امروز هوا گرفته بود. حسش مثل بیدار شدن بعد از خوابیدن عصر ها بود . تلخ و گرفته !

ابرها تیره بودند و با خساست کمی باران حواله کوچه پس کوچه های روستا کردند. صبح ها را خیلی زودتر از همیشه بیدار شدم و همراه مادری صبحانه خوردم . حقیقتا به جانم ننشست . دلیلش را هم نمیدانم . این را هم بگذاریم کنار مسئله های حل نشده جهان !

مادری تمام ظهر را برای حضور در مراسم خاکسپاری بیرون از خانه بود و من هم چند ساعتی درگیر بررسی چند فایل بودم و پدر چشم هایم را در آوردم. آجی کوچیکه هم تا ظهر خواب بود و به قول خودش تمام استفاده اش را از روز تعطیل میکرد. جمعه و میل به خوابیدن تا ظهرش را هم بگذاریم کنار مسئله های حل نشده جهان !

ناهار را همراه خانواده خان عمو خانه پدربزرگ خوردیم و بماند که ته دیگم را که گذاشته بودم اخر کار رویش خورش بریزم و نوش جان کنم در اقدامی ناجوانمردانه روی سفره زدند و اخرش نصیب میم شد .

ته دیگ و ترکیب عجیبش با خورش را هم بگذاریم کنار مسئله های حل نشده جهان !

چند ساعتی گپ زدیم و کمی هم مادر بزرگ را دسته جمعی اذیت کردیم . میم به یک عروسی یهویی دعوت شده بود و هیچ لباس مجلسی همراهش نبود برای همین یکی دوتا از کت های پدر بزرگ را تن زد و امتحان کرد . هیچکدام به او نمی امدند و اخرش گفت یکی از رفقایش در این نزدیکی تازه داماد است وهر چیز مجلسی دورش پیدا میشود و رفت که به همراه رفیقانش عروسی برود . با یک دورس و شلوار اسپرت 🤦🤣 دنیای پسر ها را هم بگذاریم کنار مسئله های حل نشده جهان !

خلاصه که تا عصر ماندیم و موقع رفتن هم کل خانه را مرتب کردیم و واقعا راست میگویند که تمیز کردن یک نوع تراپی است .واقعا نگاه کردن به یک خانه تمیز خیلی باحال است . در این عملیات جارو کشیدن و مرتب کردن کوسن ها که انگار سلاح جنگ جهانی اول بودند و هرکدام یک طرف افتاده بودند هم سهم من شد . لذت شنیدن صدای کشیده شدن پوست تخمه به لوله جاروبرقی را هم بگذاریم کنار مسئله های حل نشده جهان !

همین فعلا حال نوشتن بیشتر نیست...

+آیه ۱۵-۲۲ نازعات حفظ شد .