شاید بدتون بیاد!
اول از همه کسایی که نگرانم شدن واقعا از ته دلم ممنونم که حالم رو پرسیدن و واقعا خوشحالم کردن 💗 اینو واقعا میگم . محبت هر طوری که باشه شیرینه و به دل میشینه و حال ادم رو خوب میکنه . پس ماچ به کله مبارکتون 😘الان حالم بهتره و میتونم دوباره یه پست جون دار بنویسم راجب روزی که گذروندم .
چند روزی بود با خودم فکر میکردم که خیلی مزخرف میشه اگر همش پستام این باشه که کی بیدار شدم کی خوابیدم کی رو دیدم و کجا رفتم . همه هم تکراریییی یا مثلا یه بخشیش همش درباره غذا باشه !ولی وقتی یکم فکر کردم به این نتیجه رسیدم که خب من اول هم وبلاگم رو زدم که هر روز راجب خودم و برداشتام از بقیه و خودم بنویسم و قطعا این زندگی منه . من یه گردشگر نیستم که هر ثانیه با یه چیز شگفت انگیز و متفاوت مواجه بشم . یه روانشناس نیستم که هر روز سرگذشت پنجاه تا ادم مختلف رو بشنوم و اینجا راجبشون بگم . من زندگیم همینه و از اولم قرار بوده که همین هارو بنویسم . همین غذا خوردن به طور تقریبی یک ساعت و نیم تا دو ساعت از بیست و چهار ساعت هر روز من رو میگیره و مگه میشه راجبش ننویسم؟ خلاصه که دوباره قراره هر روز روزم رو با ریز ترین جزئیات تقریبا اینجا بنویسم و یادم بمونه دارم برای خودم مینویسم و بقیش دیگه مهم نیست .
چهارشنبه واقعا چهارشنبه بود . یه چهارشنبه واقعی که با تمام توان غم دیروز رو با خودش برد و فقط یه گرد کوچیک ازش به جا گذاشت و میدونمم که اگه حواسم بهش نباشه همون گرد هم میتونه برام مشکل ساز بشه و باید حواسم باشه.صبحانه رو با املت سیب زمینی زیادی خوشمزه مامانپز گذروندم . ما یه شام نونی داریم که چون زیاد باب سلیقه من و اجی کوچیکه نیست داخل برنامه غذاییمون زیاد نیست . ولی چون مامان دوست داره یکی دوماه یکبار یه سری به سفره امون میزنه . حالا چیه؟ سیب زمینی! حتما میدونید که سیب زمینی هم رده با بامجون در هر حالت و شکلی شخصیت خودش رو حفظ میکنه و همه جوره خوشمزه اس و کلا چیز عجیبیه ولی خب یه تبصره لازم داره اونم خوراک سیب زمینی ساده اس !پیاز رو که کاراملی کردید بهش نمک و زردچوبه و فلفل سیاه میزنید و بعد سیب زمینی های نگینی ریز رو اضافه میکنید و درش رو میبندید تا با حرارت کم سیب زمینی ها پخته بشه . وقتی که اولین لایه سیب زمینی ها از زیر طلایی شد و اخرین لایه بالایی هم کاملا پخت زیرش رو خاموش میکنید. نتیجه یک خوراک سیب زمینی ساده اس . حالا همین غذارو با قارچ درست میکنن میشه سیب زمینی با قارچ . با گوشت درست میکنن میشه سیب زمینی با گوشت . دیدم که مردم محترم کرمانشاه با مرغ تیکه درست میکنن و بهش میگن قورمه مرغ و توی رستورانا با شیوید و جعفری میکسش میکنن به عنوان پیش غذا یا غذای گیاهی میره توی منو و کافه ها بهش پنیر میزنن و میشه یه غذای ادایی ... در کل یه بیس عالی برای داشتن یه غذای ساده و حاضری هستش . البته چون ما زیاد سیب زمینی عزیز رو توی این شکل و شمایل دوست نداریم هرچقدر هم مامان کم درست کنه باز اضافه میاد و معمولا ما صبح شب هایی که این غذا رو داریم املت سیب زمینی داریم . البته باید بگم همون مصداق ذات ادم که درست باشه فقط یه دوست خوب کافیه تا به راه راست برش گردونه هستش . و واقعا سیب زمینی با همنشینی با جناب تخم مرغ دوباره وقار و همیشه در همه حال خوب بودن خودش رو به دست میاره .
بگذریم . تا ظهر یا پای سیستم بودم یا فایل هام را زیر و رو کردم و سعی کردم جلو ببرمشون. سری به بازار انلاین کتاب ها زدم و حقیقتا پرهام از دیدن بعضی قیمتا ریخت . خدایی نمیارزه برای یه هفتاد صفحه ای سر و ته نامعلوم از یه انتشارات داغون هفتصد هزار تومن پول داد . یکی از چالش هام برای خرید کتاب همیشه تفاوت نسخه هاست . دوست دارم بهترین ترجمه و بهترین نشر رو تهیه کنم ولی واقعا سخته و گاهی اوقاتم اصلا سر در نمیارم .اوضاع حفظ قران به خوبی و با نشاط پیش میره . انفطار تموم شده و الان دارم سوره مطففین رو حفظ میکنم . برام لذت بخشه و روی امید و اراده ام تاثیر گذاشته . هنوز ملموس نیست این قضیه ولی اوضاع بهتر و روشن تر میشه و فقط نیازمند پشتکار هستش . واقعا دوست خوب نعمته و میتونه روزی ادم باشه مثلا گیلاس و پیشنهاد فوق العاده اش راجب حفظ . خدا لبخند رو رو لبش دائمی نگه داره انشاالله ... ناهار امروز مادری به گفته خودش و برای رو کم کنی حبوبات عزیز و لوبیا که رفته ان اوج گرفتن و هم قیمت کلیه سالم شدن اخرین بسته لوبیا رو هم از فریزر در اورد و باهاش قرمه سبزی درست کرد . حقیقتا قرمه سبزی های مادرم توی فامیل حرف اول را میزنه و اینو من نمیگم بقیه میگن پس پارتی بازی در کار نیست . قورمه سبزی یعنی یک مجموعه شامل یک ظرف پر قرمه سبزی سیاه که خوب جا افتاده و پلو زعفرانی و ته دیگ حنایی و سالاد شیرازی و دوغ !حالا بعضی ها اون وسط پیاز هم میخورن که سلیقه من نیست .ناهار سنگین بود و حتی زرنگ ترین ادم خونه ما یعنی مامان هم مشتاق جمع کردن سفره و شستن ظرفا نبود . من پیشنهاد سنگ کاغذ قیچی دادم و دور اول اجی کوچیکه برد و من باختم . جرزنی جزئی از بازیه پس من قانون بازی رو بهم نزدم و جرزنی کردم و قرار شد یکبار دیگر بریم برای سنگ کاغذ قیچی . این بار من بردم اما اجی کوچیکه زیر بار نرفت و اونم جرزنی کرد . تا ما درگیر اثبات پیروزی خودمون بودیم مادری سفره راه جمع کرد و ظرف ها رو شست و تهش نگاه تاسف باری به ما انداخت . خدایش ما را ببخشد الهی آمین :) عصر حسابی حالم گرفته بود . دوست داشتم بیرون برم اما دوباره حوصله لباس پوشیدن نداشتم. حتی فکر کردم برم خونه عمه و چند ساعتی رو با دختر عمه بگذرونم دوباره تنبلی سراغم اومد . مامان میون شک و تردید های من برای چند تا خرید کوچولو رفت شهر و کمی بعد دختر عمه زنگ زد و گفت حالش گرفته است و اگه میشه برم دنبالش . کور از خدا چی میخواست ؟!
سریع اماده شدم که برم دنبالش ولی حین بیرون رفتن همون دندونی که چند وقت پیش راجبش اینجا نوشتم افتاد و ناک اوتم کرد . لامصب انگار یه جون از جونام گرفت انقدر برام سخت بود . با یه دندونِ شیش افتاده رفتم دنبال دختر عمه. وسط راه کمی هله هوله خرید و من یدونه بستنی وانیلی بزرگ برای اخر شبمون! بلاخره دندونم افتاده بود مگه میشه بستنی نخورده رد بشم ازش 😅 . بماند که موقع حساب کردن یادم افتاد رژیم ام و واقعیت مثل یه پتک کوبیده شد روی کله ام .ما که رسیدیم مامان هم اومد و با خودش ساندویچ اورده بود . شام رو با همون ساندویچ ها گذروندیم و من هم اصلا چشم غره های اجی کوچیکه که میگفت رژیم هستی و نوشابه نخور محل نذاشتم . بعد از شام نیم ساعتی همراه هم اهنگ خوندیم و دخترعمه کمی رفت توی فاز تحلیل اقتصادی که سریع حواسش رو پرت چیز دیگه ای کردم . حقیقتا فعلا توان حرف زدن راجب این چیز هارا با بقیه ندارم حدا اقل نه تا چند روز دیگه که حالم خوب خوب میشه.بعد از شام میزبان خان عمو و عیالش بودیم به جز پسر بزرگ و عروسش. میم اطلاع داد که فردا کنکور ارشد داره و دعا کنیم که قبول شود . گفت اگه قبول بشه همه رو یه شام خوب مهمون میکنه و منم گفتم اون حاضره خودش رو کور و کچل کنه ولی مهمونی شام نده . اول انکار کرد و بعد قبول کرد که همینه که من میگم .شب دسته جمعی بازی رئال را دیدیم و انصافا که خوش گذشت . عاشق شب هایی هستم که دور هم جمع میشیم . حس خوبی برام داره و حالم رو خوب میکنه .