با ضمیمه عطر سیب
از آن جایی که زندگی دور گردون است و هیچوقت یک جور نمیماند و آدمی هم چاره ای جز راه آمدن با آن ندارد چون هیچوقت زندگی به پای یک آدم نمیماند تا خودش را برساند و خوش و خرم باهم بروند . روز را شروع کردم. بی رمق و سرگردان ولی ارام ارام کارهایم را انجام دادم . اتفاقات چند روز اخیر کمی دست و دلم را سرد کرده بود ولی خب چاره چیست؟
تمام روز دلم هوس کافئین کرده بود ولی هنوز جز یک ویفر کاکائویی چیزی نخوردم سعی دارم سمت نسکافه و اینها نروم و تحمل کنم چون این روزها زیاد بدنم قوی نیست و با اینکار باید فاتحه خودم را بخوانم . سر و کله ای نسبتا طولانی با کتاب ها و فایل های امروز زدم که همراه آمدن آجی کوچیکه از مدرسه انها هم تمام شدند. آجی کوچیکه میگفت کارنامه را قرار است بدهند و مدیر گفته بالای نوزده و هفتاد میشود . خیلی خوشحال بود ولی خب دارد برایش کم کم جا می افتد که همه چیز در گروه بیست گرفتن نیست ...بابت این راضی ام .
مادر برای ناهار خوراک لوبیا پخته بود . نمیدانم اعتراض های سلیقه ای آجی کوچیکه کی تمام میشود . وقتی خوراک لوبیا را صبحانه و با نیمرو و سوسیس و قارچ و ذرت میخورد (همان صبحانه انگلیسی ) لوبیا میشود بهترین غذای جهان و به به و چهچه ! ولی وقتی لوبیای بخت برگشته زبان بسته را برای نهار یا شام ، ایرانیزه میکنیم و روی پلو می ریزیم و میخوریم میشود بد و فلان و بهمان ... حالا باز خداروشکر که جرئت نخوردن و سر سفره نیامدن را ندارد ... به نظر من که خوشمزه است . حالا درست است برای صبحانه چیز دیگریست ولی خب برای بقیه وعده ها هم بد نیست و سزاوار این همه سرزنش نیست !
امروز میخواستم یک سینمایی ببینم . بین دو فیلم بن هور و ناخدا مانده بودم و بعد از نیم ساعت فکر کردن اخرش هم هیچکدام را ندیدم و رفتم یک سریال ابکی را ریواچ کردم . حس و حال فیلم دیدن که نباشد همین میشود دیگر ...
البته امروز یک تجربه دیگر هم به دست اوردم و ان هم خشک کردن سیب روی بخاری بود ! فکرش از چند وقت پیش با خواندن یکی از پست های هیچکس عزیز به سرم زد و امروز عملی اش کردم . سه تا سیب را حلقه ای برش زدم و روی سینی چیدم و گذاشتم روی بخاری تا خشک شود . اول امیدی بهشان نداشتم فکر نمیکردم خوب از اب در بیایند ولی کمی که گذشت و هفتاد درصد خشک شدند دیدم بلههههه چه شده اند ...از مامان پرسیدم که میوه خشک را باید چطور نگه داری کرد؟ در یخچال یا بیرون ؟ در چه ظرفی باید باشند ؟ چقدر ماندگاری دارند و مادر بعد تمام شدن سوال هایم گفت تو تا اخر امشب همه را دونه به دونه میخوری و چیزی باقی نمیماند که نگهداری بخواهد ... اولش اعتراض کردم ولی خب از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان از ان سه سیب حلقه شده حالا فقط پنج حلقه روی سینی مانده و مطمئنم انها هم تا اخر شب خورده میشوند . توسط کی؟ معلوم است دیگر نیکآفرید 😁
یه چیزی هم امروز فهمیدم و قرار است اینجا بنویسمش. بیشتر سلیقه ای است و من نظر شخصی خودم را دارم بیان میکنم و با دیگران مشکلی ندارم . ان هم این است که از ادم هایی به مجلس ختم میآیند و از هیکلشان که حالا مشکی پوش شده نگین و طلا و شاین میریزد حس خوبی نمیگیرم ... انگار عروسی آمده اند . سلیقه شخصی خودم این است که برای شرکت در یک مجلس ختم در عین آراسته بودن باید ساده پوشید تا هیکل ادم از ده فرسخی برق نزند . بلاخره باید فرقی باشد یا نه؟ اگر ملاک فقط مشکی پوشیدن بود پس مجلس ختم چه فرقی با عروسی دارد؟ خب ما انجا هم خیلی اوقات مشکی میپوشیم!
+ آیه ۲۲ـ۲۸ نازعات حفظ شد[ دیروز]
+آیه ۲۹-۳۳ نازعات حفظ شد[امروز]