خوش گذشت
امروز صبح با صدای قطره های باران روی پنجره بیدار شدم . هوا گرفته بود و باران نرم میبارید . بوی خاک نم خورده بلند شده بود و اگر بگویم من عاشق بوی خاک نم خورده ام دروغ نگفتم . روستای ما پایین کوه است و موقع باران دیدن آبشار های فصلی که به لطف باران به راه میافتند از پشت پنجره خانه خالی از لطف نیست . بالای کوه برف درحال باریدن بود و سفیدی بیش از حدش چشم را جلا می داد . کوه بزرگ و عظیمی که روستا را بغل کرده واقعا با رنگ سفید محشر میشود . کاش میشد به او دستور داد همیشه سفید بپوشد .
هوا خوابی طولانی را میطلبید ولی مادری به زور بلندم کرد . روزه بود و صبحانه را به عهده خودم گذاشت . بعد از گفت و گوی مفصل با یخچال خانه نتیجه این شد که دو تخم مرغ محلی فسقلی را به هم زدم و در بغل کمی روغن انداختم. بعد که کمی خودشان را گرفتند با دو تا قاشق انها را پیچ و تاب دادم و در نهایت نیمروی گردبادی با اماده شد . زیرش را خاموش کردم تا به جلز و ولز نیوفتدو مثل سر اشپز های معروف از ارتفاع یک متری کمی فلفل سیاه روی سرش ریختم . در انتها هم با کمی نان لواش میل کردم و به روح تخم مرغ صلوات فرستادم که بودنش باعث خوشبختی و مایه مسرت خاطر من است .
خواستم کمی اهنگ گوش بدهم و خوش باشم ولی هنوز افتخاری عزیز بسم الله نگفته داد آجی کوچیکه که نصف نیمه خواب بود درآمد و شروع کرد با خدا صحبت کردن راجب اینمه هدفش از خلقت نیک چه بوده و می خواسته با این افرینشش به چه برسد . حقیقتا کمی ترسیدم و اهنگ را خاموش کردم و بیخالش شدم . قطعا به دعوا با اجی کوچیکه نمی ارزید . از پشت پنجره در سکوت کمی باران را به تماشا نشستم که چطور به در و دیوار و درختان میخورد و برای خودش مینوازد . اینجا باران که میآید همه در حیاط هایشان را باز می گذارند تا اگر کسی امد پشت در نماند و باران اذیتش نکن . در همه خانه ها بساط اش های گرم به پا میشود و بدون شک یک کاسه هم از همان آش سهم همسایه میشود . حتی اکر خودش روی سفره اش همان غذا را داشته باشد . این رفتار ها دوست دارم . مشغول لذت بردن از کلکسیون تکمیل باران بودم که مادری سخت ترین سوال دنیا را پرسید . : ناهار چی بپزم دخترا؟
آجی کوچیکه خودش را به خواب زد تا از زیرش در برود حالا من مانده بودم نگاه منتظر مادری !
حالا خوب است بگویم قیمه مادری قرمه درست میکند و اصلا گوشش بدهکار نیست و کار خودش را میکند . ولی میخواهد که ذهن مرا هم مشغول کند و به من بخندد . خداراشکر راضی اش کردم که چیزی نپزد و ما با چیزهایی که از دیروز در یخچال مانده خودمان را سیر میکنیم . هم روزه بود و هم امروز باید به شهرستان میرفت برای دانشگاهش . گناه داشت بیشتر از این اذیت شود . باز خداروشکر با میم میرود و کمتر برای رفت و امد اذیت میشود .
کمی قبل از رفتن مامان خبر رسید که دایی وسطی که همه میدانیم عشق ماشین های بزرگ است و نمیدانم او هم میداند عشق من است یانه بلاخره در ازمون پایه یک قبول شده است و قرار است شیرینی مهمانمان کند . خیلی خوشحال شدم و ارزو کردم که یک ولووی هجده چرخ قشنگ داشته باشد در اینده و کیفش را ببرد . دایی وسطی معتقد است دنیا فقط صد سال اولش سخت است😂 پس بیخیال دنیا باید از ثانیه با ثانیه اش لذت برد و هیچ ارزویی را در دل خود نگه نداریم و حسرتش زا نخوریم .
یک راز آشپزی امروز یاد گرفته ام ان هم این است که اگر به کته ای که سرد شده و مال دیروز است کمی فقط کمی اب اضافه کنیم و درش را ببندیم و زمان بدهیم گرم شود دقیقا مانند اولش میشود . حتی بهتر !
فقط لطفا نگویید که همه میدانستید و فقط من بود که امروز فهمیدم 😂🤦
ناهار که خوردم موهایم را با روغن زیتونی که چند پست قبل تر راجبش نوشته بودم ماساژ دادم و در نهایت رفتم تا دوساعتی که باید به روغن زیتون جان زمان بدهم تا اثری که میخواهد بگذارد را مفید بگذارانم و کمی درس بخوانم. بعدم موهایم را بشورم و دوباره بروم درس بخوانم 🤦
اگر بخواهید بدانید تا حالا اثری داشته یا نه ؟ باید بگویم که برای تار های سفید که فعلا زود است نتیجه بگیرم ولی بافت موهایم را از این رو به ان رو کرده و خدایی بهتر از هر نرم کننده ، براق کننده و هر کوفت و زهرمار صنعتی که قبلا استفاده میکردم است . حالا اگر نورعلی نور شد و موهای سفیدم را هم سیاه کرد حتما اینجا برایتان مینویسم تا اگر نیازتان شد استفاده کنید .
امروز حساب کردم و دیدم تقریبا تا اخر سال باید سی و پنج هزار صفحه کتاب بخوانم تا برنامه ام را تکمیل کنم و تحویل بدهم . حالا کتابی غیر تخصصی یا رمان بود خیلی راحت بود ها... خدا خودش توانم بدهد .
دیشب خواب میدیدم میخواهم اتاقم را رنگ کنم ان هم سبز بعد میخواستم رنگ قشنگ تری در بیاید بنابراین کمی سفید باید قاطی اش میکردم . حالا نکته جالب اینجا بود که هر بار سفید یا سبز را بیشتر از نیاز می ریختم و این روند هی تکرار میشد . در خواب برای خودم یک تنه پت و متی بودم و جالب بود این حجم از خنگ بودن 😂
مادری همراه میم عصر برگشتن و وقتی گفتم چرا انقدر طول کشیده؟ گفتن سوییچ داخل ماشین جا مانده است و کلی طول کشیده تا زاپاس به دستشان برسد ! میم یک بسته بزرگ کافی میکس برای من و اجی کوچیکه اورده بود و ماهم تشکر کردیم و دیگر نگفتیم زیاد استفاده نمیکنیم و فلان و بهمان ! همینکه به یاد ما بوده و برایمان چیزی که فکر کرده دوست داریم اورده خیلی ارزش دارد !
از همین جا یک امتیاز مثبت برای میم محترم .
میم به قدر خوردن یک چایی و کمی صحبت ماند و بعد رفت. مادری هم بعد رفتن او رفت تا کار های عقب مانده اش را انجام دهد .
شام خوراک مرغ و سیب زمینی داشتیم که مادری هوس کرده بود و ماهم بدمان نمیآمد. سر شام جیم زنگ زد و گفت شام برای یک نفر دارید و ماهم گفتیم اری و بیا قدمت روی چشم .
روستا این شکلی است باید همیشه برای یک نفر بیشتر غذا درست کرد چون هرلحظه امکان دارد کسی بدون اطلاع بیاید و مهمان سفره شود . و خب خیلی بد است ادم بگوید غذا تمام شده است . اوایل این سرزده امدن ها اذیتمان میکرد ولی به مرور عادت کردیم البته هنوز هم کمی اذیت میشویم .
خلاصه که یک روز بارانی نسبتا ارام با حالی خوش و راحت گذشت ...