دیشب
دیشب خونه تنها بودم . چون شهادت حضرت زهرا بود یه غمی توی دلم بود که با هیچی پایین نمی رفت . از بچگی فاطمیه برام سخت تر از محرم یا شب های قدر بوده . چون فاطمیه داستان یه مادره ! داستان درد و مظلومیت و غریبی دوتا عاشق هستش و شروع زیر پا گذاشتن حق !
کمی مداحی گوش کردم . خدا وکیلی حالا دیگه مداحی ها هم شبیه اهنگ ها شدن باید خیلی بگردی که یه خوبشو پیدا کنی . یکی که محتوا رو فدای زمینه و فلان نکرده باشه . یه چیز جدید بهت یاد بده و درکت رو بیشتر کنه نه فقط اشکت رو .
این روز ها مهدی رسولی عجیب خوب میگه . هر کلمه اش رو میشه ساعت ها بهش فکر کرد و تهش به جاهای خوبی هم رسید . البته ادم اهنی هم نمیتونه با مداحی هاش گریه نکنه . شعر و شعور و شور رو همه باهم داره و من اینو دوست دارم ^_^
برای شام خودم پیتزای خونگی درست کردم . خوشمزه بود ولی فقط دوقاچ خوردم چون سیر بودم . یدونه خوبشو هم درست کردم و به عنوان نذری دادم به خانم همسایه . بچه هاش عاشق پیتزا هستن و به نظرم خوشحال شدن . اطرافیانم همه نذری رو فقط توی آش و قیمه و قورمه میدونن . ولی به قول مامان گاهی اوقات لبخند زدن به جماعت هم میشه نذری که کلی جلو میندازه ادم رو :)
از تنهایی و بیکاریم استفاده کردم و خونه رو مرتب کردم تا وقتی مادری و آبجی کوچیکه اومدن خونه مرتب باشه . کمد شال و روسری ها طبق معمول به خاطر آبجی کوچیکه شلخته بود اون رو هم مرتب چیدم . شست ظرف ها هم که افتضاح بود ولی مجبور بودم بشورم /:
کمی درس خوندم و چون مادری جایی بود که به نت دسترسی نداشت . برنامه امتحان های دانشگاهش رو چک کردم و براش پیامک کردم . مادری کمالگرا هستش و دوست نداره توی دانشگاه نمره بدی بگیره هرچند به نظر من توی دانشگاه فقط قبولی مهمه ولی مادری میگه نمره الف بودن یه مزه دیگه ای داره . 🤷♂️
عود اسطوخودوسی که همیشه استفاده میکنیم برام مدتیه تکراری شده و دوست دارم برم رایحه لیمو بگیرم . هرچند مریم هم خیلی خوبه ...
خونواده که اومدن انقدر خسته بودن که فقط اومدن منو بغل کردن بعدش مستقیم رفتن خوابیدن .
مامان رو بیشتر بغل گرفتم ! دلم براش تنگ شده بود خیلی ...
آخرم رفتم بغل مامان خوابیدم و تا صبح بغلش کردم . صدای ضربان قلبش واسم همون شکلات داعیه که زیر بارون میخورم و میچسبه به روحم .