چهارشنبه ای که گذشت
امروز صبح ساعت هفت وسط خواب های عجیب و غریبم که داخلشان قهرمان ملی تکواندو بودم و داشتم برای اینکه رنگ قرمز را برای فینال به من نداده اند گریه میکردم بیدار شدم . هوا کمی سرد بود و باد های شدید درختان بینوای حیاط را چنان تکان میدادند که دلم من یکی به حال درخت ها سوخت . صبحانه را به میمنت لق شدن دندانم و دردش به یک لیوان چایی بسنده کردم و البته با هر مکافاتی بود یک عدد کیک یزدی هم همراهش خوردم . کیک یزدی لامصب از انهایی است که رنگ رخساره اش خبر میدهد از سر درونش و خیلی هم خوب خبر میدهد . مثلا امروز داد میزد که من تازه نیستم و حیف نیست من را بخوری و خودت را ازار بدهی؟! از صبح خانواده مادری که نمیدانم از کجا متوجه بودند مامان برای فشارش دکتر رفته است یکی یکی امدند و رفتند و کلی قربان صدقه مامان رفتند و لوسش کردند . تا الان که من دارم مینویسم دایی ها چند باری امده اند و صد و چند باری تماس گرفته اند و خاله هم یک بار امده و تلفنی هم یک دعوای حسابی با مامان کرده است که چرا حرص و جوش میخورد و حواسش به خودش نیست . البته بماند که دایی بزرگه که از مامان بزرگ تر است دیشب ساعت یک شب متوجه شده بود و امده بود خانهمان که مطمئن شود حال مامان خوب است. عمه هم که همیشه خودش و ما را فدای مامان میکند تا فهمیده بود زنگ پشت زنگ که حالا خوبی و مطمئن باشم فلان و بهمان ...غول مرحله اخر فهمیدن مادر بزرگم بود که تا ظهر سعی کردیم نفهمد و موفق شدیم ولی اخرش دوست مامان از دهنش در رفته بود و قضیه را لو داده بود و مادر بزرگ به خانهمان امد و اولش هی عجیب به مامان نگاه میکرد بعد پاشد برود دوباره دلش نیامد وسط راه برگشت و تند پرسید راست میگن حالت بده دکتر میری؟! همین را که بپرسد من و مامان زدیم زیر خنده و پوکیدیم . البته بعدش با گریه مانی ناراحت شدیم و سعی کردیم حالش را خوب کنیم همه این ها فقط برای نوسان فشار خون! ارزش داشتن خانواده و کسانی که از ته قلبشان دوستت دارند را اینجور مواقع به چشم می بینم و حقیقتا لذت میبرم . خداوند خانواده ام را برایم نگه دارد . سالم و سلامت ،با دلی خوش و لبی خندان چون به قول مادرم در جهنم دنیا خانواده همان سایه درخت جادویی است که نمیسوزد وزندگی میبخشد !ناهار قرار شد سوپ بخورم . البته سوپ اماده ،چون ساعت دوازده بود و وقتی برای سوپ خانگی نبود . حقیقتا سوپ را خوردم دیدم نه نمیشود و غذای روی سفره بیش از حد چشم سفید است و هی چشمک میزند . ماهم دلش را نشکستیم و با وجود دندان لق بی نوایمان یک لقمه چپش کردیم و یک اخییشششش از ته دل گفتیم . بعد از ظهر با مادری به شهرستان رفتیم . البته نازک نارنجی را نبردیم چون چراغ هایش خراب شده اند و برگشتنی به شب می خوردیم و نمیشد . با دایی کوچیکه زن دایی رفتیم . وقتی به شهر رسیدیم دایی با مامان رفت تا پیش متخصص بروند و من و زن دایی هم رفتیم پیش دندانپزشک ! حقیقتا وقتی مریض خودت باشی محال است نترسی و باید بگویم از زمانی که جلوی کلینیک پیاده شدم تمام اندام هایم شروع به لرزیدن کرد این هم درد بی درمانی است و اصلا هم خنده ندارد 😄😆 خب به میمنت و مبارکی دکتر نبودش و ما را ارجا دادند به یک دندانپزشک دیگر و دلمان را شاد کردند البته که معتقدم از این ستون به ان ستون فرج است و ممکن است موقع طی کردن صدمتر فاصله بین دو مطب دندانم خود به خود خوب شود و زیر دست دکتر نروم .... این دفعه که نشد و رفتم زیر دست دکتر و او هم خدا خیرش بدهد اصلا اجازه نداد به خودم بیایم تق دندانم را کشید و تمام ... البته یک تکه اش را کشید و گفت هروقت بقیه اش خراب شد برگرد ایمپلنت کن ! چشم عزیزم فقط یک ندا می دادی یه بسم اللهی چیزی زهره ترک شدم خوووو... بعد با زن دایی به یک فروشگاه لوازم ارایشی رفتیم و چند کرم و رژ تست کردیم و زن دایی چنتایی را برای سالنش خرید .البته خودش دست کم اورد برای تست و یکی از دست های من را قرض گرفت و روی پوستش رژ مایع و پودر فیکس را تست کرد . با اینکه چندبار دستم را شسته ام هنوز هم بوی مواد ارایشی میدهد و حس خوبی ندارد بعد دایی سراغمان امد و رفتیم و مامان را هم سوار کردیم و مناظر شدیم ببینیم دکتر تشخیص چه داده است . مامان گفت کنی قرص فشار داده و گفته است مشکل از قلبت نیست و به احتمال زیاد عصبی باشد !به خانه که زسیدیم هوا تاریک شده بود . مادربزرگ شام پخته بود و برایمان فرستاده بود تا مامان اذیت نشود و استراحت کند . حقیقتا یک ماچ پس کله ای حقش بود حیف در دسترس نبود . امروز تماما ناوک مژگان شجریان در ذهنم پلی میشد . احوال خوبی دارد و مجابتان میکند همراهش همخوانی کنید .اگر دوست داشتید زمانی که حالتان خوب بود شما هم گوشش بدهید.
+آیه ۱ـ۵تکویر حفظ شد .