امروز عزممون رو جزم کردیم و رفتیم شهرستان . تقریبا ۲۵ دقیقه تو راه بودیم و هوا کم کم داره سرد میشه . اینجا هیچیش طبیعی نیست و اصلا پائیز نداشت امسال اینجور معلومه قراره یهویی وارد زمستون شیم .

دنده ماشین خوب جا نمیگیره و چراغ های سن و سال دارش هم نامیزون شدن . صداهای عجیب از خودش درمیاره و گمون نکنم این دفعه واقعا یه مرگیش هست !

با دایی وسطی و بزرگه مشورت کردم و گفتن دست بهش بزنی راحت بیستا توی خرجی و فعلا کاری به کارش نداشته باش .

وقتی رسیدیم اول رفتیم تا مامان پارچه ای که خریده بود رو بزاره پیش خیاط رفیقش. خیاط جوون ومهربون به تازگی مغازه اش رو عوض کرده بود . از مغازه قبلی دلباز تر و بزرگتر بود. آینه بزرگی که قسمت پرو لباس قرار داده بود همان آینه مورد علاقه من بود که قرار است در آیندگان برای اتاقم تهیه کنم . ولی خب حدودا سه چهارتومنی می‌شود و به همین خاطر از اولویت ها نیست .

اندازه های مامان را که گرفت یک مشتری دیگر هم آمد و البته انگار ارث پدرش پیش خیاط جامانده بود و حالا آمده بود پسش بگیرد . حرف های مزخرفی زد ولی خب دم خیاط گرم که به کتف چپش هم حسابش نکرد!

بعد از خیاطی رفتیم تا مامان کفش بخرد . مامان یک سلیقه خاص دارد. و آن این است که کفش باید صدا ندهد . پاشنه اش کمتر از چهار سانت و بیشتر از پنج سانت نباشد .برق نزند ، جنسش خوب باشد. و در آخر شیک و مدرن باشد .

حالا یکی نیست بگوید مادر من همه خوبی ها توی یک کفش جا نمی‌شود. بلاخره کفش مورد نظر بعد از کلی این مغازه و آن مغازه رفتن انتخاب شد و می‌توانم بگویم قشنگ بود. البته قیمتش قشنگ تر ...بماند که وقتی خانه آمدیم متوجه شدیم به جای شماره سی و هشت یک سایز بزرگتر برایمان بسته بندی کرده و باید فردا دوباره به مغازه اش سر بزنیم .

بعد از خریدن کفش مادری رفتیم و از پلاسکوی بزرگ شهرستان کمی خرید کردیم . البته چیز هایی که من میخواستم بخرم مثل ماگ دسته گوزنی و دیزی پز سفالی و گلدان بلور مدرن همه از جانب مادر دیسلایک گرفت و در نتیجه من یک جا سرکه ای کوچولو شیشه و چوب خریدم و مثلا خودم را گول زدم تا از مامان ناراحت نشوم .

سری به بوتیک های لباس زدیم و اینجا جا دارد با فحش کل زندگی را به گند بکشم ولی اگر بخواهم هم نمی‌توانم چون نیک آفرید محض رضای خدا یک فحشِ به قول بقیه آبدار هم بلد نیست . بماند...

برای تشکر از زحمات خاله جان که تمام مدت بعد از عمل مامان زحمت همه خانه روی دوشش بود . یک شال خریدیم. اول من خواستم اسپرت بگیرم ولی دوباره یادم افتاد خاله تازگی ها یک پیراهن مجلسی خریده و حتما یک شال نخودی مجلسی برای تکمیل شیتان پیتانش می‌خواهد. برای همین یک شال نخودی مجلسی شد هدیه ما .

آخر سر هم به عطاری پدر و مادر دار شهرستان رفتیم و من روغن زیتون وحشی خریدم . یک جایی نوشته بودند برای جلوگیری از سفید شدن موها و حتی سیاه شدن موهای سفید موثر است. ببینم چقدر می‌تواند قوی ظاهر شود .

همین دیگر . در انتها هم چون یک بحث لفظی سر اینکه وقتی مامان با من بیرون می آید دکمه نه گفتنش زده می‌شود کردیم و به همین خاطر خوراکی نخریدیم که بخوریم و هیچ قسمت خوشمزه ای نداشت گشت و گذارمان .

وقتی رسیدیم شب شده بود. اول کادوی خاله جان را پیچیدم و توی باکس گذاشتم تا خیالم راحت شود بعد رفتم خوابیدم تا همین الان .

الان یادم افتاد قرار بوده آیوایکس بخرم و چند چیز دیگر ولی خب یادم رفته بودند.

همین .

وای چقدر این شکلی نوشتن سخت شده واسم به زور تا آخرش رسوندم خودم رو . تازه فکر کنم یه چند جا از دستم رفت و پریدم وسط نوشتن . قبلا خیلی بهتر این مدلی می‌نوشتم 😅