امروز صبح زود خبر رسید یکی از اهالی روستا خرس بهش حمله کرده و باعث شده از کوه سقوط کنه . با اینکه اصلا نمیشناختم و نمیدونستم کیه انقدر ناراحت و عصبی شدم هنوز که هنوزه معده ام تیر میکشه! با تمام دلواپسی برای کسی که نمیشناختم صدقه گذاشتم و دعا کردم اتفاقی نیوفته براش . تمام اهالی روستا نگران شده بودن و دعا میکردن چیزی نشده باشه . مردایی که میتونستن برن کوه همه رفتن تا اگر کمکی نیاز بود دریغ نکنن . به خاطر صعب العبور بودن منطقه چند ساعتی طول کشید تا پیدا بشه و بعدم بالگرد نیاز بود که امدادرسان ها رو برسونه بالای سرش . البته در نهایت هم چون شرایط کوه یه شکلی بود که بالگرد نمیتونست فرود بیاد خود بچه های روستا بعد رسیدگی بچه های امداد به زخم هاش بالا کشیدنش . خداروشکر فقط پاهاش اسیب دیده بود و خطر از جونش رفع شده بود . یه چیزایی رو اینجا خیلی دوست دارم . یکیش اینه که شاید خیلیا توی روستا باهم مشکل داشته باشن یا قهر باشن یا اصلا سایه همو با تیر بزنن ولی وقتی بحث مشکلات و این جور چیزایی میشه واقعا همه هستن فارغ از هر چیزی ... همه سعی میکنن از کوچیکترین کمکی دریغ نکنن و این خیلی قشنگه 😍

امروز ناهار قیمه مامان پز داشتیم که البته به لطف رفتن برق ها و قطع شدن نت سیب زمینی هاش رو من سرخ کردم و باید بگم سیب زمینی نگو طلای خوردنی😋😂 حیف من رژیم بودم نمیتونستم مثل همیشه بخورم ولی خب خدایی نشست ته ته قلبم ! البته چون اتفاق صبح هم ختم به خیر شده بود آسودگی خیالمون بیشتر بود و بهمون چسبید .

یه خبر قشنگ دیگه اینکه غنچه دوم رز هفت رنگ هم باز شده و این دفعه یه رز زرد داریم که لبه گلبرگ هاش صورتی و نارنجیه 😍 خیلی گوگولی و کوچیکه ✨😺

آجی کوچیکه امروز کم مونده بود یه گاو نذر کنه که سر کلاس زبان با پسرخاله هم گروه نشه و انقدر خدا خدا کرد که داد منو مامان رو در اورد . البته یه جورایی حق هم داره پسر خاله شیشه خورده داره و وقتی با بچه های دیگه هم گروه میشه سوالاش رو با لهجه کم میپرسه که طرف مقابلش بتونه جواب بده دیدم حتی هجی هم کرده براشون ولی به آجی کوچیکه که میرسه چنان حرف میزنه انگار تمام عمرش رو کالیفرنیا بوده و اصلا با فارسی آشنایی نداره 😂🤦

عصری رفتم تو حیاط دیدم بوی غذای عروسی میاد . حالا شاید بگید بوی غذای عروسی دیگه چیه ؟ خودمم نمیدونم یادمه خیلیییی سال پیش عروسی میرفتی غذاها این بو رو داشتن و خدایی بوی خوبی هست . از مامان پرسیدم عروسی داریم اطراف؟ گفت که همسایه جان مهمونی پاگشا دارن و مال خونه اوناست . اینجا رسم هست بعد عقد اول خانواده عروس خانواده دوماد رو دعوت میکنن و بعد هم خانواده دوماد خانواده عروس رو دعوت میکنن . شب به رسم همسایگی برای ماهم یه بشقاب اوردن و گفتن که اینم سهم شما و قطعا یکی از مواردی که از روستایی بودن لذت میبرم همین سهم همسایه جدا کردن و بردنه 😂 شکمو های دیگه رو گذاشتم توی جیبم واقعا 🤦😁 حالا جدی جدی مزه غذاهای عروسی ها پونزده سال پیش رو میداد در عین سادگی خوشمزه بود😋 البته اجی کوچیکه نخورد و قیمه ظهر رو گرم کرد و خورد .

در اخرم ماری عزیز که گفته بودی دیشب ماه رو ندیدی . امشب ماه دقیقا به معنای واقعی کلمه ماهه و میتونی با خیال راحت ببینیش خیلیییی خفنه 😍 نگی نگفتیااا