بعد از چند روز فرصت کردم و دوباره وبلاگم را باز کردم . حقیقتا بلاگفا اعتیاد است و اگر قصد ترک هم داشته باشی روحت نمیگذارد! این چند روز انقدر سرم شلوغ بوده که حتی فرصت نگاه کردن آینه را هم نداشتم انقدر شب دیر وقت خوابیدم و صبح زود بلند شدم که حس میکنم اصلا روی زمین نیستم و یک موجود فضایی هستم با حداقل درک از اطرافم ! یک بدی یا خوبی که اینجا دارد این است که اگر اتفاقی در روستا برای یک نفر بیوفتد حالا چه خوب چه بد ،اگر دور ترین نسبت فامیلی هم با ان فرد داشته باشید باید کمر همت را ببندید و کمک کنید و در جمع باشید . یکی از دلایلی که اینجا همیشه مراسمات غم و شادی با جمعیت خیلی زیادی برگزار می‌شود همین است . من هم این چند روز سعی کردم اگر کمکی از دستم برمی آید دریغ نکنم و شده حتی به اندازه یک چایی پخش کردن کمک کنم .بلاخره دیشب همه چیز تمام شد و من نیز سرم را به بالش خودم رساندم و گرفتم تخت خوابیدم ! تخت یعنی انقدر راحت و سنگین که تا ده یازده صبح حتی یک انگشتم را هم تکان ندادم . سر و ته صبحانه را با کمی چایی و کیک گردویی هم اوردم و رفتم تا به خروارها کاری که عقب مانده بودند برسم . این چند روز خانه مان کم از کاروانسرای شاه عباس نداشت و هر کسی احساس میکرد کمی استراحت میخواهد تلپ میشد اینجا و همین هم شد که حالا اتاقم فرقی با هیروشیما بعد از انفجار بمب ندارد ! دو ساعتی تمیز کردن اتاق طول کشید من دقیقا مانده ام با آجی کوچیکه چکار کنم تا یاد بگیرد وقتی از چیزی استفاده میکند بعد از اینکه کارش تمام شد انرا مرتب سرجایش بگذارد ؟! داخل کمد ها غوغایی بود ناگفتنی 🤦کمی کتاب هایم را ورق زدم و حقیقتا به جایی نرسیدم . فایل هایم را مرتب کردم و وقتی دیدم فعلا حس و حال کار و درس نیست رفتم و نشستم خلاصه بازی هایی که از دستشان داده بودم را دیدم . فعلا به این نتیجه رسیده ام در آیندگان اگر کسی را انتخاب کردم حتما ورزش به ویژه فوتبال را دوست داشته باشد .‌ چون به نظرم اینکه هردو همزمان سر بازیکن بخت برگشته داد بزنیم و فکر کنیم خودمان کنار زمین هستیم و چند برابر سرمربی درس پس داده با تجربه بارمان است باید خیلی خفن باشد . بعد از خوردن ناهار که مادری زحمتش را کشید با آجی کوچیکه بساط غیبت بلاگفایی های عزیز را پهن کردیم چون رفته بود لینک شده های وبلاگم را سری زده بود و از بعضی وب ها خوشش امده بود و در نظرش چنتا از وبلاگ ها عجیب بوده اند 😂چند تایی مثال را اینجا بگویم کمی از گناه غیبتمان کم شود . البته قبلش این را بگویم که آجی کوچیکه از همان نوجوان های اخر دهه هشتاد است که از هیچکس ابایی ندارند و رک و صریح حرفشان را میزنند پس لطفا اگر چیزی به مذاقتان خوش نیامد ناراحت نشوید و عذرخواهی مرا پذیرا باشید 🌹وبلاگ سلی را خوانده بود و میگفت روح این زن زیادی لطیف است ولی حس میکند در زمان و مکان اصلی خودش به دنیا نیامده است ! گفت شبیه مگ مارچ در زنان کوچک است ! البته گفت رنگ قالب وبلاگش چشمش را اذیت کرده و بهتر است عوض شود 😂 این را خودم خیلی وقت بود میخواستم به سلی عزیز بگویم هی یادم میرفت 😅یا وبلاگ هیچ او عزیز را خوانده بود و در کمال تعجب بیشتر از همه خوشش آمده بود . چرا میگویم تعجب کردم؟ چون هیچ او سربسته مینویسد و با روحیه آجی کوچیکه اصلا همخوانی ندارد . ولی در کل گفت به نظرش هیچ او یک دختر شبیه بازیگر نقش اول سینمایی جابه جایی شاهدخت ها هستش 🤷😄وبلاگ جناب پادشاه نیمه جان را هم خوانده بود و چیزی که باعث شد نزدیک دو دقیقه پیوسته من بخندم این بود که راجب پادشاه غیبت بیشتری کرد و یک تعریف میکرد و یک ایراد میگرفت 😂 ایراد هایی که اگر کامنت میشد و زیر پست های وبلاگ جناب پادشاه نوشته میشد باعث میشد جواب تندی بگیرد 😂 در اخرم گفت پادشاه شبیه دایی کوچیکه است و به ازای شش روز دیدنش باید یک روز نبیندش تا خدایی نکرده زد و خوردی بینشان پیش نیاید و با اودعوا نگیرد .😂 گفت اگر اهل بلاگفا بودم وب تو را لینک نمی‌کردم چون به نظرم جذابیتی ندارد و تازه راجب من هم بد مینویسی و این خودش اصلی ترین دلیل است . من گفتم به او ربطی ندارد و خدارا شکر که اهل بلاگفا نیست ! تازه پیشنهاد داد حالا که مد شده بلاگفایی ها برای ماشین هایشان اسم میگذارند . از دامبلدور و آقای قوامی گرفته تا ریگال و پاتریک ماهم برای پراید نازک نارنجی خودمان یک اسم انتخاب کنیم ولی هرچه بیشتر فکر کردیم کمتر به نتیجه رسیدیم و فعلا تا اسمی پیدا میکنیم قرار شد همان نازک نارنجی صدایش کنیم . برای خاتمه بحث هم به اطلاعتان برسانم که نرگس های باغچه بلاخره مارا شرمنده خودشان کرده و با کلی ناز و ادا از دو گل نرگس رونمایی کردند . از صد پیاز نرگس فقط دوتا گل 🤣 ولی خب همین هم نعمت است و جای شکر دارد .

همین...

+آیه ۴۴-۴۶ نازعات حفظ شد [۱۱/۱۱]

+آیه ۱ـ۸ عبس حفظ شد [دیروز]

+آیه ۹ـ۱۶ عبس حفظ شد [امروز]