باید به اطلاع برسونم که اون فضای خوشگل و خوشبوی خونه که دیروز تعریف کردم امروز با دیدن اولین عقرب سال جدید اونم دقیقا جایی که یک ساعت قبلش مامان و آجی کوچیکه دراز کشیده بودن تلوزیون تماشا میکردن ناپدید شد چون دیگه جناب عقرب نیمه جون نوید رسیدن گرما و دیدن مار و عقرب و جک و جونور رو میداد و مامان مجبور شد کل خونه رو سم پاشی کنه 🤦 یعنی الان اصلا نمیشه توی خونه موند 😂

امروز مامان امتحان داشت و صبح زود رفت دانشگاه . به منم سپرد که اگر تا یازده نیومد یه خوراک مرغ درست کنم تا آجی کوچیکه که از مدرسه میاد بدون ناهار نمونه ! حالا یکی نبود برگرده به مامان بگه دقیقا به چه امیدی این ماموریت ر‌و به من سپرد؟!😂

تا یازده و نیم خواب موندم و بعدش یادم افتاد که عه قرار بوده ناهار بپزم برای یه خانواده😁 برای شروع رفتم سه تا پیاز متوسط خورد کردم که البته یه لایف هک رو هم باهاش امتحان کردم و باید بگم که جواب داد😍 حالا چی بود؟ نوشته بود که گاز پیاز جذب مرطوب ترین چیزی که نزدیکش باشه میشه و دلیل گریه و زاری ماهم موقع خرد کردن پیاز اینه که چشم هامون مرطوب هستن! حالا برای فرار از این موضوع چنتا دستمال کاغذی رو روی هم گذاشت و خیسشون کرد و کنار تخته اش گذاشت تا گاز پیاز رو جذب کنن . خدایی یه قطره هم از چشمام اشک نیومد. اشک که هیچی حتی چشمام اذیت هم نشدن😍

بعدش حس سرآشپز بودن بهم دست داد و خواستم مثل مامان مرغ رو بدون اب بپزم ولی وسطای کار دیدم دارم گند میزنم پس بهش اب اضافه کردم و درش رو بستم . البته باید بگم مامان ساعت دوازده اومد و با دیدن مرغی که هنوز اخ هم نگفته بود نزدیک بود از عصبانیت منو بکشه ولی خداروشکر خشمش رو کنترل کرد و فقط به چنتا جمله تند و تیز کفایت کرد 😅😁

یکم بعدش آجی کوچیکه از مدرسه اومد . یه عادتی که داره اینه که وقتی از مدرسه برمیگرده همون دم در حیاط مامان رو صدا میزنه پشت سر هم تا میاد داخل خونه وامروزم استثنا نبود . حالا مامان ناراحت که آجی کوچیکه الان خسته و کوفته اومده ولی ناهار حاضر نیست ولی از اون جایی که زندگی همیشه غیر منتظره اس آجی کوچیکه وقتی اومد داخل یه ظرف غذا دستش بود و گفت اهالی خونههههه من ناهارم رو با خودم اوردم 😍

قیافه مامان از خوشحالی و حیرت و راحتی دیدن داشت 😂 حالا قضیه چی بود؟ برگشتنی از مدرسه با دوستاش تصمیم میگیرن برن سوپری خوراکی بخرن . بعد سوپری که همیشه ازش خرید میکنن بسته بوده و رفتن یه سوپری دیگه و از قضا اون سوپری نذری داشته و به آجی کوچیکه و دوستاش هم نذری داده 😍 واقعا این ماجرا یه حس خوب داشت که نگم براتون . آجی کوچیکه تا فهمید ناهار خودمون یکی دو ساعت دیگه حاضر میشه نشست غذاش رو خورد و البته چون میدونه که غذای نذری متبرک هست یکم برای من و یکمم برای مامان گذاشت که ماهم بخوریم . همیشه توی تقسیم خوراکی و غذا وجدان نداره هااا ولی سر نذری یکم وجدانش میاد سروقتش😂

و خبر خووووب این که امروز روز وزن کشی بود و در کمال تعجب و ناباوری (چون این هفته خوب رعایت نکردم رژیم رو) نیم کیلو کم کردممممممم😍 یه خانومه هست میگه بینظیرهههه بینظیرههههه الان اخر این جمله باید صدای اون پلی میشد 😂

مامان یه تسبیح سفید شب‌نما داشت که من از وقتی یادم میاد توی خونمون بوده و هرجایی که مامان زیارت رفته با خودش برده و متبرکش کرده . خلاصه یه انس خیلی قوی با این تسبیح داشت در حدی که نمیذاشت ما الکی بهش دست بزنیم. حالا چند وقتی بود ندیده بودمش امروز فهمیدم هدیه داده به رفیق فابش که چند وقت پیش مادرش رو از دست داده تا به نوعی شاید باعث ارامشش بشه !

مامانی گفت که رفیقش گفته همش دستشه و باهاش ذکر میگه تا اروم شه و خیلی خوشش اومده ازش

منم گفتم ولی مامانی خیلی دوستش داشتی هااا خیلی قشنگ و خوب بود ...

مامانی هم گفت قضیه همینه چیزای خوب رو باید بدی دست ادمای خوب تا عالی ازش استفاده کنن و ارزشش حفظ بشه ✨

این جمله اش از عصری ذهنم رو مشغول کرده و هرچی فکر میکنم چیزای بیشتری تو مغزم میاد ...