بزنه همین رو تعریف میکنه😅

برای شروع

سلاااام .

آدمایی که عاشق نوشتن هستن هیچوقت نمیتونن از اون فرار کنن!

بلاخره بعد مدت ها صدایی از ته قلبشون وادارشون میکنه یه قلم دستشون بگیرن و بنویسن . از زمین و آسمون ،از شمال و جنوب،از دلیل غم ها و خنده هاشون !

من قراره دوباره بنویسم . از همه چی... از گرمی بخار چایی صبحانه تا خنکی نسیمی که به صورتم میخوره ، از غم هایی که روحم رو مجروح میکنن و آدمایی که مرهم جراحت های ریز و درشتم میشن و بلعکس .... حس قشنگیه نوشتن و من دوباره شروعش کردم (:

پس بریم که بنویسیم .

جمعه ۲۵ آبان ۱۴۰۳

کمی قبل از ظهر

ادامه نوشته