دیشب همراه کل خانواده مادری رفتیم خونه مبارکی دختر دایی میم که همین یکی دوماه پیش عروسیش بود. این دختر دایی ما تک بچه است و بزرگترین نوه خانواده که تقریبا همه براش غش و ضعف میرن . حتی خود من😅

به خاطر خراب شدن چراغهای ماشین با دایی کوچیکه هماهنگ کردم و همراه اون رفتیم . واقعا درک نمیکنم چرا دایی کوچیکه صدای ظبطشو میبره تو دل آسمون🤷‍♂️

فاصله خونه میم با ماشین حدود یه ربع بیست دقیقه اس و خونه اشم خدایی خوشگل و تو دل برو بود. من عاشق فرش های میم و تراس خونه اش شدم (:

همین که رفتیم داخل و کادو هامون رو تقدیم کردیم متوجه شدیم سالگرد عقدشون هست و بساط کیک و شیرینی و شربت به راهه😍

بعد یکم عکس گرفتن و مسخره بازی کیک و برش زدن وطبق معمول من شدم مسئول تقسیم کیک و خیلیییییی عادلانه تقسیم کردم . فقط هر تیکه ای رو برش میزدم خودمم یه تیکه میخوردم 🤣

خلاصه شب خوبی بود و خوش گذشت. البته ما آقای تازه دوماد رو هم زیر نظر گرفتیم و فهمیدیم علاوه بر خوش رو بودن بسیار پسر کدبانویی هستش و توی مهمونی خیلی کمک دست خانومشه و خب این خوبه خداروشکر . البته در اینکه دختر ما لوس و یکمی تنبله و چاره ای هم نداره آقا دوماد شکی نیست.😂

+ چایی با کیک >>>>>>>>