این چند وقت کم حوصله ام و انگار پاییز تازه این آخر ها یادش افتاده من را بگیرد . حالا کو جان فرار از دستش؟

البته درگیر هم بوده ام و وقت فکر کردن به بی حال و حوصلگی ام را نداشته ام .

دو روز پیش مادری آش رشته نذری داشت . همه خانه را ساعت پنج صبح بیدار کرد . من را درون آشپزخانه هل داد و مسئولیت ساخت و پاخت کردن با مخلفات آش را روی دوش من گذاشت و خودش به نماز ایستاد . همیشه این قسمت را دست من می‌دهد و می‌توانم به جرئت بگویم هرچقدر در آشپزی صفر باشم سلطان درست کردم پیاز داغ و سیر داغ و نعناداغم 🤣

شب قبلش سه کیلو پیاز پوست کنده و خلال کرده بودم برای همین انگار توی چشمهایم سوزن میزدند آنقدر که میسوخت . پیاز ها را دور از چشم مادر در دریایی از روغن ریختم و منتظر نتیجه کار شدم . حالا درست است از آشپزی هیچ سر در نمیآورم ولی خب از سلطان پیاز داغ بد نیست یه نکته یاد بگیرید.

حالا یک راهنمایی از نیک آفرید داشته باشید و آن هم این هست که راز پیاز عسلی و به قول خارجکی ها کریپسی روغن زیاد و صبر است و دیگر هیچ . وقتی حس کردید قاشق که به پیاز ها می‌خورد صدا می‌دهد آنها را از روغن بگیرید. و روی آبکش بیاندازید . کمی که بگذرد طرد و خوردنی می‌شوند 😍

سیر و نعناع و کشک را هم درست کردم و کار من تمام شد .

مادر هم از سر سجاده اش بلند شد و بساط قابلمه آش را توی حیاط زیر درخت لیمو بار گذاشت .

هوا نسبتا سرد بود ولی خب عطر آش مجابم کرد روی تخت فلزی ایوان بنشینم و زل بزنم به بخاری که از دیگ بزرگ بلند و لابه لای شاخه های درخت لیمو گم میشود.

همزمان خورشید داشت از پشت کوه های اطراف سربلند می‌کرد. دیدن طلوع آفتاب حس خوبی دارد و آدم فکر می‌کند دنیا برای خودش است و می‌تواند حتی کوه ها را هم جا به جا کند .

حالا فکر کنید صدای شجریان پدر هم از داخل خانه به بیرون می‌آید و روحتان را نوازش میکند . کنارش صدای گنجشک ها و پرنده های کوچولوی دیگر هم به گوشتان می‌خورد.

خلاصه ده صبح آش آماده بود . البته اواسط کار حس کردیم اتفاقات بدی برای آش ما دارد می‌افتد ولی خداروشکر بخیر گذشت و حل شد .

مادر قرار بود آش را برای یکی از مدرسه های روستا ببرد . آن را در دو قابلمه کوچکتر ریختیم تا در صندوق عقب جا شود و به مدرسه رفتیم . محیط قشنگی بود . کوچک، تمیز و خوش رنگ ! بوی خوبی هم می‌داد.

از همه می‌شنوم دوست دارند دوباره به مدرسه برگردند ولی من هیج وقت این حس را نداشتم و به نظرم هرچیزی فقط بار اولش خوب است و بعدش دیگر فایده ندارد .

آش را بین دانش آموزان پخش کردیم . آنقدر در جواب تشکر هایشان نوش جان عزیزم گفتم که شب وقتی مادری به خاطر آوردن کنترل تلوزیون از من تشکر کرد در جوابش گفتم نوش جان عزیزم😅

تازه یکی از دانش آموزان به مادری گفت به جایش لپ من را ماچ کند 🤣 حیا را از دانش‌آموزان نسل جدید این مملکت گرفته اند و در کمدی قفل دار پنهان کرده اند 🤣

هوا سرد بود و پخش کردن آش و دیدن لذت بردن بچه ها واقعا به جانم چسبید ولی متوجه شدم چقدر آدم بدغذا وجود دارد و دلم برای مادر هایشان سوخت . مثلا یکی سیر نمی‌خورد یکی پیاز نمی‌خورد یکی انگار با کشک پدر کشتگی داشت یکی کلا با نام آش حساسیت داشت و انگار ارث پدرش را آش بنده خدا بالا کشیده بود .

البته خب ما دیکتاتور نیستیم و همه این هارا در ظرف های جداگانه گذاشته بودیم و هر کس هرچه دوست داشت بر می‌داشت. ولی خب ظلم واقعی در حق آش رشته بنده خدا شد که بعضی ها آن را بدون پیاز داغ و کشک و نعنا می‌خوردند. بیچاره آش رشته !

برای خودش شخصیتی داشته از ازل ولی حالا به دست این بچه های فسقلی به محضرش بی احترامی می‌شود. یک جورهایی مثل این است که یک نیم وجبی برود و سبیل شاه را بکشد و با آن بازی کند .

به خانه که برگشتیم مادر برای همسایه بغلی هم کاسه ای آش برد . گفت بوی آش به خانه‌شان رفته و اینطوری بهتر است . مادری گفت یک کاسه هم برای کاف نفرت انگیز ببرم چون باردار است و ممکن است دلش آش بخواهد . از کاف بدم می‌آید ولی با مادری موافق بودم چون هرچه باشد کاف در شرایط ویژه قرار دارد و در این مورد باید از بد بودنش صرف نظر کنم . بماند که خانه نبود و من هم کاسه آش را سر راه به خانه عمه خانم بردم و گفتم قسمت شما شده 😅

عمه اصرار کرد بمانم ولی خب چه چیزی بهتر و واجب تر از وصال عاشق به معشوقه اش؟! آش رشته عزیزم توی خانه منتظرم بود و صدایم میکرد .

به خانه که آمدم لبالب یک کاسه سفالی آبی را آش ریختم . با کلی کشک و پیاز داغ و کمی نعنا و سیر و با کسب اجازه از وجود بزرگوارش به آن حمله کردم ‌.

البته پیاز داغ های عسلی و طرد معرفی شده در اول نوشته همان توی مدرسه تمام شد و مجبور شدم کمی پیازداغ از فریزر بردارم و استفاده کنم.

شب هم یک پفک بزرگ خریدم و رفتم خانه مادربزرگم تا باهم سریال ببینیم و پفک بخوریم . دو تا کار مورد علاقه اش!

هرچند کلک زد و زیاد از پفک به من نداد و بیشترش را خودش خورد . گفت تو میوه بخور برایت خوب است پفک برای تو ضرر دارد !

حالا او نزدیک به هشتاد است و من نوه فسقلی او 🤦‍♂️🤣

خلاصه که روز زیادی خوبی بود و همه چی داشت . بماند به یادگار...