دیروز مادری چادر جشن تکلیف آجی کوچیکه را از جعبه دراورده بود و گفت خاله گفت است مراسم جشن تکلیف دخترش جلو افتاده و چادری که سفارش داده به تاریخ مراسم نمی رسد برای همین میخواهد چادر آجی کوچیکه را ببرد . با دیدن چادر من هم رفتم و از بین جعبه ها چادر خودم را پیدا کردم و کمی خاطره بازی کردیم . برایم جالب بود که هنوزم بعد از گذشت این همه سال چادرم زیبا و قابل استفاده برای نسل جدید است . انگار تازه دوخته شده بود و مدلش هم حتی از مال آجی کوچیکه که خیلی سال بعد از من چادر گرفته است زیبا تر است .

مادرم واقعا برای خاطره های ما وقت میگذارد . مثلا یادم می اید برای چادر من به جای اینکه خودش برود انتخاب کند یا سفارش دهد من را به بازار برد . به انتخاب خودم پارچه گرفت به انتخاب خودم از میان روبان ها و گل ها و نگین های توی دکمه سرایی که رفته بودیم وسایل تزئین چادرم را خرید . بعد برد پیش خیاط و حتی مدلش را هم به به عهده خودم گذاشت . کاری کرد که من ثانیه به ثانیه یکی از اتفاقات زیبای عمرم را خودم درک کنم و یادم بماند و مختص خودم باشد . و بقیه لحظات مهم زندگی ام هم همینطور بوده و واقعا از این بابت قدردانش هستم .

خلاصه من و اجی کوچیکه کمی با چادر هایمان خاطره بازی کردیم و پوشیدیم ببینیم چقدر به قدمان اضافه شده است و من نزدیک شصت سانت به قدم اضافه شده بود 😂😂

بماند که قرارمان این است چادر هایمان را نگه داریم و به دخترانمان نشان بدهیم و کیف کنیم 😍 هرچند به نظرم چادر دختر من هم قطعا از چادر دختر آجی کوچیکه قشنگ تر در می آید چون قرار است سلیقه اش به مادرش برود 😅😎

دیروز من قهرمان اشپزخانه بودم . دلیلش هم این است دو روز پیش دوتا از ظرف های بلور مادری توهم رفته بودند و گیر کرده بودند . من هم قهرمانانه یک سرچ زدم و از گوگول طلب راه چاره کردم . گوگل هم که خدا پدرش را بیامرزد راه چاره ای نشان داد و خدایی هم جواب داد .

گفت ظرف بزرگ را بگذارم داخل اب جوش و داخل ظرفی که درونش است اب یخ بریزم . البته باید همزمان این کار انجام میشد تا خدایی نکرده یکی از ظرف ها نشکند و فرمان قتل من صادر نشود .

همان قضیه انبساط و انقباض بود و اینجا لازم است بگویم فیزیک واقعا چیز عجیبی است و ته ندارد.

اقدام به موقع ام از این حیث دارای اهمیت بود که هرکدام از ان بلور های زیبا عضو خانواده ای بیست و چهار نفره بودند و اگر می‌شکستند یا به حال خودشان رهایشان میکردم بیست و سه نفر دیگر عزادار می‌شدند و رسم جوان مردی این نبود . 😆

چند وقت پیش دوستم را دیدم و میان صحبت هایمان خبر داد که بلاخره در شهرستان نزدیک ماهم سینمایی افتتاح کرده اند و درهای لذت بردن مضاعف از هنر هفتم را به روی شهرستان باز کرده اند . باید بگویم چشم هایم قلبی شد و همانجا ادرسش را گرفتم .

آخرین باری که سینما رفتم برمیگردد به قبل از مهاجرتم به روستا و واقعا دلم تنگ شده بود . از حق نگذریم فیلم دیدن در سینما یک جور دیگری می چسبد و کیفش بیشتر است .

احتمال زیاد به مناسب تمام شدن امتحانات آجی کوچیکه و مادری باهم یک سینما برویم و فیلمی ببینیم .

برنامه حفظ قران را شروع کرده ام . دیروز هفت آیه اول سوره نبأ را حفظ کردم و شاید خنده دار باشد که انقدر مقدارش کم است ولی خب بزرگان فرموده اند: رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود .

ماهم که حرف گوش کن قطعا حرف بزرگان را زمین نمیگذاریم . ان هم حرف کسی مانند جناب سعدی را ...

این چند وقت دنبال یک اکشن فیگور خوب از راموس هستم ولی پیدا نمیکنم . هرچقدر هم نت را بالا و پایین کردم چیزی به چشمم نیامد . باید تا قبل از اینکه پولی که برای خریدش کنار گذاشته ام را خرج کنم پیدایش کنم وگرنه باز می افتد برای وقتی دیگر و دوباره یادم میرود . اینکه ادم نتواند پولی را نگه دارد خیلی حرص درار است . انگار میخواهد خیلی جدی به تو حالی کند که هیچ اراده ای برای نگه داشتنش نداری .