امروز صبح رو با خوندن پیام تشکر خانواده مصدوم ماجرای کوه که توی رسانه های جمعی روستا گذاشته شده بود شروع کردم . لازمه احترام دیدن احترام گذاشتنه و اینو من واقعا قبول دارم !

سر ظهر وقتی داشتیم ناهار می‌خوردیم قاف زنگ زد و گفت قراره امروز برگردیم و بلاخره نی نی قدم رنجه میکنه و میاد خونه خودش . قاف از مامان خواست زودتر بره خونش و یکمی جمع و جور کنه و بلاخره اماده استقبال از عضو جدید خانواده بشیم . بعد از ناهار قرار شد آجی کوچیکه و مامان برن و منم که کار داشتم گفتم بعدا میام . البته قبلش یکمی دوبله بازی کردم و انقدر خندیدم که تمام عضلات صورتم درد گرفتن . دوبله بازی بنده این شکلیه که یه دیالوگ از یه فیلم یا انیمیشن رو که تو ذهنم میاد چندباری اجرا میکنم و بعد با همون لحن با اعضای خانواده صحبت میکنم . مثلا امروز من به جای پدر اوتیس بودم و چندباری دیالوگ معروف بن رو تکرار کردم و بعدشم با همون لحن مامان و اجی کوچیکه رو بدرقه کردم .

هی اوتیس! یه مرد قوی از خودش محافظت می‌کنه و یه مرد قوی تر از بقیه ...

بعد رفتن مامان اینا من کلی درس خوندم و بعد اذان هم یه دوش سریع گرفتم و پیش به سوی خونه قاف . رفتم اونجا تقریبا نصف خانواده اونجا بودن و انقدر سلام علیک کردم مردم ! رفتم پیش کاف و بهش تبریک گفتم و واقعا حالا قیافه اش شبیه مامانا شده 😁 جو مسن داشتن خرافات پروری میکردن و جوونا هم دری وری میگفتن پس رفتم پیش نینی و باهاش سرگرم شدم . دو بار برای نی نی جدید شیر خشک درست کردم و جالبه که میگفتن بریز پشت دستت اگه حسش نکردی یعنی دماش خوبه! مگه میشه یه قطره شیر بیوفته روی پوست ادم و ادم متوجه اش نشه 🤦🤣

ولی نی نی جدید ... وای انگار از توی تخم مرغ شانسی دراومده انقدر کوچولوعهههه . پاهاش اندازه انگشت کوچیکه منه و لباش سرخ سرخ سرخه😍 تازه تو خواب همش میخنده و دست منم سفت میگیره ول نمیکنه 😍🧡 تازه داشتم ازش فیلم می‌گرفتم عطسه کرد انقدر گوکولی بود 😍😅 با آرزوی پایداری ، نیک نامی و عاقبت بخیری برای نی نی جان این پاراگراف رو ببندیم.

امروز رژیمم زیاد خوب یا خیلی بد پیش نرفت . صبحانه رو با یه نون خرمایی دست به سر کردم و جلوی خودم رو گرفتم که برای ماکارونی ناهار یک عدد دوشیزه مگ مارچ باشم و زیاد نخورم البته اخرش رفتم تو جلد رزی و یکمم ته دیگ خوردم . بستنی آجی کوچیکه رو که چندروز بود توی فریزر بود کش رفتم و شام هم خونه کاف یکم خوراک مرغ خوردم و خداروشکر زیاد از دستم در نرفت امروز! حالا جالبه با اینهمه رعایت نکردن رژیمم جواب داده و لاغر شدم 😅

امشب متوجه شدم یکی از استاید برجسته شهر تمام کتابهای کتابخونه اش رو بعد از مرگش به کتابخونه شهر اهدا کرده . جدای از کار خوب و جالب و مفیدش فکر می‌کنید چنتا کتاب بودن؟ سه هزار جلد! سه هزار جلد کتاب خوب و به درد بخور توی عمرش خونده و فکر کن عحب آدمی بوده چه درس هایی گرفته و چقدر دنیاهاش قابل تصورش زیاد بودن🤔😍 واقعا اینطور افرادی برام خیلی محترم هستن و حقیقتا نبودشون و رفتنشون ناراحتم میکنه چون جایگزین براشون زیاد نیست . دروغ که نداریم باهم واقعا خوشبینانه بخوایم نگاه کنیم هفتاد درصد نسلی که پرورش یافته و نسل جدیدی که داره میاد واقعا کم سواد در علم ، بی سواد در اداب اجتماعی ، سطحی و بدون آگاهی هستن و واقعا خدا به داد برسه ...انگار از یه جایی ادم خوب، به درد بخور، آگاه و با سواد و شخصیت خز شد و همه ولش کردن ! یکی نیست بگه واقعا مشکل عادی بودن تلاش کردن برای موارد بالا چیه که انقدر برای مردم سخته ؟؟؟

بیخیال هرچی بیشتر فکر میکنم بیشتر عصبی میشم . کاف از مامان خواست شب رو پیشش بمونه تا کمک دستش برای نینی باشه و برای همین من و آجی کوچیکه هم موندیم و درنتیجه الان دارم توی خونه کاف این پست رو مینویسم . نمیدونستم قراره بمونم برای همین لباس راحتی نیاوردم و حقیقتا خوابیدن با لباس پلو خوری رو باید بزارن توی لیست شکنجه‌های قرون وسطی ! آجی کوچیکه ولی قاف رو مجبور کرد برش گردونه خونه تا لباس راحتی بیاره و منم بهش گفتم واسم بیار ولی نامرد نیاورده بود و الان خودش راحت خوابیده و من عین چی دارم از بیخوابی می‌میرم!

شاید باورتون نشه ولی یهو حین نوشتن ذهنم کشید سمت املت ربی و اگر عمری بود و به فردا رسیدم صبحانه املت ربی میخورم . نباید یادم بره هاااا🤦😅😋