مهمان آجی کوچیکه
آجی کوچیکه دیشب چند دور شادی میان خانه زد و بعد که ایستاد نفسی تازه کرد و گفت فردا به خاطر برودت هوا مدارس تعطیل است و قرار است تا لنگ ظهر بخوابد . حتی من راهم تهدید کرد که اگر صدای اهنگم را بشنود خودش میداند و من!
همین هم شد که تا دو شب باهم فیلم دیدیم و همانجا هم خوابمان برد . صبح سه شنبه روی فرش گل منگلی و قرمز رنگ پذیرایی از خواب بلند شدیم . البته آجی کوچیکه بعد از خوردن صبحانه دوباره و رفت توی اتاقش و گرفت خوابید . همانطور که خودش میخواست . تا لنگ ظهر!
خوابیدن روی فرش کمی اذیت کننده است ولی وقتی از خستگی بیهوش شده باشی به نظرم فرق زیادی نمیکند فرش هم سن خودت باشد یا پرقوهای خاندان سلطنتی بریتانیا .
اینجا حدودا هفتاد درصد مردم از مبلمان استفاده میکنند. ما وقتی به اینجا آمدیم مبل هایمان را فروختیم و دیگر نخریدیم . مادر اعتقاد دارد خانه ما و محیطی که در ان زندگی میکنیم و روابطمان زیاد با مبلمان و میز غذاخوری جور در نمیآید. اینجا انقدر رفت و امد ها زیاد و مهمانی های خانوادگی پرجمعیت است که حتی دو سرویس مبلمان هم یک چهارم جمعیت را پوشش نمیدهد . تازه شما اگر بخواهید سفره بیندازید باید حدودا یک محیط سی یا چهل متری خلوت در اختیار داشته باشید و در انجا سفره بندازید . این درحالیست که تمام پذیرایی خانه ما تقریبا سی و پنج متر است و اگر ان را مبل کنیم دیگر جایی برای سفره انداختن نمیماند و اگر بخواهیم از میز غذاخوری استفاده کنیم باید یک میز پنجاه نفره بخریم 🤣 و دردسر بیشتر اینجاست که اینطور مهمانی ها سالی یکبار نیست و چندروز یکبار است 🤷😂
از ان طرف مادری خیلی روی دکور حساس است و اگر نتواند چیزی را باب میل خودش و با اصول کامل استفاده کند قیدش را میزند . متنفر است از مبل هایی که به دیوار چسبیده اند یا ردیفی دور تادور خانه را گرفته اند . در نتیجه خانه ما مبلمان نیست و فکر نکنم تا زمانی که اینجا باشیم هم بخریم.
کمی مانده به ظهر برق ها رفت و اینترنت هم قطع شد .همین شد که مجازی را برای چند ساعتی بوسیدیم و گذاشتیم کنار و کمی خانوادگی باهم حرف زدیم . گرم صحبت که بودیم مادربزرگ آمد و میان صحبت هایش خبر داد خواهر زاده اش ازدواج کرده . تبریک و تهنیتی گفتیم و من که اگر حرف نمیزدم کسی نمیگفت لالی برگشتم و در ادامه تبریکات گفتم که پسرک پسر خوبیست ولی خانواده اش نه ! کاش دخترش را به این خانواده نمیداد چون خانواده خیلی مهم است /: فکر نمیکردم مادربزرگ ناراحت شود . ولی شد و مامان از چشمهایش برایم لیزر پرتاب کرد که اگر جاخالی نمیدادم دود میشدم و به هوا میرفتم . قطعا من این حرف را پیش کس دیگری جز مادرم و مادربزرگم نمیگویم ولی فکر نمیکردم حتی نباید پیش مادربزرگم هم بگویم . هعی همین است که میگویم فعلا مانده تا بفهمم دنیای عجیب ادم ها دقیقا چطور است . ولی خب من دخترک مورد بحث را دوست داشتم و در نظرم لایق خیلی بهتر از اینها بود !
چند وقت پیش یک گلدان بلور زیبای خط دار خریدم تا داخلش چند قلمه پتوس قرار دهم خیلی شیک بود . ولی مادری به هیچ صراطی مستقیم نشد که از پتوس هایش به من بدهد . امروز شانس با من یار بود و یکی از قلمه هایش که مدتی بود با خاک گلدان ناسازگار بود را به من داد . گلدانم حالا فقط یک قلمه کج و معوج پتوس داخلش است ولی خیلی گوگولی و قشنگ است . قول داده ام هر روز برایش شعر بخوانم تا سریع تر جان بگیرد .
امشب شام را مهمان آجی کوچیکه هستیم به صرف پیتزای مرغ و ژامبون ! البته اگر به سرانجام برسد چون که قرار است برای اولین بار به آشپزخانه برود و غذا درست کند . من که تکلیف خودم را میدانم و قرار است قبل خوردن با اورژانس تماس بگیرم تا آماده باشند .همین حالا که دارم مینویسم میم هم امد و قرار است با ما ریسک خوردن دسپخت آجی کوچیکه برای اولین بار را بپذیرد .
اگر سالم ماندم که هیچ و فردا طبق معمول پستی در وبلاگم میگذارم ولی اگر شد و دعوت خداوند را لبیک گفتم خوبی یا بدی دیدید حلال کنید 😁😅💜
+ آیه ۷ـ۱۰ نازعات حفظ شد .