چه خبر؟
خب عرضم به خدمت همایونی عزیزان بلاگفایی به قول سلی تنهایی منو گرفته بدجوووور و واقعا دپ شدم . غمیگن، دلآزرده و ژولیده ... میدونم بعدا از آرزوی برگشتن آجی کوچیکه به غلط کردن میوفتم ولی خب ...
واسه منی که به شدت متنفرم از تنهایی این سه روز یه جورایی شکنجه بود و حقیقتا دکمه غلط کردم اگر داشت تا الان خراب شده بود انقدر زده بودمش !
دیروز خونه مادربزرگم مهمون بودم و ناهار جوج زدم و از بخت خوب روزگار شبم خان عمو عیالش اومدن از شهر و رفتن خونه مادربزگ و دوباره بساط کباب راه انداختن و منم بردن ... دقت کنید دیگه منم به زور و با اصرار فراوان بردن وگرنه منو چه به شکمو بودن 😁😅
شب بعد شام کلی با جیم عزیز حرف زدم و دلم یکم وا شد . جیم رو اندازه آجی کوچیکه دوست دارم . باهم بزرگ شدیم و همسن بودنمون باعث شده ارتباط خوبی داشته باشیم . البته در اینکه منم بچگیم زیادی شبیه پسرا بودم و با دخترا قاطی نمیشدم هم تاثیر داشت و برای همینه که الان ارتباط بهتری با پسرای خانواده دارم تا دخترا ! اصلا یه جورایی این ماجرا باعث شده از کلی دسیسه ها و خبیث بازی های بین دخترا دور بمونم و نه کسی و ناراحت کنم و نه کسی ناراحتم کنه و موهام رو بکشه😂
زن عمو دیشب به جیم گفت فردا برای مادربزرگ سمبوسه درست کنه چون خیلی دوست داره . قرار شد منم برم ولی یادم رفت و نمیدونم دیگه درست کرد یانه ...داخل سمبوسه هاش پنیر پیتزا میریزه و من قبول دارم خوشمزه اس ولی دیگه اون سمبوسه نیست یه غذای دیگه اس ... کلا دوست ندارم اصالت غذا بهم بخوره :/
جیم در آشپزی مهارت نسبتا خوبی داره و اندازه من یکم بیشتره مهارتش ... با هم رقابت داریم و رسپی برای هم دیگه جور میکنیم . پروژه اخیرمون هم درست کردن پاستا آلفردو بوده که جیم اصرار داره مال اون خوشمزه تر بوده و منم تو دلم قبول دارم ولی خب جر زنی برای همین موقع ها هستش😈😉
آخر شب رفتم یه سر به مامان اینا زدم . متوجه شد که حالم زیاد خوب نیست و رو به راه نیستم ولی خب هرچی پرسید چی شده جوابی نگرفت . کلا جواب مشخصی هم نداشتم که بدم !
همه خانم هایی که اونجا بودن داشتن از دختراشون تعریف میکردن که دختر من یه مهمونی پنجاه نفره رو با چند مدل غذا مدیریت میکنه و فلان و بهمان و کلا خلاصه همه حرفا این بود که دخترای ما خیلی خانومن و کم تر از شف نباید صدا زده بشن...
حالا فکر میکنید توی این جو سمی دختر کی بالاتر از بقیه اس مادر بنده چی گفت ؟
با بخنده برگشته میگه نیک آفرید من وقتی مهمون بیاد و من خونه نباشم زمانی که میره اب چایی بزاره زیر کتری رو روی کمترین حالت ممکن تنظیم میکنه تا آب دیر جوش بیاد و من برسم و خودش مجبور نشه چایی دم کنه ... تخصصشم تو بحث غذا فقط تخم مرغ و هرچی تخم مرغ داشته باشه هست .
حالا قیافه من😐😶 نمیدونستم بخندم یا گریه کنم قشنگگگگ صاف کرد منوووو مادری و تازه یه دور برگشت دوباره از روم رد شد 😂😂 حالا درسته حقیقته ولی اخه مادر من انقدر حقیقت گو بودنم جا و مکان داره اخهههه😆
البته عادت همیشگی مامانمه یادمه بچگی هم فقط از اخلاق ما توی جمع تعریف میکرد نه توانایی های دیگه ما(راجب توانایی هامون فقط و فقط توی خونه خودمون وقتی غریبه ای نبود تشویق میشدیم ) اونم نه واسه شنیدن بقیه بیشتر واسه شنیدن من و آجی کوچیکه ... مثلا میگفت آجی کوچیکه به بزرگترا احترام میزاره یا نیک افرید فلان ... بعد این باعث میشد ما بفهمیم که این کاری که میکنیم لایق تعریفه و اگر انجامش بدیم تحسین میشیم برای همین دوباره و همیشه انجامش میدادیم تا از زبون مامان یا بابا تعریف خودمون رو توی جمع بشنویم و نهایتا عادت میشد .
این یه نکته تربیتی بود گفتم وسط ماجرا بگمش شاید کسی خواست استفاده کنه ...
امروز نسبتا زود بلند شدم . مامان خونه نبود پس با خیال راحت یه کاپوچینو بدون شکر و یه دونه بیسکوییت انتخاب کردم بخورم . تا اینجاش شبیه فیلما بودم ولی وقتی کاپوچینو و بیسکوییت رو با هم توی یه لیوان ترکیب کردم و یکمم شکر بهش اضافه کردم قشنگگگگ برگشتم به اصل خودم یعنی نیکآفرید 😁
ناهار رو کته نیکآفرید پز خوردم که ته دیگ خوشمزه داشت و زیر دندون قرچ قرچ صدا میداد . جای یه خورش قیمه بادجون خالی بود که ازش بریزم روی ته دیگ ها و دلی از عزا در بیارم ولی خب متاسفانه کمبود اشپز داشت آشپزخونه !. جات سبز قیمهههه ...
رفتم و گلادیاتور رو دیدم و تهشم به خودم لعنت فرستادم چرا دیدمش . خودم حالم کوک نبود اخرش قشنگ همه چی امروز رو تکمیل کرد .
کمتر از چند ساعت دیگه مراسم بازگشت پرشکوه مادری و آجی کوچیکه رو در پیش داریم و من باید برم تا یکم کوزت بازی دربیارم و برای استقبال هرچه شکوهمند تر از این دو عزیز آماده بشم 😁😁😁
+نمیدونم فاز خانواده های مادری و پدری چیه ... با مامان بابا ها خوبن. مامان بابا ها هم باهاشون خوبن . ولی با همدیگه عین کارد و پنیر ان بدون اینکه بحثی بینشون پیش اومده باشه 🤦 واقعا دارم وسط این ماجرا له میشم . هیچکدوم پیش مامان این حرفارو نمیزنن . خانواده پدری احترام مامان رو نگه میدارن و اگه میخوان بدجنس بازی نسبت به خانواده مادری در بیارن جلوش انجام نمیدن . خانواده مادری هم میدونن اگه حرفی جلوی مامان بزنن عصبانی میشه و دلش نمیخواد کسی از خانواده خودش راجب خانواده پدری حرفی بزنه و غیبتشون رو بکنه . حالا این وسط همه حرفا و غر هاشون رو دپر از چشم مامان سر من میزنن و این داره دیوونه ام میکنه ...این فشار ها بیشتر از سمت مادربزرگ مادری و پدر بزرگ پدریم هست و نمیدونم چیکار کنم . حقیقتا نزدیکه اشکم دربیاد و بزنم زیر گریه/:🤦
+ آیه ۲۶-۳۰ نبأ حفظ شد.